آیا اسرائیل برای نابودی پیشقدم می شود؟


گزارش تحلیلی بولتن نیوز از عواقب یک اشتباه بزرگ و استراتژیک غرب

آنچه که مسلم است اسرائیل در نبرد با حزب الله لبنان و حماس که در حد یک لشگر ایران نیز نیرو و تجهیزات نداشتند، متحمل شکست شد و محال است با این شرایط با خطرات احتمالی حمله به ایران کنار بیاید. ترسی که درون مایه صهیونیست هاست، این جرات را از آنها خواهد گرفت که به نبرد ایران بیایند چرا که حمله به ایران آغاز شمارش معکوس برای پایان یک غده سرطانی است...
بولتن نیوز: هر زمانی که غرب و رژیم صهیونیستی از سوی ایران مستاصل می شوند، موضوع حمله به ایران را در صدر رسانه های غربی - صهیونیستی خود قرار می دهند. سالهاست این زمزمه شنیده می شود که آمریکا همه گزینه ها برای مقابله با ایران را روی میز دارد که یکی از این گزینه‌ها جنگ است.

اما در این چند ساله و حتی درزمان جورج بوش جنایتکار رئیس جمهور جنگ طلب آمریکا نه تنها به ایران حمله ای صورت نپذیرفت، بلکه تفاهم نامه خروج نیروهای آمریکایی از عراق نیز بین طرف آمریکایی-عراقی به امضا رسید. خروجی که عملا نشان می داد، آمریکا نمی تواند از عراق برای حمله به ایران استفاده کند.

 براساس این گزارش، در سال های اخیر آمریکا و رژیم صهیونیستی با کنار گذاشتن طرح حمله به ایران، از حمله به تاسیسات هسته‌ای ایران سخن می گویند. هر چند که این ادعاها بارها از سوی مقامات نظامی آمریکا و اسرائیل رد شده و هزینه های این اقدام را بسیار سنگین برای اسرائیل خوانده‌اند، لیکن اخیرا این اقدام نظامی از سوی رژیم صهیونیستی مطرح شده است.

اقدام نظامی که به نظر می رسد تنها اسرائیل در آن به ایفای نقش خواهد پرداخت چرا که روز گذشته دبیر کل ناتو با بیان اینکه به دنبال تقابل نظامی با ایران نیستیم، به صراحت اعلام کرد که ناتو هرگز هیچ قصدی برای حمله نظامی به ایران ندارد و ما درباره مساله هسته‌ای ایران از راه حل سیاسی و دیپلماتیک حمایت می کنیم.


این در حالی است که در سرزمین‌های اشغالی نیز اختلافات برای حمله به تاسیسات ایران بالا گرفته است. برخی وزرای کابینه از جمله وزرای اطلاعات و کشور و همچنین فرمانده ارتش به همراه پاردو، رئیس سازمان جاسوسی این رژیم بشدت با ایده نتانیاهو مخالفت می کنند.

هر چند که این ادعاهای رژیم صهیونیستی حتی با آزمایش موشک بالستیک با توانایی حمل کلاهک هسته ای، نوعی عروسک گردانی از سوی ایران قلمداد شده، لیکن بررسی حمله به ایران و عواقب منطقه‌ای و جهانی آن خالی از لطف نیست.

1-     رژیم صهیونیستی معتقد است باید با هواپیماهای جنگنده، تاسیسات هسته‌ای جمهوری اسلامی ایران را منهدم کند. هر چند که این مهم با توجه به فضای سخت پروازی در زمستان امکان‌پذیر نخواهد بود، اما به فرض اینکه این هواپیماها از اسرائیل به پرواز درآیند، به محض رویت این هواپیماها موج موشک های دوربرد ایران است که قلب هسته‌ای رژیم صهیونیستی و تمامی اسرائیل را هدف قرار می دهد. از سوی دیگر هیچ تضمینی نیست که این جنگنده‌ها به سلامت به اهداف از پیش تعیین شده دست یابند.

2-     در این حمله اگر جنگنده های ایالات متحده آمریکا از افغانستان و خلیج فارس و یا کشورهای همسایه به کمک اسرائیل بشتابند، طبق اظهارات فرماندهان نظامی ایران، تمام آن پایگاه ها با توجه به وسعت جمهوری اسلامی ایران هدف قرار خواهند گرفت. آزمایش موشک های ساحل به دریا از مکان های دور به اهداف متحرک در دریا مبین این ادعاست.

3-     آغاز حمله رژیم صهیونیستی به ایران، حماس، حزب الله  و سوریه را وارد جنگ خواهد کرد و رژیم صهیونیستی که در جنگ 33 روزه بیش از 1 میلیون آواره جنگی داشت، در این مدت سیل جمعیت است که به سوی فرودگاه ها برای خروج از کشور مهیا می شوند. چرا که جامعه اسرائیل یک جامعه مهاجر است که با توجه به سرمایه آنها به راحتی امکان بازگشت به اروپا برایشان  فراهم است.

4-     رژیم صهیونیستی حتی اگر بمب هسته‌ای نیز در اختیار داشته باشد و بتواند آنها را فعال کند، با توجه به وسعت جغرافیایی ایران و اینکه ایران می تواند با توجه به برد موشکهای خود، اسرائیل را از فاصله مناطقی مانند دامغان مورد اصابت قرار دهد، پس از این حمله دیگر کشوری با نام رژیم صهیونیستی در عرصه جهانی وجود نخواهد داشت.


5-     آنچه که در این جنگ حائز اهمیت است، تداوم انتقال جریان انرژی به اروپا و غرب است.اگر اروپا در اشتباهی استراتژیک وارد این نبرد شود، با بستن تنگه هرمز، نه تنها اروپا بلکه کل جهان فلج خواهد شد. از اینرو حمایت اروپا و آمریکا از رژیم صهیونیستی بسیار پرهزینه تلقی می شود.

6-     همراهی ایالات متحده با رژیم صهیونیستی در حمله به ایران، زنگ خطری برای روسیه و چین تلقی خواهد شد. اینکه آیا روسیه و چین در این نبرد موضع سکوت را انتخاب می کنند، بسیار دور از ذهن است. در صورت ورود مسکو و پکن به جنگ، احتمال شلیک کوچکترین سلاح هسته‌ای به سوی تهران به صفر خواهد رسید.

7-     با توجه به موج بیداری اسلامی باید کشورهای مسلمان منطقه را نیز به این معادله اضافه کرد تا بتوان عمق هراس رژیم صهیونیستی را در این پیکار درک کرد.

8-     به طور حتم حمله به ایران منطقه را به آتش خواهد کشید و اطلاع غرب از این موضوع و اهرم های فشار ایران در نبرد، امکان دخالت در نبرد ایران- اسرائیل را از نیروهای خارجی خواهد گرفت و نتیجه این جنگ است که خاورمیانه جدید اسلامی را نوید می دهد.


آنچه که مسلم است اسرائیل در نبرد با حزب الله لبنان و حماس که در حد یک لشگر ایران نیز نیرو و تجهیزات نداشتند، متحمل شکست شد و محال است با این شرایط با خطرات احتمالی حمله به ایران کنار بیاید. ترسی که درون مایه صهیونیست هاست، این جرات را از آنها خواهد گرفت که به نبرد ایران بیایند چرا که حمله به ایران آغاز شمارش معکوس برای پایان یک غده سرطانی است...

  http://www.khabargozarimalard.ir


زیباترین گلهای طبیعی جهان

.

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

عکس گل

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

عکس گل های زیبا

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

گل

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

گل طبیعی

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

زیباترین گل های جهان

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

عکس زیبا گل

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

گل وزیبایی

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

تصاویری زیبا از گل

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

طبیعت گل

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

زیباترین گلها

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

خوشگل ترین گل های طبیعی

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان

عکس زیباترین گل های طبیعی جهان


http://www.aksfa.org


تصاویر منتشرنشده از تفحص ۲ شهید



حاج‌جعفر نظری می‌گوید: ابتدای کار تفحص در ارتفاعات ۱۷۸، رو به سوی کربلا ایستادیم و به امام حسین(ع) و آقا ابوالفضل(ع) سلام دادیم؛ پیکر مطهر دو شهید را پیدا کردیم که نشانی از علمدار کربلا داشتند.

قصه از دیدار با یک مادر شهید شروع شد؛ مادر شهیدی که می‌گفت: «30 سال است از پسرم بی‌خبرم»؛ مادر شهیدی که هر زنگ تلفن یا در قلبش را به تپش می‌انداخت، اسم احمد که می‌آمد، یاد آخرین حرف‌هایشان در آخرین اعزام می‌افتاد.

ـ مامان، من می‌روم و دیگر برنمی‌گردم.

ـ تو که همیشه همینو می‌گی اما برمی‌گردی!

ـ نه این دفعه مطمئنم برنمی‌گردم.

این مادر 30 سال انتظار کشید، نمی‌دانم چه حرف‌هایی را شبانه در گوش قاب عکس احمد زمزمه کرد که بالاخره احمد در ایام شهادت حضرت زهرا(س) به آغوش مادر بازگشت.

پدر و مادر شهید احمد صداقتی

او بالاخره آمد، چه شهادتی و چه آمدنی! مانند حضرت ابوالفضل(ع) شهید شد، در ایام میلاد رسول اکرم(ص) پیکرش تفحص شد و در ایام فاطمیه بر شانه‌های مردم نشست.

برای نحوه تفحص این شهید، به سراغ «حاج جعفر نظری» از جستجوگران نور در منطقه شرهانی رفتیم؛ او حرف‌های جالب و خواندنی را از روزی که این شهید و شهید دیگری که ابوالفضل نام داشت پیدا شدند، برای‌مان روایت کرد.

 


قمقمه آب شهید که بعد از 30 سال آب داشت

* تفحص شهیدی به نام ابوالفضل

عملیات محرم در 3 مرحله صورت گرفت؛ مرحله اول در محور زبیدات، مرحله دوم در جبل‌ حمرین و مرحله سوم، مرحله‌ای بسیار مهم و حساس بود که از نقطه صفر مرزی به طرف خاک عراق و ارتفاعات بسیار مهم 178 و 175 اجرا شد.

شاید این دو قله بلندترین قله‌هایی هستند که اهمیت نظامی بالایی برای دشمن و نیروهای خودمان داشت؛ بر همین اساس دو طرف تلاش می‌کردند این ارتفاعات را از دست ندهند؛ لذا در این منطقه عملیات طی 10 روز انجام گرفت.

این ارتفاعات چندین بار هم دست به دست شد؛ تعداد زیادی از نیروهای لشکر 14 امام حسین(ع) و یگان‌های دیگری از قمر بنی ‌هاشم(ع) در این منطقه درگیری تن به تن داشتند لذا پیکرهای تعدادی از شهدای این عملیات در منطقه ماند. بعد از عملیات، گروه تفحص تلاش کرد تا پیکرهای مطهر این شهدا را به خانواده‌هایشان بازگرداند؛ اما با توجه به اینکه طی چند سال گذشته، تجهیزات مهندسی برای یافتن پیکر شهدا ضعیف بود، تعدادی از شهدا در ارتفاعات 178 مانده بودند.

تجهیزات الان نسبت به گذشته بهتر شده است؛ لذا به دستور سردار باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین کار را با همراهی گروه چهار نفره روی ارتفاعات 178 آغاز کردیم.

ارتفاعات 178، نزدیک‌ترین نقطه به کربلای معلی است؛ خودبه خود هر کسی روی این ارتفاعات قرار می‌گیرد، انگار حرم آقا امام حسین(ع) روبه‌روی اوست.

بین گروه‌مان قرار گذاشتیم تا هر موقع روی این محور کار می‌کنیم، در ابتدا به طرف کربلا بایستیم، دست روی سینه بگذاریم و به امام حسین(ع) سلام کنیم.

در یکی از عملیات‌های تفحص که در آستانه میلاد پیامبر اکرم(ص) بود، وقتی روی ارتفاعات قرار گرفتیم، به رسم معمول دست روی سینه گذاشتیم و گفتیم: «السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و علی ابوالفضل العباس(ع) اخی‌ الحسین(ع)» کار را شروع کردیم.

بعد از طی کاوش در چند تا از سنگرها، به نقطه‌ای رسیدیم؛ پاکت بیل مکانیکی (دهانه بیل مکانیکی که زمین فرود می‌رود) بالا آمد؛ قبل از اینکه شهیدی را ببینم، شاهد جاری شدن آب زلال از داخل پاکت بیل روی زمین بودیم. خیلی تعجب کردیم آنجا که چشمه آبی نبود، در آن سراشیبی هم نمی‌شد، آب نگهداری کرد؛ آب در حدی جریان داشت که تا رفتم، دوربین عکاسی بیاورم و از صحنه عکس بگیرم، این جریان آب ادامه داشت.

بیل مکانیکی را پایین آوردیم؛ دیدیم پاکت بیل مکانیکی به قمقمه آبی که روی کمر شهید بود، برخورد کرده و در این قمقمه باز شده بود؛قمقمه مربوط به شهیدی بود که سال 61 در عملیات محرم به شهادت رسیده بود. این قمقمه از سال 61 تا 91 که 30 سال و چند ماه می‌گذرد، سالم مانده بود؛ آبی زلال و پاک.

شهید را پایین گذاشتیم، وقتی مدارک او را بررسی کردیم، دیدیم نام آن شهید «ابوالفضل» است. این نشانی بود که ما را به یاد مشک حضرت ابوالفضل(ع) می‌انداخت.

پیکر و دست مصنوعی شهید احمد صداقتی بعد از 30 سال

* شهیدی که با دست‌های قطع شده و فرق شکافته تفحص شد

حرکت بعدی را شروع کردیم؛ به دومین، سومین و چهارمین پیکر شهید رسیدیم. در زمان تفحص چهارمین شهید، وقتی پاکت بیل بالا آمد، در ابتدا با یک دست مصنوعی مواجه شدیم؛ دست آن شهید از کتف تا انگشتان مصنوعی بود که داخل اورکتش دیده می‌شد.

شهید را پایین گذاشتیم؛ دست دیگر این شهید در عملیات محرم قطع شده بود؛ مدارک او را بررسی کردیم، نامش «احمد صداقتی» از لشکر 14 امام حسین(ع) اصفهان بود.

پیکر شهید احمد صداقتی

در پیکر شهید صداقتی هم چند نشانه از آقا ابوالفضل العباس(ع) پیدا کردیم؛ اینکه دو دست شهید قطع شده بود و سر ایشان هم از فرق شکافته شده بود.

این هم نشانی از آقا ابوالفضل(ع) است که دو دست مبارکشان در روز عاشورا قطع شد و عمود آهنین بر فرق مبارکشان فرود آمد؛ هم اینها نشانه سلام به آقا ابوالفضل(ع) در ابتدای کار بود.

شهید احمد صداقتی ارادت خاصی به آقا ابوالفضل(ع) داشت؛ او در عملیات محرم فرمانده گردان امام جعفر صادق(ع) بود؛ در حین عملیات، فرماندهی گردان حضرت زهرا(س) هم به دلیل درگیری شدید و شهادت رزمندگان این گردان، به شهید صداقتی واگذار ‌کردند.

http://salehin.ir

زندگی نامه"حجر بن عدی" مردی که هیچگاه از ولایت دست نکشید


حجر بن عدی

حجر بن عدی که بود؟

به راستى قلم در برابر عظمت و وفاى حجر، عاجز و ناتوان است، او كسى نبود كه كه بزرگى ها و فداكارى هاى او را بتوان به آسانى ترسيم كرد. او مرد خدا بود، مرد رزم بود، مرد وفا بود، شب زنده دار و روزه دار بود... او مسلمانى راستين بود.
از دوران جوانى، دلاورى و شجاعت با سرشت او درهم آميخته شده و خون حماسه و پيكار در رگ هاى او جارى بود. زندگانى او از روزى كه اسلام آورد در مبارزه و پيكار با كفر و شرك و پيروان باطل سپرى شد و سرانجام نيز جان خود را در اين راه فدا كرد و با آغوش باز از مرگ استقبال كرد.
خوب است در اين جا قدرى درنگ كنيم و تاريخ را ورق بزنيم و با تاريخچه زندگانى پرافتخار و حماسه آفرين «حجر» بيشتر آشنا شويم:
او در نوجوانى همراه برادرش «هانى بن عدى» به حضور پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)شرفياب شد و به آيين اسلام گرويد.[1]
گوهر شخصيت او در پرتو اسلام درخشندگى يافت و وجود  او كه كانون مشتعل استعدادها و شايستگى ها شگرف بود، نضج و تكامل يافت و به حدى رسيد كه تاريخ نگاران درباره او مى نويسند:
«او با اين كه در زمان پيامبر از نظر سن و سال جوان بود، از ياران بافضيلت و عالى قدر آن حضرت به شمار مى رفت.»[2] او از دوران حيات پيامبر چيزى درك نكرد و پس از اندك زمانى كه از مسلمانى او مى گذشت، پيامبر از دنيا رفت، به همين جهت تاريخ، مشخصات بيشترى از كوشش ها و مجاهدت هاى حجر را در زمان حيات پيامبر اسلام ثبت نكرده است و در جنگ هاى زمان آن حضرت نيز اسم او به چشم نمى خورد، ولى در فتح شام يكى از سربازان فاتح بود[3] و همو بود كه «مرج عذرا» را فتح كرد.[4] او در جنگ «قادسيه» هم شركت داشت.[5]
حجر در ميدان جنگ، از هيچ خطرى نمى ترسيد و در راه پيروزى ارتش اسلام، هيچ چيز نمى توانست مانع پيشروى او باشد.
در جريان فتح «مدائن» هنگامى كه ارتش اسلام به كنار رود «دجله» رسيد، با چنين رود بزرگى روبه رو شد به طورى كه هيچ كس جرئت نداشت وارد دجله شود، در اين هنگام صداى رساى «حجر» بلند شد كه:
«چه چيز مانع شده است كه از اين رود گذشته خود را به دشمن برسانيد؟ هيچ كس بدون اذن پروردگار، و پيش از رسيدن اجل قطعى نخواهد مرد.[6] اين را گفت و با اسب به داخل دجله تاخت، همين كه حجر وارد آب شد، بقيه سپاه نيز خود را به آب زدند، ايرانيان كه اين منظره را ديدند، وحشت كرده گفتند: «اينان (كه چنين از آب عبور مى كنند) سپاه «ديو»اند!» و از بيم نابودى فرار كردند.[7]

حجر نيكوكار

چنان كه گفتيم: «حجر بن عدى» سلحشور دلير و جانبازى بود كه هرگز در صحنه جنگ، بيم به خود راه نمى داد، اما آنچه به شخصيت او جاودانگى بخشيده، تنها سلحشورى و جنگ آورى او نبود، بلكه رمز جاودانگى اش در اين است كه در عين رزم جويى، مرد تقوا و نيايش و معنويت بود، به همين سبب او را «حجر الخير» (حجر نيك) مى ناميدند، در برابر «حجر شر» كه از ياران معاويه بود.[8]
او از مردان خدا و يكى از نيايش كنندگان بزرگ بود، در حقِّ مادرش همواره نيكى مى كرد و نماز و روزه فراوان انجام مى داد.[9] او هرگز بىوضو نمى ماند و هر وقت وضو مى گرفت نماز مى خواند.[10]
حجر به قدرى پاك نهاد و پرهيزگار بود كه بعضى از رجال و شخصيت ها حتى «معاويه» و «زياد بن ابيه» نتوانستند نيكى ها و فضايل او را انكار كنند و يكى از آنان به نام «شريح بن هانى»[11] كه از بزرگان كوفه بود، شهادتى را كه «زياد بن ابيه» به نام او جعل كرده بود، تكذيب كرد، زياد پس از دست گيرى و اعزام حجر به شام (كه تفصيل آن در صفحات آينده خواهد آمد) طومارى با امضاها و شهادت هاى دروغين بر ضد حجر و يارانش تهيه كرد و شهادت نامه اى نيز به نام «شريح بن هانى» جعل كرد و براى معاويه فرستاد، شريح پس از اطلاع از اين موضوع، طى نامه جداگانه اى خطاب به معاويه نوشت:
«شنيده ام زياد، شهادتى از قول من در مورد حجر، به تو نوشته است،شهادت من در مورد حجر اين است كه او از نمازگزاران و زكات دهندگان است، او پيوسته حج و عمره به جاى مى آورد و امر به معروف و نهى از منكر مى كند، خون و مال او حرام است، اينك مى خواهى او را بكش، مى خواهى آزاد كن.»[12]

حجر بر اثر همين پاكدلى و پرهيزگارى از افراد معدود و «مستجاب الدعوة» بود و دعاهاى او، در پيشگاه پروردگار به هدف اجابت مى رسيد[13]; چنان كه هنگامى كه حجر با عده اى از ياران و شيعيان على(عليه السلام) در «مرج عذرا» بازداشت بود، روزى احتياج به غسل پيدا كرد، دژخيمان از دادن آب خوددارى كردند، حجر گفت: سهم آب مرا بدهيد با آن غسل كنم، اگر خواستيد فردا آب ندهيد.
مأمور گفت: مى ترسم از تشنگى بميرى و معاويه مرا بكشد. در اين هنگام حجر، با قلبى پاك دست به دعا بلند كرد و از خدا آب خواست! طولى نكشيد ابرى ظاهر شد و به فرمان پروردگار ريزش باران آغاز شد... حجر به اندازه نياز از آب باران استفاده كرد.
همرزمان حجر كه اين منظره را ديدند، از او خواستند تا براى نجات خود و آنان دعا كند، حجر گفت: خدايا آنچه سعادت ما، در آن است: پيش بياور![14]
حجر، مرد هدف و عقيده بود، او به مردان حق و فضيلت عشق مىورزيد، او هنگام مرگ «ابوذر» در «ربذه» همراه «اشتر» بر بالين او حاضر شد. آرى مردان خدا از همرزمان خود چنين ياد مى كنند.[15]

يار جانباز

حجر، پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيوسته در كنار على بود و از ياران خاص و علاقه مندان وفادار اميرمؤمنان به شمار مى رفت، ليكن علاقه او به على(عليه السلام) و جاذبه على در دل او، مثل ساير علاقه ها و جاذبه ها نبود بلكه اين پيوند و كشش، وراى همه پيوندها و كشش هاى عادى بود. حجر كه شيفته حق و عدالت و تشنه فضيلت و مردانگى و پيرو راستين اسلام بود، همه اين ها را در وجود على مى ديد، وعلى كه در زمان خلافت كوتاه مدتش، براى استقرار حكومت عادلانه اسلامى نيازمند مردان وارسته و مبارز و حق طلب بود، حجر را عنصرى شايسته براى اين هدف مى ديد، به همين دليل حجر در اخلاص و فداكارى در راه على به حدى رسيده بود كه در ميان ياران على(عليه السلام) نمونه بود.[16]
او در هر سه جنگى كه در مدت خلافت اميرمؤمنان(عليه السلام) پيش آمد، يعنى جنگ صفين، نهروان و جمل، در ركاب آن حضرت شمشير مى زد! و در جنگ صفين فرماندهى قبيله خود «كنده»[17] و در جنگ نهروان فرماندهى جناح چپ سپاه على(عليه السلام) را به عهده داشت.[18]
حجر در راه على و براى سركوبى دشمنان داخلى اسلام، همه خطرها را به جان مى خريد و از هيچ گونه فداكارى دريغ نمىورزيد. او پيش از شروع جنگ صفين، روزى پشتيبانى خود را از اميرمؤمنان چنين اعلام كرد:
«ما، زاده جنگ و فرزندان شمشيريم، مى دانيم جنگ را از كجا بايد شروع كرد و چگونه از آن بهره بردارى نمود، ما با جنگ بزرگ شده و آن را آزموده و خوب شناخته ايم.
ما داراى ياران نيك، خويشان و عشيره فراوان، رأى آزموده و نيروى پسنديده اى هستيم، اينك اختيار ما در دست توست، اگر به شرق يا غرب جهان بروى در ركاب تو هستيم و هر چه تو دستور بدهى اطاعت مى كنيم.»
على(عليه السلام) پرسيد: آيا همه افراد قبيله ات همين رأى را دارند؟ عرض كرد: من جز نيكى از آنان نديده ام، و اينك از طرف همه آنان دست وفادارى و پيروى به سوى شما دراز مى كنم.
اميرمؤمنان(عليه السلام) از اين ابزار وفادارى خوشحال شد و درباره او دعا كرد.[19]
رشادت ها و فداكارى ها حجر در جنگ صفين ديدنى بود، او در مواقع حساس و دشوار جنگ، مثل كوه استوار پايدارى مى كرد و با بازوانى نيرومند و دلى سرشار از ايمان، پيكار مى كرد. او در گرماگرم جنگ، اشعار مهيج و پرشورى در ستايش على مى خواند و دل هاى ياران على را لبريز از عشق و محبت آن حضرت نموده آنان را به جنگ با دشمنان على ترغيب مى كرد. او ضمن اشعار پرسوزى چنين مى گفت:
«پروردگارا! على را براى ما سالم نگهدار، او را كه خداپرستى پاك نهاد و پاكيزه سرشت، راهياب حق و مورد رضايت توست و (مثل دشمنانش) نادان و كج انديش نيست، براى ما حفظ كن، و او را هادى اين امت قرار بده. خدايا! همچنان كه پيامبر را حفظ نمودى، على را نيز حفظ كن، چه او يار نزديك پيامبر و وصى و جانشين برگزيده اوست.»[20]

اعلام وفادارى

هنگامى كه «سفيان بن عوف غامدى» به دستور معاويه به شهر «انبار» واقع در قلمرو حكومت اميرمؤمنان(عليه السلام) حمله كرد و گروهى را كشت و شهر را غارت كرد و در آن حدود، رعب و وحشت شديدى ايجاد نمود، اميرمؤمنان(عليه السلام) پس از دريافت گزارش اين حمله، «سعيد بن قيس همدانى» را با هشت هزار نفر سپاه براى مقابله با «سفيان» و بيرون راندن او از عراق، اعزام نمود. امام از اين كه در اثر سستى و عدم همكارى عراقيان، نيروهاى معاويه تا قلمرو حكومت آن حضرت نفوذ كرده بودند، سخت آزرده و متأثر بود و چون در آن روزها حال مزاجى حضرت خوب نبود، خطبه اى نوشته و به دست غلامش «سعد» داد تا در حضور او براى مسلمانان بخواند، سعد خطبه حضرت را كه به نام خطبه «جهاد» معروف شده است، خواند.
بعد از چند روز، باز حضرت خطبه اى ايراد نمود و مردم عراق را به واسطه سستى و بى حالى آنان، توبيخ كرد، پس از پايان سخنان امام، سرو صداى حضار بلند شد و بعضى از مسلمانان، سخنان بيهوده اى گفتند و از هر حنجره اى صدايى برخاست و وضع مجلس آشفته شد.
در اين هنگام «حجر بن عدى» و «سعيد بن قيس همدانى» (كه از ماموريت نظامى برگشته بود) به پا خاستند و با شور و حرارت كاملى ابراز وفادارى نموده چنين گفتند:
«اى اميرمؤمنان! خدا هرگز براى شما حادثه بد پيش نياورد، هر دستورى دارى بده تا ما انجام بدهيم، به خدا سوگند ما هرگز از يارى تو دريغ نمىورزيم، اگر تمام اموال ما در راه يارى تو از بين برود يا تمام اقوام ما در اين راه كشته شوند، باكى نداريم.»[21]

مأموريت نظامى حساس

حجربن عدى كسى نبود كه تنها به دادن شعار و اعلام آمادگى اكتفا كند، بلكه عملا نيز از هر گونه جانبازى و فداكارى براى سركوبى دشمنان داخلى اسلام فروگذار نمى كرد; چنان كه براى مقابله با شبيخون ها و يورش هاى «ضحاك بن قيس» ـ يكى از فرماندهان بى باك معاويه ـ از جانب اميرمؤمنان(عليه السلام) مأموريت يافت و اين مأموريت را به بهترين وجهى انجام داد.
حمله ضحاك از اين قرار بود كه پس از جريان حكميت، به معاويه گزارش رسيده بود كه على(عليه السلام) با سپاه خود آماده حركت به سوى شام است. معاويه پس از شنيدن اين خبر به وحشت افتاد و به جمع آورى سپاه و سرباز پرداخت.
در اين هنگام فتنه نهروانيان شروع شد و على(عليه السلام) ناگزير به سركوبى آنان پرداخت، معاويه كه تا اين هنگام در حال انتظار و نگرانى به سر مى برد، از طريق جاسوسان خود آگاه شد كه سپاه على براى حركت به سوى شام بى ميلى وسستى نشان داده اند، معاويه از اين خبر فوق العاده خوشحال شد و جريان را به اطلاع ياران و مشاوران بزرگ خود رساند.
آن گاه «ضحاك بن قيس فهرى» را كه يكى از فرماندهان بزرگ و وفادارش بود، احضار نمود و به وى دستور داد با سه تا چهارهزار نفر سپاه سواره به سوى عراق حركت نمايد و در حوالى كوفه به هر جا رسيد قتل و غارت به راه انداخته پيروان على(عليه السلام) را تار و مار سازد و از كشتار فروگذار نكند.
«ضحاك» طبق دستور معاويه به سوى عراق حركت كرد و اموال شيعيان على(عليه السلام) را به غارت برد و به هر كس رسيد به قتل رساند و به يك كاروان حج شبيخون زد و اموالشان را گرفت و «عمرو بن عميس» برادرزاده «عبداللّه بن مسعود» و گروهى از همراهان او را كشت... .
اميرمؤمنان(عليه السلام) از دريافت اين گزارش سخت ناراحت شد و ياران خود را توبيخ نمود كه سستى و بى حالى از خود نشان مى دهند و به حدى در لاك خود فرورفته اند كه دشمنان به داخل منطقه آنان يورش مى برند!
آن گاه يار دلير و جانباز خود «حجر بن عدى» را احضار فرمود و او را با چهارهزار نفر سپاه به مقابله «ضحاك» روانه ساخت.
مقابله با ضحاك كه از فرماندهان نامدار شام بود; به خصوص پس از يورش هايى كه در داخل قلمرو حكومت على(عليه السلام) به عمل آورده و دل ها را به لرزه درآورده بود، كار آسانى نمى نمود. اما اگر هر كس از ضحاك و امثال او حساب مى برد، هرگز حجر از امثال او بيم به خود راه نمى داد، على(عليه السلام) خود توجه داشت كه چه كسى را براى مقابله با او انتخاب نمايد؟
حجر با سپاه خود به سرعت حركت كرد و خط سير نيروهاى ضحاك را شناسايى نمود و به تعقيب آنان پرداخت. سرانجام در سرزمين «تدمر»[22] كه از آن جا تا «حلب» پنج روز راه بود، سپاه ضحاك را متوقف ساخت و با آنان به نبرد پرداخت. نبرد تا شب ادامه داشت در جريان جنگ نوزده نفر از سپاه ضحاك و فقط دو نفر از ياران حجر كشته شدند، تاريكى شب مانع ادامه جنگ شد و حجر بن عدى به سپاه خود دستور استراحت داد، ولى پس از روشن شدن هوا، متوجه شدند كه ضحاك با استفاده از تاريكى شب با قواى خود فرار كرده است.[23]
بدين ترتيب برگى ديگر بر افتخارات زرين حجر افزوده شد و او با پيروزى به كوفه بازگشت.

پيمان وفادارى

... بامداد روز بيستم ماه رمضان، شهر كوفه چهره اى ديگر داشت، همه ناآرام و نگران بودند، حادثه سحرگاه روز قبل، همه چيز را عوض كرده بود.
در اطراف خانه اميرمؤمنان(عليه السلام) انبوهى از جمعيت ديده مى شدند كه با بى تابى انتظار مى كشيدند، اين بار برخلاف هميشه درب اين خانه به روى مردم بسته بود.
مردم طاقت نمى آوردند و براى اطلاع از حال امام اجازه ورود مى خواستند. ناگاه در ميان انتظار و ناآرامى جمعيت، در باز شد و مردم به داخل خانه «على» راه يافتند.
اميرمؤمنان(عليه السلام) كه زخم شمشير زهرآلود سحرگاه ديروز او را سخت رنجور كرده بود، در ميان بستر آرميده بود. صداى السلام عليك يا اميرالمؤمنين در فضاى خانه طنين افكن بود و امام جواب همه را يك يك و به آرامى ادا مى كرد. پس از لحظه اى چند همه آرام شدند، گويا منتظر بودند سخنان امام را بشنوند، سخنان حكيمانه اى كه از صدف هاى دريايى و گل هاى بهارى زيباتر بود، سخنانى كه بشر را به راه مى آورد، و انسان را در پيشگاه حكمت و عظمت آن به خضوع وامى داشت.
همه آرام شدند...ناگاه در ميان حيرت و اندوه و سكوتى كه بر همه جا حكمفرما بود، آهنگ سخنان امام طنين افكند، سخنانى كه هر جا اميرمؤمنان(عليه السلام) لب براى اداى آن مى گشود، همه گوش مى شدند، و امواج موزون و نافذ گفتارش، چون نسيمى جان بخش، همه را به حركت و حيات فرامى خواند... حركت و حيات در مسير تكامل... .
ولى اين بار، امام قدرت سخن گفتن نداشت، و شايد تماس با مردم در آن حال، براى سلامتش زيان داشت، ولى پيوند آن حضرت با مردم، ناگسستنى بود و دوست نداشت حتى در واپسين دم زندگى، مردم را از ملاقات خود بازدارد و اجازه ندهد تا ديدگان مشتاق، چهره اش را نبينند و گوش هاى شنوا كلماتش را نشنوند، همه منتظر بودند و كسى دم برنمى آورند... .
سكوت شكست تا يك بار ديگر، كلمات امام على(عليه السلام) در فضاى عالم هستى طنين افكند و سخنانش چون برق، محيط تاريك و ظلم زده انسان ها را روشن كند، اين بار توصيه اش اين بود:
«مردم! قبل از اين كه مرا از دست بدهيد، هر سؤالى داريد، بكنيد، ولى با توجه به حال مصيبت بار پيشوايتان خلاصه و سبك باشد.»[24]
با اداى سخنان امام، موج تأثر و اندوه، همه را فرا گرفت، قطرات اشك،
چون شبنم هاى بهارى، بر گونه ها غلطيد و صداى ناله و اندوه، فضا را پر كرد...
دل هاى سوخته در مصيبت از دست دادن حامى و مدافع حقوق مردم، سخت به تپش افتاده بود، آنان غم خوار و دلسوزى نداشتند، و تنها على بود كه هميشه با
آن ها بود.
در اين هنگام صدايى شنيده شد، صدايى كه اشك ها و ناله ها را براى لحظه اى متوقف كرد، اين صدا، صداى «حجر بن عدى» بود كه در برابر امام ايستاده و با سوز و گداز خاصى، اشعارى را كه سروده بود مى خواند، او در اشعار خود چنين مى گفت:
«تأسف و اندوه من به خاطر سرور پرهيزگار، پدر پاكان و شيرمرد پاكيزه خويى است كه او را كافرى پست و گمراه، و دور از رحمت خدا و گنه كارى مفسد و سنگدل كشت.
لعنت خدا بر كسى باد كه از شما خاندان دورى كند، زيرا شما از خاندان پيامبر راهنما، و نقطه اميد من در روز رستاخيز هستيد.»[25]
چشمان نافذ و بصير اميرمؤمنان به سوى حجر دوخته شد و او را مخاطب ساخته فرمود:
«چگونه خواهى بود هنگامى كه تو را به تبرّى از من فراخوانند و چه خواهى گفت در آن حال كه از تو بخواهند پيوند دوستى ات را از من بگسلى»؟[26]
حجر پاسخ داد: «به خدا سوگند، اگر با شمشير بدنم را پاره پاره كنند و اگر خرمنى از آتش بيفروزند تا مرا در آن بيندازند، تمام اين ها را قبول مى كنم ولى تبرى از تو را نه!»

در شب نوزدهم

حجر بن عدى شب نوزدهم ماه رمضان كه على(عليه السلام) ضربت خورد، در مسجد كوفه بود، نزديك هاى صبح، نجواى «اشعث بن قيس» را با «عبدالرحمن بن ملجم» شنيد كه مى گويد: زود باش صبح دميد و هوا روشن شد، به مقصود خود نايل نمى شوى. حجر از اين سخنان به توطئه آنان پى برد و با شتاب به سوى خانه اميرمؤمنان(عليه السلام) حركت كرد تا به حضرت اطلاع بدهد كه از رفتن به مسجد خوددارى نمايد، ولى از شگفتى هاى تاريخ اين است كه حجر از راهى به خانه على رفت و على از راه ديگرى رهسپار مسجد شد![27]
اينك كه كوشش حجر براى جلوگيرى از وقوع چنين فاجعه اى به نتيجه نرسيده بود، از سوز دل اشك تأثر از ديده فرو مى ريخت و همه آمال خود را از دست رفته مى ديد و با چنان اشعارى كه گذشت، سوز دل خود را بيان مى كرد.
اميرمؤمنان(عليه السلام) از اين شور و علاقه حجر ابراز خوشحالى نموده فرمود: «حجر! تو در هر كار خيرى موفق بوده اى، خداوند از جانب خاندان پيامبر، پاداش نيك به تو بدهد.»[28]
على(عليه السلام) يك بار ديگر نيز شهادت حجر و يارانش را پيش گويى كرد و فرمود:
«اى اهل كوفه! هفت نفر از بهترين مردان شما در «عذراء» كشته خواهند شد و وضع آنان مانند اصحاب اخدود خواهد بود.[29]

خستگى از جنگ

جنگ جمل و صفين و نهروان و هم چنين جنگ هاى توأم با تلفاتى كه بعد از جريان حكميت، ميان واحدهاى ارتش معاويه و نيروهاى اميرمؤمنان در عراق و حجاز و يمن در گرفت، در ميان ياران على(عليه السلام) يك نوع خستگى از جنگ و علاقه به صلح و متاركه جنگ ايجاد كرد، زيرا طى پنج سال خلافت على(عليه السلام) ياران آن حضرت هيچ وقت اسلحه به زمين نگذاشتند مگر به قصد آن كه فردا در جنگ ديگرى شركت كنند.
از طرف ديگر، جنگ آنان با بيگانگان نبود بلكه در واقع با اقوام و برادران و آشنايان ديروزيشان بود كه در جبهه معاويه قرار گرفته بودند.
مردم عراق در واقع با اين دست و آن دست كردن، و كندى در گسيل داشتن نيروها براى جنگ با گروه هاى مختلف شام كه به حجاز و يمن و حدود عراق شبيخون مى زدند، علاقه به صلح و خستگى از جنگ را نشان دادند، و اين كه دعوت مجدد اميرمؤمنان را به جنگ صفين به كندى اجابت نمودند، نشانه همين خستگى از جنگ بود.
پس از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) كه «حسن بن على» به خلافت رسيد، كوشش هاى فراوان كرد تا دست خيانت كار معاويه را از بازى با سرنوشت مسلمانان كوتاه سازد. ولى متأسفانه اين كوشش ها بى ثمر ماند، زيرا عراقيان بيش از زمان اميرمؤمنان(عليه السلام)سستى از خود نشان دادند و هنگامى كه امام مجتبى(عليه السلام) مردم را به جنگ با اهل شام دعوت نمود، مردم خيلى به كندى آماده شدند.[30]
هنگامى كه خبر حركت سپاه معاويه به سوى كوفه به امام مجتبى(عليه السلام) رسيد، دستور داد مردم در مسجد جامع گرد آمدند، آن گاه خطبه اى آغاز كرد و پس از اشاره به بسيج نيروهاى معاويه، مردم را به جهاد در راه خدا و ايستادگى در مبارزه با پيروان باطل، دعوت نمود و لزوم صبر و فداكارى و تحمل دشوارى ها را گوشزد كرد، ولى با اطلاعى كه از روحيه مردم داشت، نگران بود كه دعوت او را اجابت نكنند، همين طور هم شد، زيرا پس از پايانِ خطبه جنگى مهيج حضرت، همه سكوت كردند و احدى سخنان آن حضرت را تأييد نكردند.[31]
ولى امام حسن(عليه السلام) كسى نبود كه از خود ضعف نشان دهد و فوراً عقب نشينى كند، به همين جهت به دعوت مردم براى جنگ با معاويه ادامه داد و به گردآورى سپاه پرداخت.

نقش حجر در بسيج نيروها

در اين هنگام، امام به «حجر بن عدى» مأموريت داد تا مردم را براى جنگ، دعوت و تشويق نمايد. حجر در اين شرايط بحرانى با شور و حرارت كامل، به فعاليت پرداخت و در يارى امام، فعاليت چشم گيرى ايفا كرد[32]، ولى با همه اين ها عراقيان به كندى آماده شدند.
سرانجام امام با يارى و همكارى حجر و ديگران ياران خود، سپاهى ترتيب داد و براى مقابله با معاويه حركت كرد.
ولى به واسطه فقدان جبهه نيرومند و متشكل در عراق، عدم هماهنگى در سپاه امام كه از گروه هاى مختلف و متضاد تشكيل يافته بود، خيانت بعضى از فرماندهان سپاه، و توطئه هاى شيطانى معاويه، پيش از آغاز جنگ، سپاه امام از هم پاشيد و تمام كوشش هاى امام و شيعيان شايسته و دلير بى ثمر ماند و امام ناگزير پيمان صلح (صلحى تحميلى) با معاويه را امضا كرد.
امام مجتبى(عليه السلام) به خوبى مى دانست كه سستى ياران او در مقابله با معاويه، عواقب وخيم و خطرناكى به دنبال دارد. امام، حوادث شوم و تاريك آينده را به خوبى پيش بينى مى كرد، او مى دانست كه اگر معاويه (بدون وجود يك قدرت مخالف) به جامعه اسلامى تسلط يابد، عرصه را بر شيعيان تنگ خواهد كرد و امثال حجر را زنده نخواهد گذاشت، به همين جهت با تأسف و اندوه فراوان فرمود:
«...اگر (به علت سستى و بىوفايى شما) ناگزير شوم زمامدارى مسلمانان را به معاويه واگذار كنم، يقين بدانيد در حكومت بنى اميه، هرگز روى خوشى و شادمانى نخواهيد ديد و گرفتار انواع اذيت ها و آزارها خواهيد شد.»
«هم اكنون انگار به چشم خود مى بينم كه فردا فرزندان شما (به علت قطع حقوق و مقررى و عوايد آنان) بر در خانه فرزندان آن ايستاده در خواست آب و نان مى كنند، آب و نانى كه حق فرزند شماست (و خداوند آن را براى آنان قرار داده است) ولى بنى اميه آنان را از در خانه خود مى رانند و از حق خود محروم مى كنند.»[33]
طولى نكشيد كه پيش گويى امام مجتبى(عليه السلام) به تحقق پيوست، زيرا معاويه پس از انعقاد پيمان صلح، پايه هاى حكومت پليد خود را بيش از پيش استوار ساخت و تمام قلمرو كشور اسلامى را تحت سيطره خود درآورده فشار و شكنجه شيعيان را آغاز كرد... .
اينك بيش از يك سال از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) نمى گذشت، در اين مدت جامعه اسلامى شاهد حوادث تلخ و اسفبارى بود.
با شهادت على(عليه السلام) معاويه به آرزوى ديرينه خود رسيد; يعنى تمام قلمروهاى اسلامى را تحت تسلط خود درآورده نفس ها را در سينه ها خفه كرده بود و در هر نقطه اى كه مقاومتى شكل مى گرفت، با كمال بى رحمى درهم مى كوبيد.

در كوفه

البته معاويه اين برنامه ها را به تنهايى انجام نمى داد، بلكه به يارى و همكارى سه تن از جنايتكاران تاريخ اسلام يعنى «عمرو عاص»، «زياد بن ابيه» و «مغيرة بن شعبه» انجام مى داد. در تاريخ اسلام، اين چهار مرد نابكار از زيرك ترين حيله گران و مكاران روزگار شناخته شده اند.
ولى معاويه گرچه برحسب ظاهر تسلط كامل يافته بود، ولى باز هم از نفوذ معنوى و محبوبيت عميق على(عليه السلام) در دل هاى شيعيان بيمناك بود، به همين جهت با تبليغات و سم پاشى هاى مداوم، كوشش مى كرد چهره محبوب آن حضرت را در افكار عمومى وارونه نشان دهد. از اين رو به نمايندگان و كارگردانان خود در نقاط مختلف، دستور داده بود كه از ناسزاگويى به اميرمؤمنان(عليه السلام) كوتاهى نكنند.
در دنباله اين برنامه ننگين در سال 41 هجرى كه معاويه، «مغيرة بن شعبه» را به فرمانروايى شهر كوفه منصوب نموده، بزرگ ترين وظيفه او را بدگويى به على(عليه السلام) و پيروان او اعلام كرد.

جنايت هاى مغيره

براى اين كه مغيره را اندكى بهتر بشناسيم بايد يادآور شويم كه او همان كسى است كه وليعهدى يزيد را كه سرچشمه حوادث خونين و غم انگيزى در تاريخ اسلام شد، پايه گذارى كرد. او روزى كه حكومت خود را در كوفه از دست رفته يافت، براى ادامه آن، مسئله جانشينى يزيد را پيش كشيد و به معاويه پيشنهاد كرد كه در زمان حيات خود، يزيد را به وليعهدى منصوب نموده از مردم براى او بيعت بگيرد.
البته معاويه قبلا اين موضوع را در نظر داشت، ولى جرئت نمى كرد آن را اظهار كند; به خصوص اين كه هنگام صلح با امام حسن(عليه السلام) شرط كرده بود كه براى خود جانشين تعيين نكند.
به اين ترتيب، وقتى كه معاويه اين پيشنهاد را از مغيره شنيد، با شادمانى پرسيد: آيا چنين كارى امكان پذير است؟
مغيره پاسخ داد: من از اهالى كوفه بيعت مى گيرم، «زياد بن ابيه» نيز از مردم بصره بيعت مى گيرد و غير از مردم اين دو شهر، كسى با اين امر مخالفت نمى كند.
به دنبال اين مذاكره، مغيره به كوفه بازگشت و با حيله ها و دسيسه هاى ننگينى، از مردم كوفه، براى وليعهدى يزيد بيعت گرفت و به هدف خود رسيد; يعنى حكمرانى كوفه را دوباره به چنگ آورد. ولى به گفته خود وى، شكافى در ميان مسلمانان پديد آورد كه تا روز رستاخيز، پرشدنى نيست![34]
اين، گوشه اى از جنايت هاى مغيره بود كه براى روشن شدن ريشه هاى مبارزات حجر بن عدى به آن اشاره كرديم. اينك برگرديم به اصل مطلب:
در سال 41 هجرى، هنگامى كه معاويه، مغيره را به حكومت كوفه منصوب كرد، هنگام «توديع» به وى چنين گفت:
«...من مطالب زياد را مى خواستم به تو سفارش كنم، ولى آن ها را به بينش و بصيرت تو واگذار مى كنم، زيرا تو خود مى دانى كه رضايت من در چيست، مى دانى كه چگونه بايد رفتار كنى تا حكومت من استوارتر و وضع مردم بهتر شود... .
ولى يك چيز را به تو توصيه مى كنم و آن، ناسزاگويى به على و طلب آمرزش و رحمت براى «عثمان» است. بايد شيعيان على را در فشار بگذارى، آنان را پراكنده بسازى، شهادت آنان را نپذيرى، و شيعيان عثمان را تحسين بكنى و آنان را مقرب قرار داده شهادتشان را بپذيرى!»
مغيره وعده خوش خدمتى داد و معاويه او را با خرسندى روانه كوفه كرد. مغيره پس از ورود به كوفه، مأموريت خود را آن چنان كه معاويه دستور داده بود، آغاز كرد!... ولى هر بار كه زبان به بدگويى از اميرمؤمنان(عليه السلام) مى گشود با پاسخ تند و دندان شكن حجر بن عدى مواجه مى شد.
به محض آن كه مغيره زبان به بدگويى از اميرمؤمنان(عليه السلام) و قاتلان عثمان و تمجيد از عثمان و طرفداران وى مى گشود، حجر صدا مى كرد:
اين شماييد كه مورد لعن و نكوهش خدا هستيد، خدا مى فرمايد: «برپاى دارنده عدالت باشيد و براى خدا گواهى بدهيد.»[35] و من گواهى مى دهم كسى كه شما بدگويى اش را مى كنيد، از هر كسى بهتر و شايسته تر است و كسى كه ستايش و تمجيدش مى نماييد، سزاوار نكوهش و ملامت است.
مغيره پاسخ مى گفت:
«حجر! از روزى كه من به حكمرانى اين شهر رسيده ام، از اين حربه ها ديده ام و ديگر حربه تو در من اثر ندارد. اينك از زمامدار مقتدر كشور بترس و از خشم و كيفر او بهراس، بدان كه خشم او گاهى افراد فراوانى مثل تو را نابود مى كند.»
مغيره با حيله گرى خاصى در برابر اعتراض هاى تند حجر، نرمش نشان مى داد و عكس العمل او از حدود اين گونه تهديدهاى لفظى تجاوز نمى كرد. او فقط هشدار مى داد كه حجر از نرمش او مغرور نشود و از مخالفت با حكومت مقتدر معاويه بهراسد و گرنه ممكن است اين مخالفت ها براى او گران تمام شود.
يك بار ديگر نيز كه مغيره، سخنان ديكته شده خود را تكرار كرد و زبان به بدگويى از اميرمؤمنان  و ستايش از عثمان گشود، ناگهان با بانگ خشمگين و رساى حجر بن عدى كه در داخل و خارج مسجد طنين افكند مواجه شد كه:
«به جاى اين بدگويى ها دستور بده حقوق و مقررى مردم و سربازان را كه قطع كرده اى بپردازند، تو حق ندارى حقوق مسلمانان را ضبط كنى، پيش از تو هيچ حاكمى اجازه چنين كارى را به خود نداده بود، تو، به جاى رسيدگى به وضع مردم، در بدگويى از اميرمؤمنان و ستايش از جنايت كاران اصرار مىورزى!»
سخنان تند و آتشين حجر دلير، در مسجد پيچيد و دل ها را تكان داد به طورى كه اكثر مردم با او همصدا شده گفتند:
مغيره حيله گر، هرگز در برابر كارهاى دشوار در نمى ماند، و چون اين بار نيز با اعتراض مرد دلير و بى پروايى مانند حجر بن عدى مواجه گرديد، به جاى دستور بازداشت و مجازات، نرمى و مدارا از خود نشان داد و از منبر پايين آمد و مسجد را ترك گفت... .
گروهى از معتمدان وى كه از كار او در حيرت بودند، نزد وى رفته گفتند:
چرا اجازه مى دهى اين مرد اين گونه بى پروا به تو اعتراض كند و ابهت تو را درهم بشكند؟! اين كار دو زيان دارد: يكى اين كه وزن و عظمت تو را از بين مى برد، دوم اين كه خشم معاويه را بر ضد تو برمى انگيزد.
مغيره گفت: «من با اين مدارا و گذشت، سر حجر را بر باد دادم، زيرا او خيال مى كند كه هر حاكمى، مثل من رفتار مى كند، او به روش خود ادامه خواهد داد و حاكم بعدى او را در نخستين وهله به بدترين وضعى به قتل خواهد رساند.»[36]

ترس مغيره از كشتن حجر

محبوبيت عمومى و شايستگى و فضيلت حجر به اندازه اى بود كه مغيره ناگزير به آن اعتراف كرد و گفت: «نمى خواهم بهترين مردان اين شهر را بكشم تا آنان در پيشگاه خدا سعادتمند گردند و من، بدبخت و تبهكار شوم!» او اضافه كرد:
«با قتل حجر و ياران او، معاويه در دنيا به عزت و آقايى مى رسد، ولى مغيره روز قيامت ذليل و معذب مى گردد!»[37]
«ابن عساكر» مى نويسد:
معاويه طى نامه اى به مغيره نوشت: «نياز پيدا كرده ايم اموالى براى ما بفرست.»
مغيره كاروانى حامل كالاها و اموال به شام روانه كرد. هنگامى كه كاروان، كوفه را ترك گفت، حجر از موضوع آگاه شد و با يارانش كاروان را ضبط كرد و گفت: به خدا سوگند اجازه نخواهم داد اين كاروان به شام برود تا حق به حقدار برسد.
گزارش ضبط كاروان به مغيره رسيد، برخى گفتند: اجازه بده هم اكنون سر حجر را از تن جدا كرده بياوريم، وى گفت: «نه، من هرگز دست به قتل حجر نمى زنم.»[38]
مغيره، با هوش شيطانى خود دريافته بود كه صلاح وى در مبارزه با حجر بن عدى نيست، زيرا او همان كسى است كه پس از پيمان صلح اجبارى امام حسن(عليه السلام)با معاويه، نارضايتى خود را از اين پيمان آشكار ساخت و پسر ارشد اميرمؤمنان را به جنگ با معاويه دعوت كرد و از شدت محبت به على(عليه السلام) و مخالفت با معاويه گفت:
«كاش من پيش از اين مرده بودم و چنين روزى را نمى ديدم، زيرا با تن دادن به حكومت معاويه، به آنچه از آن مى ترسيديم گرفتار شديم.»
حجر، اين سخنان را كه خالى از جسارت نسبت پيشگاه مقدس امام حسن(عليه السلام)نبود، تحت تأثير احساسات شديد گفت و از شدت ناراحتى توجه نداشت كه با چه شخصيت بزرگى سخن مى گويد!
قيافه امام مجتبى(عليه السلام) از اين سخنان متغير شد، حسين بن على كه در مجلس حضور داشت به حجر اشاره كرد، وى ساكت شد.
امام حسن(عليه السلام) يادآور شد كه در ياران خود آمادگى و وفايى كه بتوان به آن اعتماد كرد، نيافته و بيشتر آنان را از جنگ گريزان ديده و به همين جهت راضى نشدم مردم را به كارى كه طبعاً به آن مايل نيستند وادار كنم و در اين ميان خون عده اى از شيعيان فداكار نيز ريخته شود.[39]
حجر، آزرده و ملول از آن مجلس بيرون آمد ولى هرگز نمى توانست خلافت ضد اسلامى بنى اميه را تحمل كند. پس اگر حجر در برابر حكمران كوفه به مخالفت برمى خاست، جاى شگفتى نبود و مغيره مى دانست كه به هر صورت صلاح او در مبارزه با حجر نيست، چه گذشته از آمادگى او براى هر گونه مقاومت، مردم مى دانند كه اين يار وفادار على(عليه السلام) كسى است كه به زهد و عبادت فراوان شهرت بسيار دارد، به علاوه، از فضلاى ياران پيامبر است و در عين حال مردى جنگجو و در راه حق، سخت بى پرواست و در صراحت بيان و شجاعت، شاگرد بزرگ مكتب پيشواى پرهيزكاران على(عليه السلام) است.

زياد بن ابيه جنايت كار

در سال 50 هجرى دست مرگ، طومار عمر «مغيرة بن شعبه» را در هم نورديد و معاويه «زياد بن ابيه» برادر خوانده بدنام و سفاك خود را كه حكمران بصره بود، به حكمرانى كوفه نيز منصوب نمود.
ماجراى برادرى اين دو مرد جاه طلب و ناپاك، به راستى از رسوايى هاى تاريخى به شمار مى آيد، زيرا معاويه در آغاز كار، از زياد بيمناك بود و ميان آن دو، نامه هاى تندى رد و بدل شده بود، ولى سرانجام معاويه به كمك «مغيره بن شعبه»[40] و با تطميع و دسايس گوناگون او را با خود همراه ساخت و براى اين كه از هوش و شيطنت او براى تأمين مقاصد خويش بهره بردارى نمايد، او را برادر خود معرفى كرد، و براى اين منظور «صورت مجلس» تهيه كرد كه پدرش «ابوسفيان» در حال مستى با زنى روسپى زنا كرده است و زياد، فرزند حلال زاده اين مستى و زناكارى است، بنابراين بايد او را برادر معاويه دانست.[41]
اين نطفه پاك! براى معاويه بيش از اندازه قابل فيض بود، زيرا با شيطنت ويژه خود به آسانى از عهده هر كار دشوارى برمى آمد.

تهديدهاى زياد

پس از پنج سال از اين داستان برادرخواندگى افتضاح آميز يعنى در سال 45 هجرى «زياد» از طرف «معاويه» حاكم بصره شد و پس از رسيدن به مقر فرمانروايى، مقررات منع عبور و مرور شبانه اعلام كرد و دستور داد مردم پس از نماز مغرب و عشاء از خانه هاى خود خارج نشوند.
او به قدرى شدت عمل به خرج داد و با مردم با خشونت و بى رحمى رفتار كرد كه در مدت كمى شهر را آرام كرد و نفس ها را در سينه ها خفه ساخت.[42]
شايد براى شناختن نسب و طرز كار «زياد» همين اشاره كافى باشد. اينك كه اين مرد ستمگر با اين سوابق درخشان! در پرتو خوش خدمتى به معاويه، پس از مرگ مغيره، حكمران دو شهر مهم (كوفه و بصره) شده بود، پيدا بود مخالفت با او چه خطرهايى در پى دارد.
اما مگر حجر بن عدى شاگرد دلير و مبارزه مكتب تشيع، از زياد و بى پروايى او در آدم كشى، انديشه به خود راه مى داد؟
وقتى زياد، به كوفه وارد شد، بالاى منبر رفت و خطبه تهديدآميز و ماهرانه اى خواند و در پايان خطبه، ماجراى قتل عثمان را پيش كشيد و به قاتلان او بدگويى كرد، حجر، بى درنگ مثل زمان مغيره به پاخاست و به زياد اعتراض كرد![43]
زياد، حجر را احضار كرد و مطلبى را به او يادآورى كرد كه مى توان آن را اصل مورد قبول همه دنياپرستان شمرد، وى گفت:
«حجر! مى دانى كه من تو را به خوبى مى شناسم، زيرا من و تو پيش از اين، هر دو در صف ياران على بوده و دل به مهر على بسته بوديم، ولى امروز اوضاع عوض شده است، پس مراقب رفتار خود باش و به دست خود قبر خود را حفر نكن، زبان خود را نگهدار و در خانه ات بنشين.[44]
اين تخت من نشيمن توست، هر روز بايد پيش من بيايى و هر حاجت داشته باشى بگو تا بى درنگ انجام بدهم. مواظب خود باش و كارى نكن كه من ناگزير به عكس العمل شوم. مى دانم تو آدم بى صبرى هستى، مبادا اين اوباش و بى خردان تو را تحريك كنند. من هرگز خوارى يا سبك شمردن حق تو را تحمل نمى كنم و تو را مثل خود مى دانم.»
ولى حجر كسى نبود كه به دلخواه زياد رفتار كند، لذا چندى نگذشت كه در بصره به زياد خبر رسيد كه حجر بن عدى، شيعيان را گرد خود جمع كرده جلسات سرى تشكيل مى دهد. «عمرو بن حريث» كه جانشين زياد در كوفه بود[45]، از عهده جلوگيرى برنيامده به وى نوشت:
«اگر به كوفه احتياج دارى زود خود را به كوفه برسان»!
زياد به سرعت خود را به كوفه رساند و عده اى از بزرگان كوفه را نزد حجر فرستاد تا بلكه حجر، دست از مخالفت بردارد، ولى نتيجه اى نگرفت.[46]
آن گاه زياد بر فراز منبر رفت و خطبه تهديدآميزى خواند و ضمن آن گفت:
«اگر نتوانم اين قريه ناچيز (يعنى كوفه) را از شر تحريكات حجر حفظ كنم مرد نيستم! من بلايى بر سر حجر بياورم كه براى آيندگان عبرت باشد!»
آن گاه خطاب به حجر كرده گفت:
«كور خوانده اى و تو مانند آن حيوانى هستى كه در تاريكى شب، به جستوجوى طعمه شتافت اما اشتباهاً به سراغ گرگ رفت و خود طعمه او شد...».
ياران حجر كه بيش از هر روز اطراف او را گرفته بودند در مسجد، سخنان تهديدآميز زياد را مى شنيدند. هنگامى كه ماموران به دستور زياد خواستند حجر را دستگير كنند، همراهان او مانع شدند و گفتند: «حجر نه پيش زياد خواهد آمد و نه به فرمانش اعتنا خواهد كرد.»
جريان را به زياد خبر دادند، او عده بيشترى را براى بازداشت حجر مامور كرد، اما باز هم ياران حجر از او حمايت كردند، زياد وقتى اين موضوع را شنيد خشمگين شد و به بزرگان كوفه پرخاش كرده گفت: «دل هاى شما با حجر است و برادران و پسران و خويشان خود را به حمايت از او گماشته ايد و خود پيش من آمده ايد، اگر ثابت نكنيد كه چنين نيست، كجروى شما را با لشكريان انبوهى كه براى تنبيه شما خواهم فرستاد، راست خواهم نمود.»
بزرگان كوفه وحشت زده، از جا برخاستند و فرياد برآوردند كه همه به فرمان تو هستيم و هرچه تو دستور بدهى انجام خواهيم داد.
زياد گفت: هر يك از شما بايد برادر و پسر و قوم و خويش خود را از گرد حجر پراكنده سازد.
متنفذين كوفه به دستور او رفتار كردند، و چون از شماره ياران حجر كاسته شد، رئيس پليس كوفه ماموريت يافت حجر و يارانش را دستگير كند و اگر خواستند مقاومت نمايند به ضرب چوب آن ها را از پاى درآورد. و اگر كسى از آن ها حمايت كرد، او را نيز در هم بكوبد.
رئيس پليس نزد حجر رفت و از او خواست پيش زياد برود. ياران حجر گفتند: هرگز حجر نزد زياد نخواهد آمد.
در اين هنگام مأموران شهر، با چوب هاى بازار، به جان ياران حجر افتادند و با آن كه به گفته يكى از ياران حجر، در آن موقع جز يك شمشير در دست همه ياران حجر نبود، باز زد و خورد آغاز شد و ياران حجر با كمال رشادت مقاومت كردند.
حجر به پيشنهادى يكى از همرزمان خود، جنگ كنان به سوى محل قبيله خود «كنده» پيشروى كرد و خود را به منزل رسانيد و گروه انبوهى از همرزمان او در اطراف خانه حجر گرد آمدند.
در اين هنگام زياد با تهديد و ارعاب، قبايل بزرگ كوفه را مامور ساخت كه با قواى خود، حجر را دستگير كرده نزد او بياورند.
جنگ جويان چند قبيله به سوى خانه حجر حركت كردند، حجر چون ديد تعداد ياران او با انبوه هجوم آوران يكسان نيست، به آنان گفت: پراكنده شويد، شما ياراى برابرى با انبوه سپاهى كه به جنگ شما آمده اند، نداريد و من دوست ندارم شما به خاطر من كشته شويد. پس از رفتن آنان، خود به تنهايى به سوى يكى از قبايل حركت كرد.
در اين ماجرا قيافه هاى متضاد كوفيان جلوه گر شد; جمعى مثل هميشه همين كه وضع را خطرناك و خود را دچار مخاطره ديدند از معركه كنار رفتند! عده كمى هم مردانه سينه را سپر تير حوادث كردند و آماده هرگونه جانبازى شدند. گروهى نيز بى تفاوت تماشاگر اين صحنه شدند.

مأموريت محمد بن اشعث

در نتيجه اين حوادث، حجر در ميان قبايل عرب آواره گرديد. زياد براى يافتن او نهايت كوشش را به كار برد و هر كس از همرزمان حجر دستگير شد، زيرشكنجه قرار گرفت تا محل اختفاى او را نشان بدهد. سرانجام زياد از دستگيرى او نوميد گشت و محمد بن اشعث خويشاوند نزديك حجر را خواست و به او اخطار كرد كه اگر حجر را پيدا و تسليم نكند باغ ها و خانه هايش را ويران و خود وى را نابود خواهد كرد.
محمد بن اشعث سه روز مهلت خواست، زياد يادآور شد كه اگر تا سه روز حجر را تسليم نكند خود او كشته خواهد شد.[47]
خبر گرفتارى همرزمان و خويشان حجر، او را كه در خانه يكى از دوستانش پنهان بود، سخت پريشان و اندوهگين ساخت به طورى كه سرانجام تاب نياورد و شخصى را پيش محمد بن اشعث فرستاد و پيغام داد كه مى دانم چه شرطى با زياد كرده اى، اما نگران نباش من خود نزد زياد خواهم رفت، ولى تو بايد با چند تن از بزرگان كوفه پيش زياد بروى و با او شرط كنى كه مرا پس از تسليم شدن، به شام نزد معاويه بفرستد تا در آن جا سرنوشت من معلوم گردد.
محمد بن اشعث و چند تن ديگر نزد زياد رفتند و او شرط حجر را قبول كرد و خود واسطه ها را مامور آوردن حجر گردانيد.
هنگامى كه زياد، يار دلير و پايدار على(عليه السلام) را در برابر خود ديد زبان به طعنه گشود، ولى حجر به وى يادآور شد كه او را امان داده و قبول كرده است كه او را پيش معاويه بفرستد و نبايد از تعهد خويش، سرباز زند، آن گاه زياد دستور داد حجر را به زندان ببرند، وقتى حجر در ميان حلقه محاصره ماموران به سوى زندان حركت كرد، زياد گفت: «اگر احترام امانى كه داده ام در ميان نبود، هم اكنون خونش را مى ريختم!»

كشته شدن آرى، بدگويى به على نه!

اينك كه رهبر ياران اميرمؤمنان(عليه السلام) به زندان افتاده بود زياد، فرصت خوبى به دست آورده بود كه مطابق ميل معاويه، مردان سرشناسى را كه به دوستى على(عليه السلام)شهرت يافته بودند، سركوب سازد.
ماموران زياد براى دستگيرى اين قبيل شيعيان بسيج شدند و جمعى را دست گير ساختند و از ميان آنان عده اى را آزاد و برخى را زندانى كردند.
يكى از دستگيرشدگان، شخصى بود به نام «صيفى بن قبيل» از طايفه «بنى همام» او در اثر سعايت يكى از افراد قبيله خود دستگير شد، وقتى او را نزد زياد بردند، زياد گفت:
ـ اى دشمن خدا درباره ابوتراب چه مى گويى؟
ـ من ابوتراب را نمى شناسم.
ـ دروغ مى گويى، خيلى خوب او را مى شناسى.
ـ نه، من او را نمى شناسم!
ـ آيا على بن ابى طالب را نمى شناسى؟
- چرا، مى شناسم.
ـ او همان ابوتراب است.
ـ نه على، ابوالحسن و ابوالحسين است.[48]
در اين هنگام يكى از ماموران زياد، براى خوش آيند وى گفت:
امير به تو مى گويد: ابوتراب است و تو حرف امير را رد مى كنى؟
«صيفى» پاسخ داد: اگر امير دروغ بگويد، ما هم بايد دروغ بگويم و حرف باطل او را تاييد كنم؟!
زياد از شهامت او خشمگين شد و گفت: عصا را بياوريد، وقتى عصا را آوردند، زياد گفت:
ـ چه گفتى؟
ـ بهترين سخن را درباره بنده اى از بندگان خدا گفتم.
ـ با عصا آن قدر او را بزنيد تا نقش زمين گردد. دژخيمان آن قدر او را زدند تا توش و توان خود را از دست داد و نقش زمين گشت.
در اين هنگام زياد دستور داد دست نگهدارند و از او پرسيد:
درباره على چه مى گويى؟
ـ به خدا سوگند اگر مرا قطعه قطعه كنى، جز آنچه شنيدى نخواهم گفت!
ـ بايد على را لعن كنى و گرنه سر از تنت جدا خواهم كرد.
ـ مى توانى مرا بكشى ولى از من لعن به على(عليه السلام) نخواهى شنيد، اگر مرا بكشى در اين راه من به فيض شهادت خواهم رسيد ولى تو تبهكار خواهى شد.
ـ او را با زنجير گران ببنديد و روانه زندان كنيد.
بدين ترتيب يكى ديگر از همرزمان حجر، راهى زندان شد... .

شهادت هاى دروغين

زياد پس از سركوبى و بازداشت همرزمان حجر، براى آن كه معاويه را به كشتن آنان وادار كند، شروع به جمع آورى شهادت هاى دروغين و طومارهاى بى اساس بر ضد آنان كرد.
ابتدا از چهار نفر از بزرگان كوفه شهادت خواست، و اين گواهان عادل و بى غرض و راست گو! كه لابد براى خدا شهادت مى دادند! چنين گواهى دادند:
«حجر، عده اى را دور خود جمع كرده و به خليفه سوم ناسزاگويى نمود و مردم را به جنگ اميرالمؤمنين! (معاويه) تحريك كرد و مى خواست خلافت را به خاندان على بن ابى طالب بازگرداند. حجر با يارانش فرماندار معاويه را از كار بركنار كرد و اظهار دوستى وعلاقه به على نمود و از دشمنان و مخالفان او بيزارى جست. اين عده كه همراه او هستند، مهم ترين ياران و همفكران او هستند.»
زياد در تهيه شهادت هاى دروغين، بسيار كوشيد تا ديگر جاى ترديد يا اغماض براى معاويه باقى نماند و سوگند خورد كه آن قدر در اين راه تلاش خواهد كرد كه رگ هاى گردن حجر بريده و خون او ريخته شود، به همين جهت گفت:
اين شهادت چندان قاطع نيست و بايد تعداد شهود بيش از چهار نفر باشد، لذا تعداد زيادى را جمع كرد و از آنان مطابق دلخواه خود شهادت گرفت، به طورى كه طى آن، حكم كفر حجر را صادر كردند.
«زياد بن ابيه» شهادت نامه اى نيز از قول «شريح بن هانى» كه يكى از شخصيت هاى بزرگ كوفه بود، جعل كرد و براى معاويه فرستاد، شريح وقتى از اين جريان آگاه شد، نامه اى به معاويه نوشت و طى آن حجر را ستود و شهادت مجعول را تكذيب كرد.[49]
پس از تكميل طومارها و شهادت نامه ها، «زياد بن ابيه» به دو تن از ماموران ارشد دستور داد كه حجر و يازده تن از شيعيان على را كه در زندان به سر مى بردند، به سوى شام حركت بدهند. اين گروه عبارت بودند از:
1. حجر بن عدى;
2. ارقم بن عبداللّه;
3. شريك بن شدّاد;
4. صيفى بن فسيل;
5 . قبيصة بن ضبيعه;
6. كريم بن عفيف;
7. عاصم بن عوف;
8 . ورقاء بن سمى;
9. كدام بن حيان;
10. عبدالرحمن بن حسان;
11. محرز بن شهاب;
12. عبداللّه بن حويه.[50]
به دستور زياد، اين عده را دست بسته در كجاوه ها جاى دادند و از بامداد تا شامگاه عمداً در ميدان كوفه نگاه داشتند تا هم ديگران بترسند و هم زياد به همه بفهماند كه هيچ كس در برابر قدرت او جرئت مخالفت ندارد.

اسيران دلير

هنگامى كه اين گروه مبارز، به جانب شام به حركت درآمدند دل هاى نيكان و پاكان در سينه ها به تپش در آمد و اشك هاى تأثر از ديده روشن بينان روان شد.
وصاياى اين قربانيان دلير، هنگام جدايى از آنان، كمال رشادت و پايدارى شان را به ثبوت رسانيد. يكى از آنان به نام «قبيصة بن ضبيعه» هنگامى كه كاروان اسيران در بيرون شهر كوفه، به مقابل خانه او رسيد، ديد دخترانش پشت بام جمع شده به آنان نگاه مى كنند، او مقدارى ساكت شد تا دختران آرام بگيرند، آن گاه از آنان خواست ساكت شوند، وقتى ساكت شدند، چنين گفت:
«با خدا باشيد و شكيبايى بورزيد، اميدوارم خداوند در اين گرفتارى، يكى از دو نيكى را براى من روزى كند: يا به شهادت برسم كه خوشبختى و سعادت بزرگى است و يا به سلامت نزد شما بازگردم. كسى كه به شما روزى مى دهد و كفالت و نگهدارى شما را به عهده دارد، خداست كه زنده است و هرگز نمى ميرد. خدا نگهدار شماست و اميدوارم مرا نيز حفظ كند و به ميان شما بازگردم.»
قبيصه اين سخنان را با آرامش و اطمينان گفت و با جمله اخير، از دختران خداحافظى كرد.
وقتى اين دوازده تن را به جانب دمشق حركت دادند، دختر «حجر بن عدى» با مشاهده آنان اشعارى خواند كه ترجمه چند بيت آن چنين است:
«اى ماه تابناك طالع شو تا مگر حجر را روان بينى، اينك حجر به سوى معاويه روان است تا به ميل «زياد بن ابيه» كشته شود.
اى حجر! اى حجر قبيله بنى عدى! هر كجا بروى سلامت و شادى به همراهت!
كاش حجر با مرگ طبيعى زندگى را بدرود مى گفت و همچون شتر قربانى قطعه قطعه اش نمى كردند! ولى اگر حجر كشته شد، باكى نيست، زيرا خطر مرگ هميشه در كمين بزرگان هر قومى است.»[51]

در مَرْج عَذْراء

كاروان اسيران به دوازده ميلى دمشق يعنى «مرج عذراء» رسيد، نام مرج عذراء براى حجر، نامى آشنا بود، زيرا او فاتح آن سرزمين بود. وقتى كه در پاسخ پرسش حجر از نام آن سرزمين گفتند: اين جا مرج عذراء است، گفت:
«الحمدللّه، من نخستين كسى بودم كه در راه خدا قدم در اين سرزمين گذاشتم و من بودم كه اين جا را فتح كردم، ولى اينك مرا در بند زنجير به اين جا آورده اند.»[52]
بارى ورود كاروان به مرج عذراء به اطلاع معاويه رسيد، معاويه با حضور بزرگان شام، نامه زيادرا باز و شروع به خواندن كرد. پيداست كه زياد چگونه جنايت خود را خدمتى بزرگ براى معاويه  و استوارى خلافت او قلمداد كرده بود:
«ماجراى خطرناكى بود، اما به يارى خدا به بهترين وجهى خاتمه يافت! آشوبگران به جاى خود نشستند و اميرالمؤمنين (يعنى معاويه!) از زحمت آنان رهايى يافت. گروهى از فتنه جويان و در رأس آنان حجر بن عدى كه خود را از مسلمانان جدا نموده و به جنگ ما آماده شده بودند، مغلوب گشتند، و ما به يارى خدا بر آنان پيروز شديم.
براى اين كه جاى ترديد باقى نماند، بزرگان، معتمدان، نيك خواهان، پيرمردان و دينداران كوفه را دعوت كردم تا به هر آنچه به چشم خود ديده و مى دانستند گواهى بدهند، شهادت آنان در آخر اين نامه نوشته شده است... .»
در اين هنگام نامه «شريح بن هانى» نيز كه در آن از جعل شهادت به نام وى، پرده برداشته و حجر را ستوده بود، خوانده شد.
طبعاً اين جواب، ترديدآميز بود، وقتى زياد از مضمون آن آگاه شد، نامه اى به وسيله «يزيد بن حجيه» براى معاويه فرستاد و در آن تذكر داد كه اگر تو را به اين سرزمين نياز است، بايد حجر و يارانش را از ميان بردارى. «يزيد بن حجيه» در راه شام، در «مرج عذراء» به حجر و همرزمانش برخورد و به آنان گفت:
«راه نجاتى براى شما نمى بينم، من نامه اى آورده ام كه در آن صحبت از قتل شماست، اگر پيامى براى معاويه داريد، بگوييد تا من به استحضار وى برسانم.»
حجر گفت: «به معاويه بگو گواهانى كه بر ضد ما گواهى داده اند از روى دشمنى و حسد به ما تهمت زده اند.»
يزيد پس از رسيدن به شام نامه زياد و پيغام حجر را به معاويه رسانيد، او گفت: «حرف زياد صحيح تر است تا حرف حجر.»
آن گاه «عامر بن اسود» را به مرج عذراء فرستاد تا از حال دو تن از اسيران خبر بگيرد. هنگام بازگشت او، حجر گفت:
«از جانب من به معاويه بگو: ما به خاطر امانى كه زياد به ما داده نزد تو آمده ايم، از خدا بترس و در ريختن خون ما شتاب مكن». حجر اين سخنان را با تأكيد و تكرار گفت: عامر از تكرار سخنان او برآشفت، حجر به سرزنش وى پرداخت و گفت:
«فكر تو همه اين است كه از معاويه جايزه بگيرى، اما من و يارانم كه فردا كشته خواهيم شد، در انديشه ديگرى هستيم، پس مرگ و زندگى ما براى تو يكسان است! بنابراين راه خود را در پيش بگير و برو.»
«عامر» از اين سرزنش شرمسار گشت و سوگند خورد كه پيغام حجر را به معاويه خواهد رسانيد و در نجات وى خواهد كوشيد.
پس از بازگشت عامر، گفتوگو درباره سرنوشت زندانيان آغاز گرديد، برخى از حاضران مجلس، در مورد بستگان يا دوستان خود كه جزو متهمين بودند، شفاعت كردند و شفاعت آنان قبول شد.
«مالك بن هبيره» هم درباره «حجر بن عدى» وساطت كرد، اما معاويه نپذيرفت، بلكه برآشفت و گفت:
«حجر بزرگ قوم است، بيم دارم كه اگر آزاد شود كوفه را ضد من بشوراند و فردا ناگزير شوم تو و يارانت را براى فرو نشاندن فتنه او به عراق روانه كنم.»
مالك پاسخ داد:
«معاويه! انصاف ندادى، من همراه تو در جنگ صفين جنگيدم و تو پيروز شدى و كارت بالا گرفت، ولى امروز در مورد پسرعمويم از تو خواهشى مى كنم و تو پاسخ رد به من مى دهى و به دستاويز بيم شورش و فتنه، به خواهش من ترتيب اثر نمى دهى؟!»
مالك اين را گفت و خشمگين از مجلس خارج شد.
معاويه براى اين كه كار يك سره شود، سه نفر به نام «هديه»، «حصين» و «ابوشريف» را مأمور كرد كه بى درنگ به مرج عذرا بروند و عفو شدگان را آزاد كنند و حجر و بقيه متهمان را به قتل برسانند.
ماموران به مرج عذرا رسيدند... .

آخرين شب

برنامه عبادت و راز و نياز پرسوز و گداز حجر و يارانش در شب آخر، تعجب و تحسين ماموران را برانگيخت و همه را تحت تأثير قرار داد. ماموران گفتند: امروز صبح ديديم كه نماز را طولانى برگزار كرديد و خوب دعا خوانديد، اينك بگوييد نظر شما درباره عثمان چيست؟
پاسخ دادند: او نخستين كسى است كه در حكومت اسلامى ستمگرى كرد و حق را زير پا گذاشت.[53]
ماموران گفتند: «معاويه شما را خوب شناخته است، اينك ما ماموريت داريم به شما پيشنهاد كنيم كه از على بيزارى بجوييد و به او بدگويى كنيد، اگر اين كار را كرديد شما را آزاد مى كنيم ولى اگر خوددارى كرديد شما را به قتل خواهيم رساند، به نظر معاويه خون شما به واسطه شهادت مردم كوفه هدر، و قتل شما واجب است، اما در عين حال اميرالمؤمنين(!) شما را عفو مى كند، از اين مرد تبرى بجوييد تا شما را آزاد كنيم.»
همه پاسخ دادند: هرگز اين كار را نخواهيم كرد.
طبق نوشته مسعودى گفتند:
«شكيبايى بر تيغ تيز براى ما آسان تر از قبول پيشنهاد شماست، ما هرگز تن به چنين كار زشت و ننگين نخواهيم داد و مرگ را استقبال مى كنيم و ورود به خدمت پيامبر و على را بر داخل شدن در آتش دوزخ ترجيح مى دهيم.»[54]
معاويه و مزدورانش گمان مى كردند اكنون كه حجربن عدى اسير و در زنجير و در يك قدمى مرگ است، در برابر شبح قتل، روحيه اش ضعيف خواهد شد، در حالى كه حجر و همرزمانش هوشيارتر از آن بودند كه از مقاصد پليد و شوم معاويه آگاه نباشند و شجاع تر از آن بودند كه از مرگ بترسند، از اين رو به چنين كارى تن نداده هم چنان موضع شجاعانه خود را حفظ كردند.
معاويه و حجر هر دو مى دانستند كه بيزارى و تبرّى حجر و يارانش از على(عليه السلام)خود بزرگ ترين پيروزى براى هدف معاويه يعنى ترويج دشنام دادن به على، به حساب مى آيد و اگر حجر تن بدان كار مى داد، راه دشنام دادن به على را، براى هميشه هموار مى ساخت و هر مقاومتى را در برابر آن، در هم مى شكست، بدين سبب حجر و يارانش از بيزارى جستن از على به شدت خوددارى كرده همگى به استقبال مرگ شتافتند.[55]

حماسه شهيدان

بارى هفت تن از همراهان حجر آزاد و باقى به مرگ محكوم شدند.[56] هنگامى كه نوبت قتل حجر وفادار و بزرگوار رسيد، از دژخيم خود اجازه خواست دو ركعت نماز بخواند، او موافقت كرد، حجر به نماز ايستاد و نماز را طول داد. پرسيدند: آيا از ترس مرگ نماز را طول دادى؟
گفت:
«به خدا سوگند در عمرم هر وقت وضو گرفته ام، دو ركعت نماز خوانده ام و هرگز نمازى به اين كوتاهى نخوانده ام[57] و براى اين كه خيال نكنيد من از مرگ مى ترسم، به اين كوتاهى خواندم.»[58]
آن گاه سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت:
«پروردگارا! شكوه ستمگران را به درگاه تو مى كنيم، كوفيان بر ضد ما شهادت دروغ دادند و شاميان ما را مى كشند، اگر مرا بكشند نخستين مجاهد اسلامى خواهم بود كه در اين جا خونش ريخته مى شود، من نخستين كسى بودم كه پرچم اسلام را در اين سرزمين به اهتزاز درآوردم.»
آن گاه گفت:
«بعد از مرگ من، زنجير از دست و پايم باز نكنيد و خون پيكرم را نشوييد، زيرا مى خواهم روز رستاخيز با همين وضع با معاويه روبه رو شوم.»[59]
«هديه» در آخرين لحظه به حجر پيشنهاد كرد كه اگر هم اكنون از على(عليه السلام)بيزارى بجويى تو را آزاد خواهم كرد.
حجر گفت:
«با آن كه قبر خود را حفر شده، كفن خويش را گسترده و شمشير مرگ را عريان مى بينم، هرگز به آنچه شما مى گوييد تن در نمى دهم.»[60]
گويى در اين هنگام حجر پيش گويى اميرمؤمنان را به ياد مى آورد كه روزى به وى مى فرمود:
«حجر! چه خواهى كرد اگر تو را زير شكنجه قرار داده مجبور كنند كه به من بدگويى كنى؟»
حجر عرض كرد: اگر مرا چنين در فشار گذاشتند چه كنم؟
على(عليه السلام) فرمود: به من بدگويى بكن ولى از من تبرى مجوى، زيرا من پيرو آيين حق هستم.[61]
سرانجام دژخيم، ماموريت خود را انجام داد و رگ هاى گردن حجر را قطع كرد و خون پاك يار پاكبار و سرفراز على(عليه السلام)ريخته شد!

فرزند حجر و يارانش

رفتار معاويه با حجر و همرزمانش از منحط ترين روش هايى بود كه يك حكومت درباره مردم به كار مى بندد و از آن پست تر و منحط تر اين بود كه فرزند جوان حجر را كه هيچ كس نمى گفت دستى در اين كار داشته است، با پدرش حجر به قتل رسانيد.
معاويه و زياد بن ابيه مى خواستند از عاطفه پدرى حجر نسبت به فرزندش كه به گمان خودشان بر جان او مى ترسيد، بهره بردارى كنند به اين اميد كه شايد دل حجر نرم گردد و خود، از على(عليه السلام) بيزارى جويد و يا آن كه فرزندش از على تبرى نمايد.
ليكن حجر هنگامى كه از تصميم شان آگاه شد، از آنان درخواست كرد تا فرزندش را پيش از او بكشند، آنان نيز درخواست او را پذيرفتند، آن گاه رو به حجر نموده وى را مورد استهزا قرار داده گفتند: خيلى زود داغ فرزند خود را نصيب خود كردى!
اما آنان در اين فكر سخت اشتباه كرده بودند، معاويه و اطرافيانش كوچك تر از آن بودند كه با مقاصد پست و آرمان هاى منحط خود، به اوج هدف عالى و آرمان بلند حجر بن عدى دست يابند.
بارى حجر پاسخ داد: «ترسيدم كه فرزندم وضع هولناك شمشير را بر گردن من ببينند و پس از من از على تبرى و بيزارى جويد!»[62]
علاوه بر حجر، شش نفر از ياران او نيز در مرج عذرا كشته شدند كه اسامى آنان به قرار زير است:
1. شريك بن شداد حضرمى;
2. صيفى بن فسيل شيبانى;
3. قبيصة بن ضبيعة عبسى;
4. محرز بن شهاب منقرى;
5 . كدام بن حيان عنزى;
6. عبدالرحمن بن حسان عنزى.[63]

بازتاب شهادت حجر بن عدى

خبر شهادت جان گداز حجر دلير و همرزمان جانباز او بازتابى وسيع داشت. اين حادثه دلخراش، موجى از نفرت و انزجار از حكومت پليد معاويه، در سراسر جامعه اسلامى به وجود آورد و افكار عمومى را چنان تكان داد كه از همه جا صداى اعتراض به كشتارهاى بيرحمانه معاويه برخاست; مخصوصاً مردم عراق از اين فاجعه بسيار ناراحت بودند و مى گفتند:
«نخستين ذلت و خوارى كه گريبانگير مردم كوفه شد، مرگ امام حسن مجتبى(عليه السلام)، قتل حجر و پيوستن «زياد» به معاويه به عنوان پسر «ابوسفيان» است.»[64]
ولى پيشاپيش همه اعتراض كنندگان حسين بن على(عليه السلام) بود. ايشان طى نامه شديداللحنى به معاويه اعتراض كرد و او را در قتل حجر و يارانش مورد انتقاد قرار داد.
نامه حسين بن على(عليه السلام) در پاسخ نامه معاويه بود كه طى آن از رهبرى جنبش هاى ضد اموى به وسيله امام حسين(عليه السلام) اظهار نگرانى و گله نموده بود. حسين بن على(عليه السلام)در پاسخ وى نوشت:
«اما بعد نامه تو، به دستم رسيد. نوشته اى كه خبرهايى از من به گوش تو رسيده است كه به گمان تو هيچ وقت زيبنده من نبوده و تو آن ها را در خور شأن من نمى دانسته اى. بايد بگويم تنها خداست كه انسان را به كارهاى نيك هدايت نموده توفيق اعمال خير را به انسان مى دهد.
اما آنچه از ناحيه من به گوش تو رسيده، يك مشت سخنان بى اساسى است كه چاپلوسان و سخن چينان تفرقه انداز و دروغ پرداز از خود ساخته و پرداخته اند.
من نه تدارك جنگى بر ضد تو ديده ام و نه قصد خروج بر ضد تو داشته ام و اين، نه به خاطر ترس از تو و بيم عذرخواهى از تو، يا دوستان ستمگر و بى دين توست كه پيروان حزب ستمگران و برادران شيطانند، بلكه به واسطه ترس از خدا مى باشد.
آيا تو نبودى كه «حجر بن عدى» و ياران او را كه همه از نمازگزاران و پرستش كنندگان خدا بودند، كشتى؟ آيا حجر و يارانش گناهى غير از اين داشتند كه با ظلم مبارزه مى كردند، بدعت ها را ناروا مى شمردند، امر به معروف و نهى از منكر مى نمودند و در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنش كننده اى باك نداشتند؟
تو به حجر و يارانش امان دادى و سوگندى اكيد ياد كردى و به آنان اطمينان كامل دادى كه به واسطه حوادث گذشته آزارشان نكنى و كينه هاى گذشته را كنار بگذارى، ولى بس از آن همه امان ها و سوگندها، دست به خون پاك آن ها آلودى و مرتكب ستم و تجاوز شدى و در پيشگاه خدا به خود جرئت گناه دادى و سوگند خدايى را سبك شمردى...»[65]
معاويه در سالى كه حجر بن عدى و يارانش را كشت، به حج رفت و در مكه با حسين بن على(عليه السلام) ملاقات كرد، وى در اين ملاقات از راه طعنه به آن حضرت گفت:
ـ آيا شنيدى كه ما با حجر بن عدى و يارانش و شيعيان پدرت چه كرديم؟
ـ چه كردى؟
ـ آنان را كشتيم و كفن كرديم و بر آنان نمازگزارديم.
حسين بن على(عليه السلام) لبخندى زد و فرمود:
ـ آنان دشمنان تو بودند و تو با آنان چنين رفتار كردى، ولى بدان اگر ما پيروان و دوستان تو را بكشيم، نه بر آنان نماز مى خوانيم و نه كفن مى پوشانيم، و نه آنان را دفن مى كنيم! (زيرا آنان را مسلمان نمى دانيم!)[66]

اعتراض عايشه

يكى ديگر از كسانى كه به قتل حجر اعتراض كردند، عايشه بود، با آن كه او ميانه خوبى با اميرمؤمنان(عليه السلام) نداشت، و به همين جهت چندان دلش به حال ياران آن حضرت نمى سوخت، اما عظمت شخصيت حجر از يك سو و اهميت فاجعه (كه طى آن گروهى از پاك مردان به قتل رسيدند) از سوى ديگر، عايشه را وادار به اعتراض كرد.
به گفته بعضى از مورخان، عايشه پس از دستگيرى حجر و انتقالش به شام، شخصى را نزد معاويه فرستاد تا مانع كشتن حجر شود، ولى وقتى فرستاده او به شام رسيد كه كار از كار گذشته بود.[67]
در هر حال معاويه در سفرى كه به منظور اخذ بيعت براى وليعهدى پسرش «يزيد» وارد مدينه شد، به خانه «عايشه» رفت و سخنان زيادى ميان آن دو رد و بدل شد، عايشه در اين گفتوگو در مورد قتل حجر و يارانش، به معاويه اعتراض كرد و او را سخت مورد ملامت قرار داد. معاويه به بهانه اين كه «گناه قتل حجر به گردن كسانى است كه بر ضد او شهادت داده، طومار امضا كرده اند»[68] خود را تبرئه كرد و گفت: «حساب مرا با آنان به روز قيامت واگذار!»[69]
عايشه گفت: از پيامبر اسلام شنيدم فرمود: «بعد از من هفت نفر كشته مى شوند كه خدا و اهل آسمان از قتل آنان خشمگين خواهند شد.»[70]

چهار جنايت بزرگ

«حسن بصرى نيز يكى ديگر از افرادى بود كه قتل حجر و يارانش را محكوم كرد. او با اين كه هوادار عثمان بود و با اميرمؤمنان دشمنى داشت، اما جنايت هاى معاويه را محكوم كرد، او گفت:
معاويه دست به چهار جنايت  و عمل ننگين زده است كه هر كدام از آن ها كافى است كه او را براى هميشه گرفتار خشم و عذب الهى گرداند:
1. او به كمك گروهى از نابخردان، بر امت اسلامى چيره شد و سرنوشت مسلمانان را در دست گرفت بدون آن كه با آنان مشاوره نمايد، در حالى كه رجال بافضيلت و عده اى از ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) در ميان امت بودند.
2. پسر شراب خوار و مست خود را كه لباس حرير مى پوشيد و به ساز و آواز مشغول بود، وليعهد خود كرد.
3. زياد بن ابيه را (كه از بستر نامشروعى متولد شده بود) برادر خود (پسر ابوسفيان) معرفى كرد، در حالى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«فرزند متعلق به شوهر زن است، و زناكار بايد سنگسار شود.»[71]
4. او دست به خون حجر آلوده كرد، واى بر او از بابت قتل حجر و يارانش.[72]

آرزو مرگ

موج غم و اندوه تلخى كه شهادت «حجر بن عدى» و همرزمانش به وجود آورد، منحصر به اين ها نبود بلكه اين خبر در اقصى نقاط قلمرو پهناور اسلامى با عكس العمل شديد مردم روبه رو شد. از آن جمله «ربيع بن زياد حارثى» استاندار معاويه در منطقه خراسان، با اين كه خود از اعضاى حكومت معاويه بود، همين كه خبر قتل حجر را شنيد گفت:
«خدايا! اگر ربيع در پيشگاه تو آبرو دارد، مرگ او را برسان.» دعاى او به هدف اجابت رسيد و هنوز از مجلس برنخاسته بود كه جان به جان آفرين تسليم كرد.[73]
«حسن بصرى» مى گويد: از طرف معاويه در خراسان ماموريت نظامى داشتم، فرمانده ما يكى از تابعين بود، روزى نماز ظهر را به امامت او خوانديم، پس از نماز، به منبر رفت و گفت:
«مردم! حادثه بزرگى در جهان اسلام رخ داده است كه پس از مرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله)چنين حادثه اى رخ نداده بود، به من خبر رسيد كه معاويه، حجر بن عدى را كشته است، اگر مسلمانان غيرت داشته باشند و معاويه را به كيفر اين جنايت بزرگ برسانند، چه بهتر و گرنه از خداوند خواستارم به زودى مرگ مرا برساند». «حسن» مى گويد: همان روز اين مرد از دنيا رفت.[74]

توجيهات بى اساس

چنان كه گفتيم، فاجعه قتل حجر و يارانش انعكاس وسيعى در افكار عمومى داشت و براى معاويه گران تمام شد. معاويه مى خواست با عذرتراشى ها و دروغ پردازى هايى خود را تبرئه كند، ولى هرگز نتوانست قتل حجر و يارانش را كه از بهترين مردان جامعه اسلامى بودند توجيه نموده خود را از اين جنايت بزرگ، تبرئه كند! او در مقابل فشار مردان حق گو و اعتراض هاى شخصيت هاى بزرگ آن روز، دست آويزها و بهانه هاى مختلفى پيش مى كشيد و هر بار عذر مضحكى عنوان مى كرد او گاه مى گفت:
«مصالح عالى امت! ايجاب مى كرد حجر و همراهانش كشته شوند، زيرا وجود آنان مايه فساد و موجب فتنه و آشوب در ميان امت بود، و من فكر كردم قتل يك نفر براى حفظ مصالح مردم، بهتر از بقاى او و ايجاد فتنه است.»[75]
و گاه مى گفت:
«آنان را من نكشتم، بلكه كسانى كشتند كه بر ضد آنان شهادت دادند.»[76]
و گاهى نيز گناه قتل حجر و يارانش را به گردن زياد مى انداخت و مى گفت:
«چه كنم، «زياد» درباره آنان نامه ها به من نوشت و تاكيد كرد و گزارش داد كه اگر زنده بمانند اسباب درد سر شده شكافى به وجود خواهند آورد كه به اين زودى پر نخواهد شد.»[77]
يا اين كه مى گفت: «پسر سميه مرا به اين كار وادار كرد و من حرف او را پذيرفتم.»[78]
سؤالى كه در اين جا پيش مى آيد و در دادگاه تاريخ مطرح است، اين است كه:
آيا مصالح عالى امت ايجاب مى كرد كه بزرگمرد شايسته اسلام يعنى اميرمؤمنان در بالاى منابر مورد لعن و ناسزا قرار گيرد و مردم از او تبرى بجويند و اگر اين كار را نمى كردند موجب بروز فتنه و فساد مى شد؟! آيا مخالفت با چنين بدعت ننگينى، در آيين اسلام مجوّز قتل كسى مى گردد؟
آيا شهادت هايى كه زياد بن ابيه بر ضد حجر و يارانش جمع آورى كرد راست بود يا چنان كه اشاره كرديم، عموماً شهادت هاى دروغى بود كه با تطميع يا تهديد، از مردم گرفته شده بود؟ مگر «شريح بن هانى» يكى از بزرگان آن روز كه از زبان او شهادت نامه اى بر ضد حجر، جعل شده بود، در نامه اى خطاب به معاويه، آن شهادت نامه را تكذيب نكرد؟[79]
آيا اين شهادت ها بود كه مجوّز قتل حجر بود؟
از همه مضحك تر، اين عذر معاويه است كه مى گفت: «زياد» مرا وادار به اين كار كرد، و آن قدر تأكيد نمود تا من دستور قتل حجر را صادر كردم.»
بايد پرسيد: آيا معاويه حكمران زياد و فرمانبر او بود يا برعكس؟ آيا كسى كه مى بايست در اين باره تصميم بگيرد، معاويه بود يا زياد؟
اين عذر معاويه چه قدر شباهت به عذر پسرش «يزيد» دارد كه بعدها، گناه قتل امام حسين(عليه السلام) و يارانش را به گردن «عبيداللّه» پسر همين «زياد» انداخت و گفت:
«اين كار، كار عبيداللّه است»!

چرا حجر بن عدى تقيه نكرد؟

اكنون كه مبارزات حجر و انعكاس شهادت او را خوانديد، ممكن است در اين جا سؤالى پيش آيد و آن اين است كه چرا «حجر بن عدى» و يارانش تقيه نكردند؟ و آيا در مواردى كه جان انسان در خطر است تقيه واجب است؟ و اگر آن روز افشاگرى و مبارزه علنى واجب بود، چرا شخصيت هاى بزرگ ديگر از ياران اميرمؤمنان(عليه السلام) قيام و مبارزه نكردند.
به عبارت ديگر، آيا حجر و همرزمانش به قيامى حساب نشده و انقلابى زودرس و عجولانه دست زدند و بى جهت جان خود را به خطر انداختند و كارى شبيه انتحار انجام دادند؟ يا گروه دوم كه ظاهراً خاموش بودند و ساكت، و اين مسير را نپيمودند، افرادى وظيفه نشناس و ترسو و بى تفاوت و ناآگاه بودند؟

 پاسخ

بايد توجه داشت كه اصولاً موقعيت ها و موارد و اشخاص با هم فرق مى كند، گاهى خطرى كه از ناحيه دشمن متوجه است، چندان مهم نيست و اساس مكتب را تهديد نمى كند، در چنين مواردى مى توان تقيه نمود، ولى گاهى خطر چنان جدى و مهم است كه اساس مكتب و مذهب در معرض خطر قرار مى گيرند طبعاً در چنين مواردى كه سكوت و بى تفاوتى و تسليم و سازش به قيمت نابودى مكتب تمام مى شود، تقيه جايز نيست بلكه بايد با تحمل همه خطرات، مبارزه و مقاومت كرد.
البته لازم نيست چنين خطرى از ناحيه يك توطئه و دسيسه بزرگ متوجه گردد، بلكه گاهى ممكن است يك اقدام كوچك، يا يك سكوت از يك پيشواى بزرگ مذهبى در برابر عملى نامشروع، اساس مكتب را به خطر بيندازد در چنين مواردى، سكوت پيشوا كه موجب تزلزل مكتب مى گردد جايز نيست.
حديثى از پيشواى ششم نقل شده است كه شاهد اين معناست; «زراره» يكى از ياران امام صادق(عليه السلام) از آن حضرت پرسيد: آيا كشيدن مسح پا (در وضو) از روى كفش (مطابق روش اهل سنت) از روى تقيه جايز است؟
حضرت فرمود: سه چيز است كه من هرگز در آن ها تقيه نمى كنم:
1. شراب خوارى;
2. كشيدن مسح پا از روى كفش (در وضو);
3. حج تمتع.[80]
يعنى به هر قيمت تمام شود شراب نمى خورم، از روى كفش مسح نمى كشم و حج تمتع را ترك نمى كنم.
نكته حديث در اين جاست كه حضرت نگفت واجب است مسلمانان در اين سه مورد تقيه نكنند، بلكه فرمود كه «من تقيه نمى كنم». پيداست اگر پيشواى بزرگى مانند امام صادق(عليه السلام) در چنين مواردى كه نشان دهنده طرز تفكر و امتياز فقه شيعه است، تقيه نمايد، فقه شيعه و مبانى تفكر شيعه از بين مى رود، از اين رو به هر قيمت تمام شود، تقيه نمى كند (گو آن كه براى ديگران تقيه در اين موارد جايز باشد).
رفتار رهبران مذهبى ديگر نيز چنين است; مثلا اگر يك مجتهد بزرگ و مرجع تقليد، بخواهد از روى تقيه علناً شراب بخورد، يا همسر خود را بى حجاب در يك مجمع عمومى بياورد، ديگر به هيچ وجه نمى توان حرمت اين عمل را به مردم ثابت كرد. به همين جهت تقيه از چنين شخصى در چنين مواردى پذيرفته نيست.
اكنون كه مطلب قدرى روشن شد، برگرديم به اصل بحث و اين كه چرا حجر تقيه نكرد؟
حجر بن عدى پس از شهادت اميرمؤمنان(عليه السلام) در ميان شيعيان، سمبل تشيع و چهره درخشانى بود و سكوت و سازش او با حكومت معاويه، تشيع را با خطر جدى روبه رو مى ساخت، از اين رو سكوت شخصيت هايى مثل او جايز نبود، ولى افرادى كه هم سطح او نبودند، چنين وضعى نداشتند و مى توانستند تقيه كنند.
بنابراين، هم آنان كه مبارزه و جانبازى و فداكارى كردند، به وظيفه خود عمل نمودند و هم افرادى كه به اين مبارزه نپيوستند، كوتاهى نكردند.
به عبارت ديگر در محيط خفقانى همچون محيط حكومت معاويه كه تبليغات دروغين دستگاهش كه به وسيله جيره خواران و مزدوران و پاره اى از دانشمندان دين فروش همچون «ابوهريره» كه زمانى هم در صف صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار داشته اند، چنان اوج گرفت كه مردم به كلى از حقايق اسلام و آنچه حكومت جبار با آنان مى كند، بى خبر مانده اند و مكتب انسان ساز على(عليه السلام) با تمام نقاط درخشانش چنان سانسور شده و زير پرده هاى سكوت و خفقان قرار گرفته كه براى عقب راندن اين ابرهاى ضخيم و تيره و تار قربانيانى لازم است كه مرگشان توفان هاى عظيمى به پا كند. در اين گونه موارد ـ ولو به عنوان واجب كفايى ـ افشاگرانى لازم است تا سر حد مرگ و قربانى شدن در اين راه پيش بروند.
ولى آيا شهادت همه كس توفان زا و موج افكن است، آيا از دست رفتن هر كسى مى تواند لرزه بر افكار خفته بيفكند؟... و پايه هاى اين حكومت را بلرزاند... مسلماً نه.
حجربن عدى ها، ميثم تمارها و در موارد مشابه ابوذرها و عمارها مى بايست در اين ميدان ها گام بگذارند و دست به افشاگرى بزنند و ديديم كه تنها خونشان چه توفان هايى به پا كرد.
«حجر بن عدى» و يارانش بعد از آن كه مهر سكوت را در عصر پرخفقان معاويه شكستند و همه جا را با طنين رعد آساى گفتار خود شكستند وبه روشنگرى پرداختند، بى آن كه حاضر شوند جان خود را با گفتن يك جمله ساده در مورد جدايى از مكتب على(عليه السلام) نگهدارند، شربت شهادت نوشيدند، ولى در صفحات گذشته ديديم كه مرگشان چه توفانى از خشم واعتراض در سراسر حجاز و عراق برانگيخت; توفانى كه معاويه هرگز انتظارش را نداشت.
و اما آنان كه در درون حكومت هاى فاسد نفوذ كردند و به پست هاى حساس رسيدند، حسابشان جداست، آنان نه به خاطر پول و ثروت و نه براى مقام و موقعيت بلكه به عنوان يك «تاكتيك حساب شده» زير نظر پيشوايان بزرگ اسلام، به اين كارها دست زدند، و علاوه بر اين كه پناه گاهى براى ستمديدگان بودند و عملا قسمتى از مظالم اين دستگاه هاى جبار را خنثى مى كردند، در تسريع نابودى آن ها سهم مؤثرى داشتند و تنها به خاطر همين اهداف، به چنان همكارى تن درمى دادند.
ولى اشتباه نشود راه سوء استفاده در اين زمينه آن چنان وسيع است كه هر كس بايد خود را در اين گونه موارد متهم كند مبادا گرفتار وسوسه هاى دروغين گردد و به گمان خدمت به خلق خدا و پيشبرد هدف هاى انقلابى در خدمت ظالمان و صاحبان «زر و زور» در آيد و خود را «سلمان فارسى» يا «على بن يقطين» بشمارد، در حالى كه در واقع نقش «ابن زياد» يا «عمرسعد» را دارد![81]

اشتباه «ولها وزن»

در پايان اين فصل، بى مناسبت نيست داورى «ولهاوزن» آلمانى را درباره نهضت و شهادت «حجر بن عدى» بررسى كنيم:
وى در كتاب خود به نام الخوارج و الشيعه از اين كه افكار عمومى مسلمانان به سوى ماجراى حجر و يارانش و تقبيح قتل آنان معطوف گشته، سخت به تعجب افتاده است.
وى عقيده دارد كه قتل حجر و يارانش يك امر طبيعى بوده و منافات با قوانين اسلام نداشته است.
آن گاه مى پرسد: پس چرا مسلمانان، قتل آنان را تقبيح مى كنند؟ او پس از اين سوال مى كوشد عللى براى اين امر بتراشد كه همه آن ها دلالت دارد بر اين كه وى از تاريخ و حقايق اسلام; مخصوصاً از تاريخ زندگى مسلمانان در آن عصر، و هم چنين از شخصيت خود حجر، كاملا بى خبر بوده است.
وى سپس افكار عمومى را كه بر ضد قتل حجر برانگيخته شده است چنين توجيه مى كند كه مسلمانان، كشتن هيچ كس را تجويز نمى كنند مگر آن كه كسى مرتكب قتل شده باشد و چون حجر و يارانش هيچ كس را نكشته بودند، مسلمانان كشتن آنان را تقبيح نموده آن را فاجعه اى دردناك به شمار مى آوردند، در صورتى كه قيام بر ضد حكومت نيز موجب قتل خواهد بود.
اشتباه بزرگ «ولهاوزن» در اين جاست كه او نمى داند اگر قيام بر ضد حكومتى موجب كيفر قتل است، قيام بر ضد حكومتى است كه بر اساس موازين اسلام روى كار آمده باشد (نه اين كه فقط اسمش حكومت اسلامى باشد) ولى آيا حكومت ستمگر معاويه، بر اساس موازين اسلامى روى كار آمده بود؟ او بر اسا چه مجوّزى بر مردم حكومت مى كرد؟
گرچه شيعه اصولا خلافت و جانشينى پيامبر را يك منصب الهى مى داند و «شورا» را به رسميت نمى شناسد، اما اگر فرضا هم شورا را مجوّز قانونى خلافت بدانيم، آيا معاويه با كدام شورا به حكومت رسيده بود تا قيام بر ضد آن، موجب قتل باشد؟!
«ولهاوزن» نمى داند كه حجر مكرر مى گفت: «من بيعت معاويه را نقض نكرده ام»[82]بلكه اقدام حجر در واقع انعكاس فريادها و نارضايتى هاى مردم ستمديده بود كه مزدوران معاويه آن ها را در حلقوم ها خفه كرده بودند.
ولى اگر هم نقض بيعت مى كرد، باز جرمى محسوب نمى شد، زيرا در آن زمان قيام بر ضد حكومت، در نظر مردم مسلمان، يك عمل قانونى محسوب مى شد و علت آن اين بود كه مسلمانان حكومت بنى اميه را يك حكومت غاصب و ستمگر مى دانستند و به همين دليل افكار عمومى، از هر قيام و انقلابى كه بر ضد اين حكومت به وجود مى آمد، پشتيبانى مى كرد.
عمل حجر بن عدى و يارانش چيزى جز آنچه ما امروز «تظاهرات اعتراض آميز» مى ناميم، نبود، زيرا حجر، بر ضد ستمگرى و استبداد و اعمال نارواى معاويه و دشنام دادن به على(عليه السلام) بر سر منابر، اعتراض مى كرد و اين ناسزاگويى نتيجه تحريكات حكومتى بود كه «زياد بن ابيه» نمايندگى آن را داشت و حجر بن عدى يار شجاع و دلير پيامبر نمى توانست در برابر چنين خلاف كارى ها و اهانت به دومين شخصيت والاى جهان اسلام، صبر و شكيبايى نمايد و چنان كه در صفحات گذشته ديديم، هنگامى كه تحت تعقيب قرار مى گرفت، چون احساس كرد ممكن است ميان طرفين، كشتار وسيعى رخ بدهد به مردمى كه اطراف او جمع شده بودند تا با دشمنان او بجنگند، اعلام كرد كه متفرق شوند، آن گاه خود را در برابر امانى كه گرفت، تسليم دستگاه حكومت كرد و هيچ قانونى در دنيا شخصى را كه مانند حجر به حكومتى اعتراض كند، محكوم به مرگ نمى سازد.
حقيقت اين است كه نه حجر و نه حتى يك نفر از ياران او، مبادرت به عملى نكرده بودند كه استحقاق كيفر زندان داشته باشند چه رسد به اين كه آنان را محكوم به مرگ كنند. ولى چون اين گروه به داشتن تمايلات آزادى خواهى معروف بودند و از سوى ديگر وفادارترين ياران على به شمار مى رفتند و براى دستگاه حكومت اموى اين فرصت پيش آمده بود كه با يك كشتار دسته جمعى جديد، همه آزاد مردانى را كه زيربار بردگى نمى رفتند و تن به ذلت نمى دادند و از ظلم  و فساد و ستمگرى ناراضى بودند نابود سازد، از اين رو همه آنان را از پاى درآورد.
آرى، معاويه كه مورخان مزدور بنى اميه، او را چهره بردبار و باگذشت ترسيم كرده اند، بدون هيچ پروايى دست به خون بى گناهان آلود و حتى پيمانى را كه بسته بود مبنى بر اين كه گذشته ها را فراموش كند، زير پا گذاشت.
ولها وزن مى بايست بداند كه اصولا اسلام مكتب عدالت و ضد ظلم و ستمگرى است و هرگز ستمگرى هاى افرادى كه به نام خليفه پيامبر از هيچ ظلمى فروگذار نمى كردند، نمى تواند مورد قبول اسلام و مسلمانان باشد.
به هر ترتيب، اگر فرضاً اعمال حجر بن عدى، موجب كيفر مرگ براى او بود، مى بايست او را پس از محاكمه و اثبات جرم، بكشند نه اين كه رفتار كينه توزانه و خارج از حدود عدالت و قانون با او بكنند، در صورتى كه دژخيمان معاويه صريحا به او اعلام كردند كه وى را نه به خاطر اعمالى كه انجام داده، بلكه به علت آن كه از على بيزارى و تبرى نجسته است، خواهند كشت. حال، آيا عدم بيزارى از على، چه از طرف حجر باشد و چه از طرف شخصى ديگر، باعث محكوميت به مرگ است؟[83]
بنابراين اگر فاجعه قتل حجر و يارانش افكار عمومى را تكان داد، علت آن، حق كشى ها و جنايت پيشگى حكومت معاويه بود، نه عاملى كه ولهاوزن پنداشته است.
اگر ولهاوزن قتل گروهى از پاك ترين رجال اسلام را به دست جلادان مزدور حكومت معاويه، يك امر طبيعى معرفى مى كند، حق دارد، زيرا او تحت تاثير تعاليم «نيچه» آلمانى و اصول مكتب «حزب نازى»! قرار گرفته است، اما مى بايست بداند كه منطق اسلام، قابل قياس با منطق نيچه يا دكترين حزب نازى نيست.
اما نه دفاعيات ولهاوزن، و نه توجيهات خود معاويه، هيچ كدام نمى تواند واقعيت ها را دگرگون سازد و بى شك معاويه در پيشگاه خدا، گرفتار كيفر اين جنايت بزرگ خواهد شد، چنان كه نشانه هاى آن از همان هنگام مرگ وى آشكار شد: او در دم مرگ دچار كابوس وحشتناكى شده بود و در حالى كه به شدت دچار تشنج و درد بود، تكرار مى كرد:
«اى حجر! مؤاخذه و گرفتارى من به خاطر تو طولانى خواهد بود»![84]

برگرفته از آثار حضرت آیت الله العظمى سبحانی (دام ظله)

پیوست ها:
[1]  . اسدالغابه ، ج 1، ص 385; طبقات ابن سعد ، ج 6، ص 217 و الاصابه ، ج 1، ص 313.
[2]  . كان من فضلاء الصحابة ( الاستيعاب ، ج 1، ص 335 و اسدالغابه ، ج 1، ص 385).
[3]  . الغارات ، ج 2، ص 814 و البداية والنهاية ، ج 8 ، ص 50 .
[4]  . طبقات ابن سعد، ج 6، ص 355. مرج عذرا محلى در دوازده ميلى دمشق است.
[5]  . همان، ص 217; معارف ابن قتيبه ، ص 334; مستدرك حاكم ، ج 3، ص 468 و الاصابه ، ج 1، ص 313.
[6]  . (  وَما كانَ لِنَفْس أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذنِ اللّهِ كِتاباً مُـؤَجَّلاً  )  (آل عمران، آيه 145).
[7]  . حياة الصحابة ، ج 4، ص 511 به نقل از تفسير ابن كثير ، ج 1، ص 410.
[8]  . در جنگ صفين يك روز در آغاز جنگ اين دو حجر كه با هم عموزاده محسوب مى شدند، به جنگ تن به تن پرداختند و حجر شر، تاب مقاومت نياورد و به كمك نيروهاى معاويه، از چنگ حجر فرار كرد! (نصر بن مزاحم، وقعه صفين ، ص 243).
[9]  . كان من عباداللّه و زهاده و كان باراً بامه و كان كثير الصلوة و الصيام.
[10]  . الغدير ، ج 11، ص 54 و البداية والنهاية ، ج 8 ، ص 50 .
[11]  . غير از شريح قاضى معروف است.
[12]  . تاريخ طبرى ، ج 6، ص 153.
[13]  . الاستيعاب ، ج 1، ص 357 و اسدالغابه ، ج 1، ص 386.
[14]  . الاصابه ، ج 1، ص 314 و حياة الصحابة ، ج 4، ص 527 .
[15]  . حياة الصحابة ، ص 313.
[16]  . اسدالغابه ، ج 1، ص 385.
[17]  . وقعه صفين ، ص 117.
[18]  . اسدالغابه ، ج 1، ص 385; الاستيعاب ، ج 1، ص 355; ابن سعد در طبقات ، ج 6، ص 217 و نيز ابن كثير در ا لبداية والنهاية ، ج 8 ، ص 50 فقط از شركت او در جنگ صفين و جمل نام مى برند.
[19]  . وقعه صفين ، ص 104.
[20] . ياربنا سلم لنا عليا *** سلم لنا المهذب النقيا المؤمن المسترشد المرضيا *** واجعله هادى امة مهدياً لااخطل الرأى و لاغيباً *** و احفظه ربى حفظك النبيا فانه كان له ولياً *** ثم ارتضاه بعده وصياً
( وقعه صفين ، ص 381).
[21]  . ثقفى، الغارات ، ج 2، ص 481.
[22]  . بر وزن سمبل.
[23]  . ثقفى، الغارات ، ج 2، ص 416 ـ 426.
[24]  . ايها الناس سلونى قبل ان تفقدونى و خففوا سؤالكم لمصيبة امامكم.
[25] . فيا اسفى على المولى التقى *** ابوالاطهار حيدرة الزكى قتله كافر حنث زنيم  *** لعين فاسق نفل شقى فيلعن ربنا من حاد عنكم *** ويبرء منكم لعنا وبى لانكم بيوم الحشر ذخرى *** و انتم عترة الهادى النبى
[26]  . كيف لى بك اذا دعيت الى البرائة من فما عساك ان تقول؟
[27]  . ارشاد مفيد، ص 17.
[28]  . وفقت لكل خير يا حجر جزاك اللّه خيرا عن اهل بيت نبيك ( بحارالانوار ، ج 42، ص 290 و ع الهيارى، حجر بن عدى ، ص 15 ـ 25.)
[29]  . ثقفى، الغارات ، ج 2، ص 815 ; الغدير ، ج 1، ص 54 و تاريخ ابن كثير ، ج 8 ، ص 55 .
[30]  . پژوهشى پيرامون زندگانى امام حسين ، ص 197 ـ 200.
[31]  . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبين ، ص 39.
[32]  . ارشاد مفيد، ص 205.
[33]  . بلاغة الامام الحسن به نقل از جلاء العيون ، سيد شبر، ج 1، ص 345.
[34]  . الغدير ، ج 10، ص 229 و تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 209.
[35]  . (  كُونُوا قَوّامِـينَ بِالقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ  ) (نساء، آيه 135).
[36]  . تاريخ طبرى ، ج 6، ص 142; البداية والنهاية ، ج 8 ، ص 50 ـ 52 و الغدير ، ج 9، ص 117 ـ 120.
[37]  . الغدير ، ج 9، ص 117.
[38]  . تاريخ ابن عساكر ، ج 4، ص 85 و البداية و النهاية ، ج 8 ، ص 50 .
[39]  . قاموس الرجال ، ج 3، ص 88 . قريب به اين مضمون در الاخبار الطوال ، ص 220 نقل شده است.
[40]  . مروج الذهب، ج 2، ص 56 (چاپ مصر).
[41]  . الغدير ، ج 10، ص 216 ـ 227. بعد از جريان پيوستن «زياد» به معاويه «حسين بن على (عليه السلام) » طى پاسخ تندى كه به نامه معاويه نوشت: به اين داستان ننگين سخت اعتراض نموده چنين نوشت: «... آيا اين تو نبودى كه «زياد» پسر «سميه» را كه از بستر آلوده چند تن از فرومايگان «ثقيف» به وجود آمده بود، برادر خود خواندى و او را پسر «ابوسفيان» قلمداد كردى و فرمايش پيامبر را كه فرمود: «نوزاد به پدر خود ملحق مى شود و زناكار بايد سنگسار گردد» (الولد للفراش وللعاهر الحجر) زير پا گذاشته چشم از هدايت الهى فرو بستى و از هوا و هوس خود پيروى كردى! اى كاش جريان به همين جا خاتمه مى يافت. اما چنين نبود بلكه زياد پسر سميه را پس از برادرخواندگى، بر ملت مسلمان مسلط ساختى، و او با اتكا به قدرت تو، مسلمانان را كشت، دست ها و پاهايشان را قطع كرد، چشم هايشان را نابينا ساخت.
[42]  . تاريخ طبرى ، ج 6، ص 126.
[43]  . همان، ص 143.
[44]  . گويا زياد به سبب زهد فراوان حجر، و محبوبيت او نزد رسول خدا كه او را محبوب همگان مى ديد، و يا به علت ترس از او كه بزرگ قبيله «كنده» بود، در نزديكى به او سخت كوشا بود، در احترام و بزرگداشت او، زياده روى ها مى كرد، برترى او را بر خويشتن واجب مى شمرد و حرفى برخلاف ميل او نمى زد. در هيچ يك از مأخذ بزرگ از سنى و شيعه، صحبت از اين نيست كه زياد در حضور حجر، اهانتى به على(عليه السلام) كرده باشد، و شايد اين تنها دليل سكوت حجر، براى مدتى كوتاه در دوران حكومت اوست (حسن اكبرى مرزناك، حجر بن عدى درخششى در تاريكى ، ص 57).
[45]  . در آن زمان، زياد در فصل زمستان در بصره و در فصل تابستان در كوفه به سر مى برد  در بصره «سمرة بن جندب» و در كوفه «عمرو بن حريث» را به جاى خود مى گذاشت ( نفس المهموم ، ص 72).
[46]  . طبقات ابن سعد ، ج 6، ص 218.
[47]  . برخى از مورخان نوشته اند: محمد بن اشعث در پاسخ زياد گفت: من با حجر ارتباط ندارم و ما با يكديگر دشمن هستيم، و آن گاه «جرير بن عبداللّه» داوطلب آوردن حجر شد.
[48]  . دشمنان اميرمؤمنان (عليه السلام) به طعنه آن حضرت را ابوتراب يعنى مصاحب خاك مى ناميدند. اين يار دلير على (عليه السلام) با توجه به اين كنايه تحقيرآميز آنان سخن زياد را رد كرد و گفت: على ابوالحسن و ابوالحسين (پدر حسن و حسين) است.
[49]  . متن نامه شريح در صفحات گذشته درج شده است. ذيل عنوانِ حجر نيكوكار.
[50]  . پس از رسيدن اين گروه به «مرج عذراء» در نزديكى شام، دو نفر ديگر نيز بازداشت و روانه مرج عذراء گرديدند، ليكن آنان با شفاعت بعضى از بزرگان آن روز دمشق، همراه با پنج تن از اين گروه آزاد شدند.
[51] . ترفع ايها القمر المنير *** تبصر هل ترى حجراً يسير يسير الى معاوية بن حرب *** ليقتله كما زعم الامير الا يا حجر حجر بنى عدى *** تلقتك السلامة و السرور فياليت حجراً مات موتاً *** و لم ينحر كما نحر البعير فان يهلك فكل زعيم قوم ***  من الدنيا الى هلك يسير ( تاريخ طبرى ، ج 6، ص 142 ـ 152) غير از مسعودى، ساير مورخان، اين اشعار را به يكى از زنان شيعه انصارى نسبت داده اند.
[52]  . طبقات ابن سعد، ج 6، ص 219 و تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص

http://nicenews.ir




4درمان فوری برای از بین بردن جوش صورت

4 درمان فوری برای از بین بردن جوش صورت
مراقب باشید از مصرف صابون‌هایی که موجب بروز حساسیت و واکنش‌های آلرژیک می‌شوند، پرهیز کنید و قبل از خواب از خوردن غذاهای خیلی چرب و ادویه‌دار خودداری نمایید چون در بروز آکنه‌ها تاثیر فوق‌العاده‌ای دارند.
.


تقریبا همه ما این تجربه را داریم که یک روز صبح از خواب بیدار شویم و در حالی که استرس یک قرار مهم را داریم، ناگهان در مقابل آیینه متوجه شویم که یک جوش بزرگ و وقت‌ ناشناس با ظاهری ناخوشایند روی بینی‌مان بیرون زده که شاید حتی بتواند موجب کاهش اعتماد به نفسمان در طول آن روز شود.

متخصصان بهداشت عمومی پوست در کانادا در مقاله‌ای به چند راهکار خانگی ساده و درعین حال موثر برای مقابله با این آکنه‌های بی‌موقع و ناخوشایند اشاره کرده‌اند که به کار بردن آنها تقریبا برای هر فردی میسر است.
 این کارشناسان توصیه می‌کنند :
1 -  با مالیدن مقدار اندکی خمیر دندان روی آکنه می‌توانید به سریع‌تر خشک شدن آن کمک کنید.

2 -  همچنین می‌توانید مقداری خمیر زردچوبه تهیه کرده و آن را قبل از خواب روی جوش بمالید و هنگام صبح با آب بشویید.

3 -  عسل نیز برای درمان جوش‌های بزرگ مفید است چون خاصیت ضد باکتریای قوی دارد و عفونت را درمان می‌کند.

4 - روغن درخت چای را نیز می‌توانید امتحان کنید. این روغن نیز خاصیت ضد باکتریایی دارد و محصول استرالیا است. روغن درخت چای به کاهش قرمزی و تورم کمک می‌کند و مانع زخم شدن محل جوش می‌شود.

مراقب باشید از مصرف صابون‌هایی که موجب بروز حساسیت و واکنش‌های آلرژیک می‌شوند، پرهیز کنید و قبل از خواب از خوردن غذاهای خیلی چرب و ادویه‌دار خودداری نمایید چون در بروز آکنه‌ها تاثیر فوق‌العاده‌ای دارند.
پورتال  علمی فرهنگی هنری کرکبود

http://nicenews.ir

9 اشتباه مردانه در زندگی زناشویی

9 اشتباه مردانه در زندگی زناشویی
یک مرد فکر می کند همین که در خانه باشد نشان دهنده صمیمیت او با همسرش است، آنها حساب نمی کنند که در زمان حضور در اتاق پای کامپیوتر هستند یا فیلم می بینند یا خواب هستند یا...
.

 
تا به حال شنیده اید که زبانی که زنان حرف می زنند متفاوت از زبانی است که آقایان استفاده می کنند. مثلا وقتی یک خانم می گوید « حرفش را نزن، اصلا برایم مهم نیست »، در واقع می خواهد به طرف مقابل بفهماند که نه تنها موضوع برایش مهم است بلکه باعث ناراحتی اش هم شده است. اما کمتر مردی است که این موضوع را بداند و تعبیر درستی از آن داشته باشد، حالا این موضوع ساده را به تمام وجوه زندگی تعمیم دهید تا درک کنید زنان چه رازهای بزرگی هستند. مردانی که نتوانند راز شخصیت زنان را کشف کنند خواه ناخواه دچار اشتباه های بزرگی در قبال آنها می شوند تا جایی که ممکن است زندگی و رابطه شان تحت الشعاع قرار بگیرد. در این مطلب شما را با ۹مورد از این اشتبا هات رایج مردها آشنا می کنیم تا شاید کمی به مردها کمک شود که رفتار همسرشان را رمزگشایی کنند.

 تفاوت هایی از دوران غارنشینی
بیشتر زوج ها اگر بخواهند رابطه ای موفق داشته باشند به حرف زدن اهمیت زیادی می دهند، اما با این همه حرف زدن باز هم مردها می گویند که فکر می کنند زنان یک راز بزرگ هستند و نمی توان از کار آنها سر درآورد و همین عدم شناخت باعث می شود که اختلاف عقیده ای کوچک مثل جارو کردن خانه یا چیدن ظرف ها در ماشین ظرفشویی منجر به دعوایی اساسی شود و به جاهایی برسد که طرفین شروع کنند از همه چیز و حتی خانواده های هم ایراد گرفتن.در این مواقع نمی توان گفت هر دو طرف بی تقصیرند ولی شاید تقصیر چندانی نداشته باشند و همه اینها ناشی از تفاوت دیدگاه هایشان باشد. باید بدانید خانم ها و آقایان بیشتر از آنکه فکرش را بکنید با هم متفاوت هستند. دکتر آلیسون آرمستانگ، روانشناس کالیفرنیایی می گوید: این تفاوت ها از همان دوران غارنشینی تا زندگی های مدرن امروزی در زندگی زنان و مردان وجود داشته است.


اشتباه یک : چرا مردها حرف خانم های شان را گوش نمی کنند؟
به نظرتان آشنا نمی آید؟ بیشترین شکایت خانم ها این است که مردشان به حرف آنها گوش نمی دهد.
متاسفانه مردها قدرت یک گفت وگوی ساده و عاشقانه را دست کم می گیرند.خانم ها طی گفت وگو دوپامین یا همان هورمون لذت در بدن شان بالا می رود و در نتیجه طی این گفت وگو ارتباط قوی تر می شود اما برای بیشتر مردها گفت وگو اینقدر اهمیت ندارد.مردها متوجه نمی شوند که خانم ها حرف می زنند تنها برای اینکه احساس کنند به طرف مقابل وصل هستند، آنها فکر می کنند که همسرشان حرف می زند که خواسته اش را مطرح کند.از طرف دیگر مردها به طور غریزی می خواهند مشکلات همسرشان را حل کنند، حتی اگر خانم از او کمک نخواهد.

راه حل : یک عبارت هست که می تواند برای خانم ها معجزه کند: « برای من از خودت بیشتر بگو» و اگر شما می خواهید واقعا او را خوشحال کنید، بگویید: « من به حرف هایت علاقه مندم »


اشتباه دوم : مردها پیشنهاد کمک نمی دهند
خانم های شاغل بیشتر اوقات روزشان را در دفتر کار سپری می کنند و بعد هم باید مشغول غذا پختن و رسیدگی به خانه شوند، آیا به نظر شما این توقع زیادی است که زنی انتظار داشته باشد بدون اینکه از همسرش بخواهد ظرف ها را بشوید؟
وقتی یک زن کمک می خواهد یا به کمک نیاز دارد، ممکن است به طور مستقیم خواسته اش را مطرح نکند و هیچ کس هم انتظار ندارد که یک خانم هیچ وقت به کمک احتیاج نداشته و مانند یک شیرزن از کسی انتظاری نداشته باشد.
قبول کنید که این فراتر از توانایی یک زن معمولی است، مردی که قدرت جارو کردن در استحکام یک رابطه را متوجه نشود به احتمال زیاد با همسرش مشکل خواهد داشت، مردها باید بدانند که امور خانه در روحیه همسرشان به شدت تاثیر می گذارد.

اما چگونه؟ برای بیشتر زن ها، کارهای خانه و تمیز بودن آن نقش مهمی در احساس شان نسبت به زندگی دارد و اینکه همسرشان در این امر به آنها کمک کند می تواند به زندگی امیدوارشان کند.

راه حل: اول از همه شما به عنوان یک مرد باید با دیدن تلویزیون و فیلم ها متوجه شوید که یک زن چه کارهایی انجام می دهد
احتمالا خواهید دید که بیشتر اوقات خانم ها آرام و قرار ندارند، اگر همسر شما نیز چنین است هر چه سریع تر به کمکش بشتابید و دوم اینکه مردها نیاز دارند که کلمه « کمک » را از پیشنهادهای خود حذف کنند. یک زن برای اینکه توانایی اش را نشان دهد جواب طبیعی اش به پیشنهاد کمک « نه » است؛یعنی می گوید « ممنون خودم انجام می دهم » پیشنهاد می کنیم به عنوان شوهر از او بپرسید « آیا کاری هست که بتوانم انجام دهم؟ »

نکته مهم :  از قانون طلایی « ارتباط موفق » چیزی شنیده اید
بارها و در جاهای مختلف درباره تفاوت های زن و مرد صحبت شده ولی برای بیشتر مردها رفتار زن ها همچون یک راز است و شاید غفلت از همین تفاوت ها گاهی باعث می شود یک موضوع کوچک و یک اختلاف نظر جزئی تبدیل به یک دعوای بزرگ و دلخوری زیاد شود. قانون طلایی برای حل این مشکل این است؛ همان گونه که دیگران با شما رفتار می کنند با آنها رفتار کنید، مردها معمولا همان گونه که دوست دارند همسرشان با آنها رفتار کند با او رفتار می کنند و همین باعث به وجود آمدن اختلافات می شود چون زن ها و مردها متفاوتند.


اشتباه سوم : او با شما فرق دارد
آیا تا به حال دیده اید که بعضی از مردها وقتی می خواهند خیلی همسرشان را خوشحال کنند به او وسایلی چون ایکس باکس هدیه می دهند، چون همان کاری را می کنند که دوست دارند همسرشان انجام دهد. وقتی مردی هدیه می دهد بیشتر به نیازهای خودش فکر می کند نه اینکه همسرش چه وسیله ای نیاز دارد و در نهایت همین رفتار اثر خود را در زندگی نشان می دهد.
البته این فقط یک ویژگی مردانه نیست، همه مردم به طور طبیعی فکر می کنند دیگران نیز خواسته هایی شبیه خودشان دارند، چون همه فکر می کنند دیگران هم شبیه آنها هستند.
مردان و زنان عموما خواسته هایی همساز دارند اما اگر زن و شوهری اینگونه نباشند مشکلات زیادی برایشان پیش می آید.

راه حل : مردها نیاز دارند درباره احتیاجات همسرشان بیشتر بدانند، اینکه چطور باید او را حمایت کنند و اینکه او چگونه شوهری را دوست دارد؟ 
به دست آوردن این اطلاعات خیلی سخت نیست تنها کافی است از همسرتان سؤال کنید. به خانم تان اجازه دهید که به راحتی با شما ارتباط برقرار کند و توقعاتش را بگوید.


 اشتباه چهارم : چرا او ساکت است؟
مردها فکر می کنند وقتی همسرشان یک روز با آنها صحبت نمی کند حتما در حال جریمه کردن آنهاست اما حقیقت این است که روحیه او آسیب دیده و نمی تواند صحبت کند. گاهی همین سکوت مردها را به اشتباه می اندازد و باعث می شود وضعیت را بدتر کنند. مرد می خواهد به زن اجازه دهد تا خودش حالش خوب شود اما باید بداند طولانی شدن سکوت زن می تواند عواقب بدی به دنبال داشته باشد. مردها فکر می کنند سکوت خوب است و حال زن را خوب می کند اما برای زن این سکوت، آرامش پیش از توفان است.

راه حل : وقتی یک زن ساکت است، باید مرد از او علت سکوتش را بپرسد، مردها باید همیشه همسرشان و احساسات او را چک کنند
باید بدانید که عبارت معجزه آسا در این مواقع این است « عزیزم در ذهنت چه می گذرد؟ » در این مواقع باید مرد بیش از همیشه خود را دلسوز نشان دهد چون در این صورت زن احساس امنیت می کند و راحت تر احساسات واقعی اش را مطرح می کند.
اگر نمی دانید چگونه گفت وگو را شروع کنید می توانید بگویید «من نمی دانم چه کاری کرده ام، اما خیلی متاسفم که ...»


 اشتباه پنجم : مردها دلایلشان را توضیح نمی دهند
این یک شکایت رایج زن ها نسبت به مردهاست، چرا همسرم آنچه را که فکر می کند، به من نمی گوید. در عصر حجر مردها برای شکار نیاز داشتند تا جایی که می توانند کالری ذخیره کنند، اما امروز مردها، کلمات را برای خودشان نگه می دارند و سعی می کنند احساساتشان را پنهان کنند. وقتی خانمی به همسرش پیشنهاد می دهد که به سینما بروند ممکن است مرد بدون هیچ توضیحی تنها بگوید « نه!» هرچند در ذهن خود دلایل روشنی دارد مثل اینکه جای پارک پیدا نمی شود یا خیلی خسته است و... اما چون خانم ها این دلایل را نمی دانند دچار سوء تفاهم می شوند. مثلا زن فکر می کند که همسرش دوستش ندارد و نمی خواهد با او وقت بگذراند.

راه حل : باید با همسرتان بیشتر صحبت کنید
مردهایی که تصمیم هایشان را برای همسرشان توضیح می دهند حدود ۱۰۰برابر بیشتر از مردهای دیگر در زندگی موفق هستند، این مردها حتی اگر با همسرشان مخالفت کنند چون برای او توضیح می دهند، تنش به وجود نمی آورند.

اشتباه ششم : مردها فکر می کنند حضور فیزیکی در خانه کافی است
یک مرد فکر می کند همین که در خانه باشد نشان دهنده صمیمیت او با همسرش است، آنها حساب نمی کنند که در زمان حضور در اتاق پای کامپیوتر هستند یا فیلم می بینند یا خواب هستند یا... برای مردها تنها فعالیت های ۲ نفره می تواند نشان دهنده صمیمیت باشد، در این فعالیت های ۲ نفره حضور ۲ نفر برای مرد آرامش بخش است.
اما برای زن ها اینگونه نیست، او برای اینکه احساس آرامش کند باید مطمئن شود که همسرش به لحاظ احساسی، فیزیکی و ذهنی با او همراه است.
 
راه حل: ۳ کار را فراموش نکنید زن ها برای داشتن یک رابطه موفق نیاز دارند که هم صحبت کنند، هم توجه کافی دریافت کنند و هم با همسرشان ارتباط حسی و فیزیکی داشته باشند و در نتیجه این حالات احساس صمیمیت بیشتری می کنند.

اشتباه هفتم : مردها می گویند همسرشان به آنها توجه کافی ندارد
باید بدانید که خانم ها به راحتی می توانند چند کار را با هم انجام دهند و این جزو طبیعت آنهاست، اما مردها اینگونه نیستند. به عنوان مثال یک خانم هم می تواند تلفن جواب دهد، هم به غذا سرکشی کند و هم با شوهرش درباره یک موضوع مهم صحبت کند، اما در این مواقع مرد فکر می کند همسرش به او بی توجه است. مردها به دنبال توجه کامل هستند و می خواهند وقتی حرف می زنند همسرشان هیچ کاری نکند، در صورتی که نمی دانند که همسرشان به حرف ها با توجه کامل گوش می کند. با همه این حرف ها یک مرد چطور می تواند توجه کامل همسرش را جلب کند؟

راه حل : بهترین کار این است که هنگام صحبت دست های همسرتان را در دست بگیرید، با این راه دیگر گمان نمی کنید که او نسبت به حرف هایتان بی توجه است.

 اشتباه هشتم : مردها بیشتر به خودشان توجه می کنند تا همسرشان
یکی از رایج ترین اشتباهات مردان هنگام ارتباط با همسر یا نامزدشان این است که اصلا به نیازهای عاطفی متفاوت همسرشان توجه نمی کنند و بیشتر توجه آنها به احساسات خودشان است. از طرف دیگر برای زنان نیز چندان مهم نیست که مردان درباره آنها چه فکر می کنند، همه آنچه برای آنها اهمیت دارد احساس خودشان نسبت به مرد زندگی شان است. یک زن چندان توجه نمی کند که شما چقدر می خواهید او را تحت تاثیر قرار دهید. اگر شما خودتان فکر می کنید همسر یا نامزد خوبی هستید، در احساسات او تاثیر خاصی ندارد. او چندان توجه نمی کند که شما در دلتان به چه فکر می کنید.

راه حل : اگر می خواهید همسرتان را تحت تاثیر قرار دهید، سعی کنید احساساتش را بیشتر بشناسید از او درباره احساساتش بپرسید تا راه های خوشحال کردنش را پیدا کنید.

اشتباه نهم : کسل بودن!
یک مرد باید در زندگی اش احساس شوق و اشتیاق داشته باشد (در کنار همسری که دوستش دارد) وگرنه روز به روز کسل تر می شود. این مورد می تواند کار یا فعالیت فرهنگی یا... باشد. وقتی شما به نیازهای خودتان توجه کافی داشته باشید و سعی کنید استعداد های بالقوه خودتان را شکوفا کنید و با انجام دادن کاری که دوست دارید شاداب باشید، مسلما در کنار همسرتان نیز زندگی بهتری خواهید داشت و بهتر می توانید او را خوشحال کنید.

10 نکته که زنان دوست دارند مردان در مورد آنهابدانند
1 - زنان دوست دارند که از آنها راهنمایی و نصیحت بخواهید.
2 - خواسته هایتان را غیرمستقیم با آنها مطرح کنید.
3 - زنان انتظار دارند که به آنها زنگ بزنید.
4 - هر گاه زنی در اوج خشم و غم قرار گرفته باشد، به هیچ عنوان تقصیری را به گردن نمی گیرد.
5 - بسیاری از زنان به این علت که نمی خواهند کسی ایشان را نیازمند بداند، نیازهایشان را انکار می کنند.
6 - یک زن به طور ذاتی از توانایی نامحدودی در شاداب ساختن دیگران برخوردار است. اما وقتی آن زن لبخند می زند، لبخندش به این معنا نیست که در اوج شادابی و خوشحالی قرار دارد.
7 - یک احساس پنهان در درون زن به او می گوید نمی خواهم خواسته هایم را به همسرم بگویم، اگر عشق او به من واقعی باشد، خودش از نیازهایم مطلع می شود.
8 - هیچ چیزی را در رابطه اش با شما فراموش نمی کند.
9 - همسرتان می خواهد در صدر فهرست اولویت های شما قرار بگیرد، او جایگاه شماره یک را می خواهد، او می خواهد بیش از دوستان، همکاران، مشتریان و حتی مادرتان برای شما مفهوم داشته باشد.
10 - هیچ وقت از گفتن جمله دوستت دارم به زن مورد علاقه تان غافل نشوید.
پورتال  علمی فرهنگی هنری کرکبود

http://nicenews.ir

نمازاهل سنت به امامت شهیدبهشتی

سلام عزیزم

.

www.NiceNews.IR

  

ناگفته های مهندس رحیم مشایی در گفتگو با ایسنا


سلام عزیزم

مازندرانی الاصل است، در اوایل پنجمین دهه زندگیش به سر می برد، بنا بر برخی اقوال نام مستعارش در زمان حضور در کردستان اوایل دهه 60 “مرتضی محب الاولیاء”بوده است.

مسوولیت‌های گوناگونی در طول سال های پس از انقلاب برعهده داشته است، اما در ۸ سال اخیر، حضورش در میدان سیاست و اجرا چشم گیرتر و البته همراه با حاشیه‌های گوناگون بوده است.

رابطه صمیمانه‌ای با رییس دولت دارد و عده ای در تلاش هستند بین او و رییس دولت فاصله ایجاد کنند و برای از میدان بدر کردن او حتی شایعه کرده اند که با رمال و جن گیر در ارتباط است و احمدی نژاد را با کمک این رمال ها سحر کرده است!؟موضوعی که امروز بی اساس بودن آن بر همگان روشن شده است.

برخی معتقدند به دنبال زنده کردن فرهنگ ایرانی است و می گویند به همین منظور مکتب ایرانی را مطرح کرده است این در حالیست که بارها از طرف ایشان و مدافعانشان تاکید شده که مکتب ایرانی ،ترجمه مکتب تشیع با خاستگاه ایرانی است. نسبت به دیگر اعضای دولت رابطه بهتری با هنرمندان دارد، و شاید همین موضوع باعث شده منتقدانش از او به عنوان فردی لیبرال یاد کنند. در برهه‌ای برخی از مداحان با استفاده از تریبون‌های خود بعضا اقدام به فحاشی علیه او کردند که نتیجه کار شکایت از این مداحان و در نهایت صدور آرایی بود که تعجب انگیز بود.

از مدت‌ها قبل از او به عنوان کاندیدای احتمالی دولت در انتخابات ریاست جمهوری یازدهم یاد می‌شود ، با توجه به نزدیک شدن به زمان برگزاری انتخابات حرف و حدیث‌ها در این زمینه جدی‌تر شده، گرچه برخی ها بر رد صلاحیت او از سوی شورای نگهبان تاکید می‌کنند، امری که شاید رییس دولت با اشاره ضمنی ، آن را نسخه پیچی برای شورای نگهبان خواند، اما از طرف دیگر همین منتقدان از او به عنوان یکی از مهمترین رقیبان خود یاد می‌کنند، رقابتی که هنوز وی برای حضور در آن رسما از خود رغبتی نشان نداده است.

مهندس اسفندیار رحیم مشایی در این گفت‌وگو به برخی از ناگفته ها در خصوص اتفاقات سالهای اخیر اشاره کرد.

متن کامل گفت‌وگوی خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران با اسفندیار رحیم مشایی به شرح ذیل است:

سوال: رهبر معظم انقلاب در سخنرانی خود در مشهد مقدس تاکید بر حضور سلایق مختلف در انتخابات کردند و گفتند که باید جریان‌های مختلف سیاسی در انتخابات حضور پیدا کنند، آقای رییس‌جمهور به تازگی چندین بار در سخنان خود بیان کردند که عده‌ای درصدد هستند سخنان مقام معظم رهبری را تحریف کنند، آقای رییس‌جمهور در این زمینه چه موردی را مشاهده کردند که اینگونه سخن می‌گویند؟

جواب:آقای احمدی‌نژاد حرف‌های آقا را نه تفسیر و نه تعبیر کردند. ایشان گفتند که آقا فرمودند باید حماسه سیاسی ایجاد شود و یکی از جلوه‌های حماسه، انتخابات است. نمی‌توان گفت که در انتخابات درصد کمی از مردم حضور پیدا کنند و آن وقت در طول سال منتظر حماسه باشیم. کجا امکان دارد این حماسه رخ دهد جز انتخابات. یکی از مسائل اصلی در ارتباط با حماسه سیاسی، انتخابات است و این حماسه با حضور مردم صورت می‌گیرد. وقتی که مردم پای صندوق‌های رای می‌آیند و آرای خود را در صندوق‌ها می‌ریزند، این نشان می‌دهد که مردم استقبال کردند، حضور دارند و این یعنی حماسه. برای این‌که این موضوع رخ دهد لازم است تمام جریانات سیاسی که نظام را قبول دارند و در چارچوب نظام هستند، حضور داشته باشند و این صریح بیانات مقام معظم رهبری است و ما نباید در برابر نص اجتهاد کنیم.

سوال: با توجه به این موضوع آقای رییس‌جمهور چرا تاکید دارند که برخی درصدد هستند صحبت‌های مقام معظم رهبری را تعبیر و تفسیر کنند؟ چه چیزی را به صورت عینی مشاهده کردند؟ آیا تحریفی رخ داد؟

جواب: بله، این اتفاق افتاد؛ چراکه فلان خطیب گفت منظور آقا این نیست که فلان گروه بیاید، یا شخصی در روزنامه ای نوشت اگر فلان گروه بیاید ردصلاحیت می‌شود. اینگونه سخنان یعنی نقض صحبت‌های مقام معظم رهبری و آقای احمدی‌نژاد به این موضوع انتقاد دارند و از این جهت انتقاد می‌کنند. ایشان معتقدند که حماسه یک امر تزیینی نیست، یک امر توصیه شده نیست که اگر انجام شود، بهتر است. آقای احمدی‌نژاد معتقدند وقتی که مقام معظم رهبری امسال را سال حماسه سیاسی و اقتصادی نامیدند این بر اساس یک ضرورت نامگذاری شده و باید حتما عینیت پیدا کند. ما برای گذر از شرایط امروز نیازمند حضور باشکوه مردم در انتخابات هستیم و آقای رییس‌جمهور بر اساس نظر رهبری عزیز معتقدند که همه مردم باید در صحنه انتخابات حضور داشته باشند و برای این‌که حضور همه مردم را شاهد باشیم باید جاذبه‌ای در این زمینه وجود داشته باشد؛ چراکه افراد افکار،‌عقاید و اندیشه‌های متفاوت دارند.

در انتخابات قبلی گرایش‌های مختلف مردم را دیدیم و اکنون نباید کسی به گونه‌ای تحلیل کند و بعد بگوید مردم همین هستند. در انتخابات سال ۸۸ که آقای احمدی‌نژاد نزدیک به ۲۵ میلیون رای داشتند، طرف مقابل هم میلیونی رای داشت، ضمن این‌که باید توجه داشت، جمعیتی نیز در کشور بودند که در انتخابات شرکت نکرده و حضور پیدا نکردند و ما باید همه اینها را حساب کنیم. برای تحقق حماسه اینها همه باید حضور داشته باشند. منظور آقای احمدی‌نژاد منظور خاصی نیست. من معتقدم اگر حامیان دولت حتی در انتخابات کاندیدا داشته باشند و آقای احمدی‌نژاد هم بیاید و بگوید که این آدم و فلان آقا باشد اما یک محدودیت‌هایی برای دیگران ایجاد شود مردم باز هم پای صندوق‌های رای نمی‌آیند و ما در گرفتن نتیجه شکست خواهیم خورد.

خوشبختانه امروز چهره احمدی‌نژاد برای مردم شناخته شده است و مردم می‌دانند که او به آرمان‌های مردم و انقلاب وفادار است. مصلحت را تشخیص می‌دهد و به آن پایبند است و اگر حساسیتی به خرج می‌دهد برای این است که تمام آحاد مردم پای صندوق‌های رای بیایند و رییس‌جمهور منتخب رای بالایی داشته باشد. کشور به این موضوع نیاز دارد و این اتفاق باید رخ دهد.

سوال: در عالم سیاست حق هر دولتی است که بخواهد در پایان دوره خود کاندیدایی را معرفی کند و در تلاش باشد که کسی در مسئولیت قرار بگیرد که راه او را ادامه دهد، برخی می‌گویند آقای مشایی کاندیدای دولت است؟ آیا این درست است؟

جواب: آیا مشایی در این ارتباط چیزی گفته؟ آیا آقای احمدی‌نژاد در این ارتباط چیزی گفته؟ بارها ما گفته‌ایم که دولت اعتقادی ندارد که فضای کشور را انتخاباتی کند و مقام معظم رهبری نیز در ادوار گذشته بر این موضوع تاکید کرده‌اند و ما نیز دلیلی نمی‌بینیم که فضای کشور را در حال حاضر انتخاباتی کنیم. این حس و شور انتخاباتی را باید مردم بسازند، نه این‌که دولت فضا را انتخاباتی کند. در سال ۸۸ نیز سیاست دولت اینگونه بود. حامیان دولت نیز اگر کاندیدایی داشته باشند و آقای احمدی‌نژاد نیز نظری در این ارتباط داشته باشد و یک نفر از دولت بخواهد در این عرصه ثبت‌نام کند، در موقع ثبت‌نام‌ کاندیداها این اقدام انجام می‌شود و در حال حاضر دولت معتقد است که اگر فضا را انتخاباتی کند فرصت خدمت و انگیزه کار از او گرفته می‌شود و این تصور ایجاد می‌شود که هر کاری می‌کند انتخاباتی است، لذا ما در دولت تلاش کردیم از فضای انتخاباتی فاصله بگیریم. در بیرون نیز طبیعی است که اظهارنظرهایی وجود داشته باشد و در محافل سیاسی عده‌ای تحلیل کنند که دولت کاندیدا دارد. چون دولتی است که کار کرده، خدمت کرده و دارای محبوبیت بالایی است.

سوال: نظر شما در این ارتباط چیست؟

جواب: اگر من اظهارنظری بکنم این همان انتخاباتی شدن فضاست و این چیزی است که ما به شدت از آن دوری می‌کنیم وگرنه ما مثل سایر مردم نظر داریم، ولی سکوت می‌کنیم که فضا انتخاباتی نشود و اگر شرایطی فراهم شد، نظر خود را نیز بیان می‌کنیم.

سوال: آیا ممکن است که در موقع ثبت‌نام‌ کاندیداها ،آقای احمدی‌نژاد از یک نفر به صورت صریح حمایت کند؟

جواب: اگر جواب این سوال را اکنون بدهم فضا انتخاباتی می‌شود. اگر در موقع ثبت‌نام‌ کاندیداها یک نفر ثبت‌نام کرد قضیه‌اش جور دیگری است، ولی همانطور که گفتم ما نمی‌خواهیم فضا در حال حاضر انتخاباتی شود. این فضا باید در بین مردم باشد و مردم از شش ماه قبل تقریبا وارد این عرصه و فضا شدند، ولی دولت نباید اینگونه باشد و اگر دولت موضع بگیرد، رسما وارد فضا شده که دولت در حال حاضر از این امر خودداری می‌کند، ولی به یک نکته نیز باید توجه داشت، اگر کسی از اعضای دولت ثبت‌نام کند این به این معنا نخواهد بود که او کاندیدای دولت است؛ چراکه تشکیلات دولت وسیع است و ممکن است از این تشکیلات وسیع یک نفر بخواهد در این عرصه ثبت‌نام کند .

اما اگر کسی ثبت‌نام کرد و شخص آقای احمدی‌نژاد ، موضع گرفت و از ایشان حمایت کرد این فرد را می‌توان کاندیدای دولت عنوان کرد، ولی همانطور که گفتم اگر ما از همین اکنون بخواهیم موضع‌گیری کنیم، دیگر دولت نمی‌تواند کاری کند و تحرکی داشته باشد و دولت اگر بخواهد موضع‌گیری کند در موقع ثبت‌نام‌ها این کار را انجام می‌دهد.

سوال: چرا در اذهان عمومی این تصور ایجاد شده که مشایی کاندیدای دولت است؟

جواب: این را چرا از من می‌پرسید، من نمی‌دانم.

سوال: نظر تحلیلگران و اذهان عمومی این است که آقای احمدی‌نژاد اگر بخواهد از فردی حمایت کند آن شخص غیر از مشایی نخواهد بود؟

جواب: من در رسانه‌ها اسم گزینه‌های مختلف را دیدم که از آنها به عنوان کاندیدای دولت نام برده شده است.

سوال: اما آقای مشایی نفر اول است؟ عده‌ای تحلیل می‌کنند که دولت چند نفر را برای ثبت‌نام کاندیدا خواهد کرد و گزینه اول مشایی خواهد بود و در صورتی که آقای مشایی تایید صلاحیت نشود بر روی دیگر گزینه‌ها مانور خواهد داد؟

جواب: این تحلیلی است که بیان می‌کنند من چه بگویم.

سوال: نگفتید چرا افکار عمومی اینگونه فکر می‌کنند که آقای مشایی کاندیدای دولت است و تمرکز آقای احمدی‌نژاد در این ارتباط بر روی آقای مشایی است؟

جواب: شما به عنوان کسی که به صورت مرتب با اخبار و تحلیل‌های گوناگون سر کار دارید و در واقع جزء نخبگان جامعه هستید فکر می‌کنید که چرا این تحلیل وجود دارد؟ به عنوان فردی از آحاد جامعه جواب دهید.

سوال: خیلی‌ها می‌گویند رابطه آقای احمدی‌نژاد با مشایی یک رابطه فراتر از مسئولیت کاری است و بسیار عمیق است، تعبیر مراد و مریدی به کار برده می‌شود.

جواب: آیا عمیق بودن یک رابطه دلیلی بر این است که طرف برود رییس‌جمهور بشود؟

سوال: تحلیلگران می‌گویند که آقای احمدی‌نژاد به مشایی اعتماد کامل دارد و اگر بخواهد کسی را انتخاب کند که فعالیت‌های وی را در دور بعد ادامه دهد، وی کسی جز مشایی نخواهد بود و در واقع تعبیر پوتین مدودف را بیان می‌کند، در برابر تعبیر احمدی‌نژاد مشایی.

جواب: به نظر من هر کس دیگری نیز باشد می‌شود این حرف را در مورد آن زد. احمدی‌نژاد می‌تواند از هر فرد دیگری حمایت کند و با او قرار بگذارد که در دوره بعدتر او کاندیدا شود و این توافق را با او انجام دهد. این چه ربطی به مشایی دارد.

سوال: ولی رابطه‌ای که احمدی‌نژاد با مشایی دارد با دیگران ندارد؟

جواب: این چه ربطی به مدل پوتین مدودف دارد.

سوال: خب، وقتی این مدل پیاده شود احمدی‌نژاد مطمئن خواهد بود که سیاست‌های او ادامه پیدا خواهد کرد و می‌تواند در دولت مشایی معاون اول یا رییس دفتر باشد؟

جواب: ادامه دادن سیاست‌ها اشکالی ندارد و این یک امر طبیعی است، ولی خیلی‌ها می‌توانند این کار را انجام دهند فقط مشایی نیست.

سوال: من جواب سوال شما را دادم، شما نگفتید نظرتان چیست؟ چرا چنین ذهنیتی وجود دارد؟

جواب:من چه بگویم، بگویم نخبگان چنین نظری دارند که البته مطمئن نیستم که نخبگان چنین نظری داشته باشند و اگر چنین چیزی را هم بگویم می‌گویند برای خودش دارد، تبلیغات می‌کند. من اگر راجع به این موضوع اظهارنظر کنم، فردا می‌زنند مشایی برای خودش تبلیغات کرد. من نباید این موضوع را تایید کنم، مردم باید قضاوت کنند و اینهایی که شما گفتید تحلیل است.

سوال: در جریان انتخابات سال ۸۴ خیلی از افراد جریان اصولگرا از آقای احمدی‌نژاد حمایت کردند؟

جواب: البته برخی حمایت کردند و برخی نیز حمایت نکردند، افراد متفاوتی بودند.

سوال: بله، افراد متفاوتی بودند، ولی بخش عمده‌ای از جریان اصولگرا حمایت کرد و در پی آن گفتمان ۳ تیر ایجاد شد، ولی وقتی که آقای احمدی‌نژاد رابطه نزدیک‌تری با شما برقرار کرد، گفتند که مشایی باعث فاصله گرفتن ما از احمدی‌نژاد شده و شما را لیدر جریان انحرافی معرفی کردند، چرا از شما به عنوان لیدر جریان انحرافی یاد می‌شود؟

جواب:فرض کنید من راجع به یک چیزی و یا یک موضوعی موضعی داشته باشم و اگر فرد دیگری در چنین حوزه‌ و موضعی نباشد، آیا من باید به او بگویم منحرف؟ آیا این خوب است؟ ما از چه چیزی منحرف شدیم. من تا به حالا هر چه فکر کردم متوجه نشدم که از چه چیزی منحرف شدم. هزار تا اتهام زدند و بعدا معلوم شد که خودشان متهم اعلی برای آن اتهامات هستند. این اتهامات به ما ربطی نداشت، انحراف نیز که می‌گویند یک مساله کلی است. هر چیزی نسبت به چیز دیگری منحرف است. باید بگویند ما از چه چیزی منحرف شدیم.

سوال: همین بحث مکتب ایرانی را مصداق این موضوع عنوان می‌کنند؟

جواب: آنها باید بگویند که ما از چه چیزی انحراف پیدا کردیم، یک واژه و یا یک کلمه دلیل بر انحراف نیست. می‌گویند فلانی این را گفت، آن را گفت، اینجا رفت، آنجا رفت و بعد می‌گویند انحراف. آیا ما هر کلمه‌ای که می‌گوییم انحراف است؟ آنها هزاران اتهام زدند،‌ این اتهامات چه شد؟ بعدا چه کسانی از مصادیق این اتهامات بودند که دیگر اسم آنها را نیز نمی‌گویند. همه رسانه‌ها در طول این سال‌ها در اختیار آنها بوده، از رادیو و تلویزیون گرفته تا رسانه‌های دیگر. آمدند و عکس یکی از نزدیکان رییس‌جمهور که اکنون معاون رییس‌جمهور است، در تلویزیون نمایش دادند و گفتند این فرد دارای تخلفات مالی و اخلاقی است و خلاف نص امام و رهبری عمل کرده است. تلویزیون حق ندارد این کار را بکند، ولی چون زیر فشار قدرت است از دستگاه ملی سوء استفاده می‌کند. روزنامه‌ها نیز که بارها بارها بارها نوشتند، اتهاماتی به ما زده شد، اما نتیجه چه شد. هزاران و صدها هزار بار ما را به مسائل گوناگون متهم کردند و مردم نیز شنیدند، پس چرا اکنون اینقدر نگرانند، مگر برای مردم اطلاع‌رسانی نکردند، برای مردم تبیین نکردند که ما منحرف هستیم و مردم متوجه نشدند که ما منحرف هستیم پس چر اینقدر نگران هستند؟ شما می‌خواهید من چه چیزی را جواب بدهم. کسانی که این مطالب و اتهامات را مطرح کردند، باید جواب بدهند. معتقدم بهترین قضاوت‌کننده مردم هستند و باید دید از نظر مردم چه کسی منحرف است، از آنها سوال کرد. بهترین قضاوت را مردم می‌کنند.

سوال: خیلی از افرادی که در سال ۸۴ از آقای احمدی‌نژاد حمایت کردند و طرفدار گفتمان سوم تیر بودند. اکنون به خاطر نزدیکی احمدی‌نژاد با شما از او حمایت نمی‌کنند و می‌گویند احمدی‌نژاد تحت تاثیر مشایی است و ما دیگر از او حمایت نمی‌کنیم؟

جواب: این‌که خوب است، چه اشکالی دارد؟ اشکالی ندارد که مثلا یک گروه به هر دلیلی که دلیل آن نیز مهم نیست یک زمانی از فردی حمایت می‌کرده، به آن اعتقاد داشته و بعد به هر دلیلی بگوید که ما می‌خواهیم یک حرف دیگری بزنیم، به نحو دیگری عمل کنیم، اشکالش در چیست. ما استقبال می‌کنیم، احمدی‌نژاد نیز استقبال می‌کند. نخبگان سیاسی و کسانی که اهل حزب،‌گروه و دسته هستند در نقاط مختلف دنیا بر اساس مواضع سیاسی‌شان عمل می‌کنند، اینها مهم نیستند،‌ مهم مردم هستند.

مهم این است که وقتی ده‌ها میلیون از مردم به فردی رای می‌دهند، رای آنها همسو با مردم است یا نیست. امروز دولت افتخارات بزرگی دارد از همه مهم ترآنکه روی اصول، انقلاب، ارزش‌های اسلامی و ایرانی و روی حقوق مردم پافشاری کرد، عقب‌نشینی نکرد و اثبات کرد که مهم‌ترین ارزش ملی و دینی،‌ صیانت از حقوق مردم است. دین ما دینی است که حقوق آحاد مردم را محترم می‌شمارد. در این دولت‌ بر روی ارزش‌ها پافشاری شد و اقبال مردم نیز وجود داشت. می‌گویند اقبال مردم را به دست نیاورده است،‌این افرادی که چنین ادعایی را می‌کنند نترسند، فضا درست کنند و مردم خود نشان می‌دهند که کدام طیف را می‌پسندند. من کاری به سوم تیر، چهارم خرداد و پنجم مرداد ندارم، اینها مهم نیستند. اینها دم و دستگاهی است که خودمان درست کردیم، البته من احترام می‌گذارم، ولی معتقدم که اینها مهم نیستند، مهم این است که مردم چه نگاهی دارند و آرمان آنها چه چیزی است؟ افق مردم کجاست، لذا به همین خاطر می‌گوییم همه جریانات سیاسی در انتخابات حضور پیدا کنند، نه اینکه مثلا ۱۰ نفر بیایند، ولی همه یک نفر باشند.

سوال: منظور شما از این‌که همه بیایند چیست؟

جواب: همه جریاناتی که نظام را قبول دارند، در چارچوب نظام هستند.

سوال: آیا منظور شما اصلاح‌طلبان نیز هست؟

جواب: فرقی نمی‌کند، من اصلا محدودیتی قائل نیستم. هر کسی و هر جریانی که نظام جمهوری اسلامی را قبول دارد باید حضور داشته باشد تا انتخابات پرشور شود. چون در واقع با حضور خود به مردم احترام می‌گذارد، چون ممکن است یک بخشی از مردم آنها را بخواهند، پس باید اجازه داد آنها حضور داشته باشند و مردم باانگیزه باشند. این مهم است که رییس‌جمهور چقدر رای داشته باشد، ولی قبل از آن کل آرا مهم است، چون دنیا نگاه می‌کند که چقدر از مردم مشارکت کردند و آیا مردم از انتخابات استقبال کردند یا نه و تعداد آرای رییس‌جمهور منتخب در مرحله بعد اهمیت پیدا می‌کند، البته این نیز مساله مهمی است؛ چراکه وقتی رییس‌جمهور محترم دارای رای بالایی باشد، حرف او در جامعه ملی و بین المللی اثرگذارتر خواهد بود.

سوال: شما می‌گویید که اتهامات زیادی به شما وارد است و در پی این اتهامات بود که برخی از افراد از جمله مداحان شکایت کردید و حکم‌هایی به آنها داده شد که من نمی‌خواهم در مورد این حکم‌ها صحبت کنم، ولی یکی از مسائلی که بارها در مورد شما مطرح شده رابطه مشایی با جن و رمال‌هاست و افرادی نیز اعلام شد که در این زمینه دستگیر شدند. رابطه مشایی با رمال‌ها و جن‌گیرها چگونه است و علت این‌که این اتهامات به سمت شماست چیست؟

جواب: بنده یک مهندس الکترونیک هستم و کار یک مهندس الکترونیک با رمال و جن‌گیر جور در نمی‌آید. ما اهل محاسبه و حساب و کتاب هستیم و می‌گوییم دو بعلاوه دو می‌شود چهار و جن نمی‌تواند آن را پنج کند، البته ممکن است برخی‌ها از جواب چهار خوششان نیاید و بخواهند دو به علاوه دو بشود، پنج که این کار رمال‌ها و جن‌گیرهاست، ولی ما همیشه می‌گوییم که دو با دو می‌شود، چهار و بر همین اساس کارها را انجام می‌دهیم و این چیزها به درد ما نمی‌خورد، ولی این‌که چرا چنین اتهاماتی مطرح می‌شود مشخص است.

اگر این دولت موفق نبود، کارش پیش نمی‌رفت، هیچ اتهامی نیاز نداشت، چون عملکردش کافی بود و دیگر لازم نبود که به دولت اتهام بزنند، چون ثمره کار معلوم بود، نتیجه نگرفته بود و وقت کشور را نیز گرفته بود، ولی وقتی یک دولت موفق است و در مقیاس با گذشته عملکردش قابل مقایسه نیست و کسی یارای هماوردی و رقابت با او را ندارد این مسائل مطرح می‌شود. در سال ۸۷ رییس‌جمهور بعد از سه سال عملکرد دولت نهم آمد و گزارشی از عملکرد صورت گرفته ارائه داد و در بسیاری از حوزه‌ها عملکرد سه ساله با عملکرد ۲۷ ساله قبلی رقابت می‌کرد. یک سال بعد انتخابات بود و رقیب با خود حساب می‌کند که چطور می‌تواند رقابت کند. خیلی از کسانی که در آن عرصه حضور داشتند، دارای عملکرد قبلی بودند و عملکردشان مشخص بود و قابل مقایسه با این دوران نبود و چون دیدند نمی‌توانند رقابت کنند آمدند و گفتند دولت دروغ می‌گوید.

شعار رقبا این بود که دولت دروغگوست و همین الان نیز برخی از آقایان که کار را در این عرصه شروع کردند، می‌گویند که می‌خواهند دولت راستگو بیاورند، یعنی باز هم دولت را متهم به دروغگویی می‌کنند. من به آنها می‌گویم بابا چند بار می‌خواهید یک کار غلط را انجام دهید. آنهایی که در سال ۸۸ گفتند دولت دروغ، چه نتیجه‌ای گرفتند؟ به نظر من این مردم هستند که باید قضاوت کنند احمدی‌نژاد درست می‌گوید یا غلط. مردم در سال ۸۸ قضاوت کردند و اکنون چهار سال دیگر گذشته و باز هم آنها باید قضاوت کنند.

شما ببینید اکنون در بسیاری از شهرها و روستاها شاهد پروژه‌های عمرانی هستیم و تعداد این پروژه‌ها در بعضی از موارد با مجموعه پروژه‌هایی که در کل بعد از انقلاب صورت گرفته برابری می‌کند. باز هم تاکید می‌کنم که باید قضاوت را بر عهده مردم گذاشت. سوم تیر، چهار خرداد و پنجم مرداد مهم نیست، باید مردم بگویند که چه چیزی درست است و افرادی که اتهام به دولت می‌زنند چون نمی‌توانند این عملکرد را کنار بگذارند اقدام به اتهام‌آفرینی می‌کنند.

سوال: چرا این اتهامات همه معطوف به شماست؟

جواب: چه چیزی معطوف به من نبود. آنها می‌گویند دنباله احمدی‌نژاد را باید برید و قطع کرد. خودشان می‌گویند، البته دولت تنها من نیستم، من جزئی از دولت هستم.

سوال: ولی می‌گویند شما همه کاره دولتید و همه عزل و نصب‌هایی که در دولت صورت می‌گیرد، با اراده آقای مشایی صورت می‌گیرد؟

جواب:این را می‌گویند، ولی کار در دولت تخصصی است و این سخنان درست نیست. جایگاه من در دولت مشخص است. وقتی که این مسائل را متوجه من می‌کنند و می‌گویند من همه کاره هستم، باعث افتخار من است، چون این دولت موفق است و این استدلال وجود دارد که همه‌کاره دولتم، پس این موفقیت به من نسبت داده می‌شود و این باعث خوشحالی من است، ولی واقعیت این نیست و درست نیست. اینگونه سخنان بی‌انصافی است. در دولت نیروهای خدوم زیادی وجود دارند که شبانه‌روز کار می‌کنند و فعالیت‌ها و موفقیت‌های دولت کار یک نفر، دو نفر نیست. من نباید از این صحبتی که مطرح می‌شود فرار کنم این حرف به نفع من است، برای من تبلیغ می‌شود که همه تصمیمات در دولت کار مشایی است پس همه این توفیقات هم کار مشایی است، ولی همان‌طور که گفتم واقعیت این نیست و این بی‌انصافی است. علت این‌که این همه اتهام می‌زنند این است که توجیهی ندارند و نمی‌دانند در بیرون چه چیزی بگویند. البته خیلی از کارهایی که دولت نتوانسته بکند، وقتی از مردم در این مورد سوال می‌شود، مردم می‌گویند نگذاشتند که دولت این کار را بکند.

سوال: خودتان این را قبول دارید که نگذاشتند کار کنید؟

جواب:خیلی روشن است چرا از من می‌پرسید.

سوال: چه کسی نگذاشت که شما کار کنید، رییس‌جمهور نیز مرتبا این موضوع را می‌گوید؟

جواب: بگذارید مردم خود در این مورد قضاوت کنند. همه چیز را نباید ما بگوییم. من می‌گویم این ذهنیت در بین مردم وجود دارد و اگر من این حرف را بزنم ارزش و قیمتی ندارد و می‌گویند خودش برای خودش تبلیغ می‌کند. اگر این ذهنیت وجود دارد از آنها بپرسید که چرا در مردم چنین ذهنیتی وجود دارد؟

سوال: اجازه بدهید بحث را عوض کنم، آقای مشایی سال دیگر در کجاست؟

جواب: معلوم است در ایران.

سوال: منظورم این است که در پاستور کار می‌کند یا در جای دیگر، در کجا کار می‌کند؟

جواب: سوال سختی است، بستگی دارد که چه کسی رییس‌جمهور شود. شاید یک نفر رییس‌جمهور شود و از من خواست که در پاستور کمکش کنم و شاید یک نفر رییس‌جمهور شد و گفت شما لازم نیست که بیایید. بستگی دارد که چه کسی رییس‌جمهور شود.

سوال: خودتان دوست دارید که کجا باشید؟ کجا مسئولیت بر عهده بگیرید؟

جواب:سوال خوبی است، ولی من در مورد آن خیلی فکر نکردم که کجا باشم خوب است. البته من در مورد این مسائل زیاد سختگیر نیستم. هر جا خدمت باشد ما هم هستیم. من شغل‌های مختلفی داشتم، ولی آیا دیدید که برخورد و ادبیات من عوض شده باشد، نه. هر جایی که خدمت باشد هستم، ولی تا حالا فکر نکردم که کجا دوست دارم باشم.

سوال: رابطه آقای مشایی و دکتر احمدی‌نژاد چگونه است؟ می‌گویند آقای مشایی بر روی تصمیمات دکتر احمدی‌نژاد تاثیرگذار است و آقای احمدی‌نژاد تاثیرپذیر از مشایی، رابطه مرید و مرادی یا فامیلی به کار گرفته می‌شود؟

جواب: خوب، من در مورد این موضوع خیلی چیزها می‌توانم بگویم. ایشان استاد من است و من شاگرد ایشان. ایشان برادر من است و من برادر کوچکتر ایشان هستم. ایشان بزرگ من است و به من درس‌های فراوانی داده، من خیلی چیزها را از ایشان یاد گرفتم. ایشان را خیلی دوست دارم ،چون ایشان یک شخصیت برجسته است و مصداق بارز عینی یک مومن انقلابی، عزیز و شریف که از حقوق مردم نمی‌گذرد، بر سر حقوق مردم معامله نمی‌کند و در واقع جیب ندارد، فامیل و غیرفامیل برایش معنایی ندارد، اگر چنین چیزهایی برای او مهم بود آدم‌های نزدیکتر از من هم به او وجود داشتند، ولی الان به او نزدیک نیستند. اگر اهل فامیل‌ و رفیق‌بازی بود اکنون خیلی از آدم‌ها بودند که از من به او نزدیک‌تر و جلوتر بودند. مبنا فامیلی نبود، ما قبل از این‌که فامیل نیز بشویم رابطه‌مان اینگونه بود و بعد فامیل شدیم. مهم‌ترین درسی که از احمدی‌نژاد گرفتم این بود که من در واقع دین حقیقی واقعی و یک ولایت برخواسته از متن اسلام و حقیقت روشن توحید را من از احمدی‌نژاد دیدم. مشی او تغییر نکرده، خیلی‌ها در غرب نسبت به او شناختی نداشتند، ولی اکنون شناخت‌ها وسیع‌تر شده است. به صراحت می‌گویم که امروز احمدی‌نژاد در اوج محبوبیت سال‌های گذشته است. هرگز آقای احمدی‌نژاد به اندازه‌ای که امروز در ایران و دنیا محبوب است نبوده است، چون راه و مشی او عوض نشده است.

سوال: شما می‌گویید مشی آقای احمدی‌نژاد عوض نشده است، ولی خیلی‌ها می‌گویند احمدی‌نژاد سال ۸۴ با احمدی‌نژاد سال ۹۲ خیلی متفاوت است؟

جواب: کسانی که اینگونه صحبت‌ها را مطرح می‌کنند، شاید فکر می‌کنند که احمدی‌نژاد باید درجا می‌زده، همه عوض می‌شوند، ولی مهم این است که راه و خط عوص نشود، اصول عوض نشود ،ولی اگر قرار باشد که سطح عوض نشود که خیلی بد است، باید سطح عوض شود. به نظر من اگر آقای احمدی‌نژاد پنجاه سال یگر مسئولیت بر عهده داشته باشد زندگی شخصی او عوض نمی‌شود، آرمان‌هایشان عوض نمی‌شود، پای حقوق مردم معامله نمی‌کند و هیچ سندی که خلاف مصالح مردم باشد را امضا نمی‌کند. طبیعی است که یک روزی افرادی به او نزدیک بودند و اکنون از او فاصله می‌گیرند، ولی مهم این است که خط و مشی احمدی‌نژاد عوض نشده، آنها می‌گویند احمدی‌نژاد عوض شده چون فاصله آنها با احمدی‌نژاد زیاد شده است.

سوال: شما و آقای احمدی‌نژاد در سخنانتان مبحث انسان کامل را مطرح می‌کنید، در مورد امام زمان صحبت می‌کنید و عده‌ای معتقدند که شما با مطرح کردن بحث انسان کامل سعی دارید ولایت فقیه را تحت‌الشعاع قرار بدهید، گرچه آقای احمدی‌نژاد چندین بار گفته رابطه من با رهبری، پدر و فرزندی است، ولی خیلی‌ها می‌گویند که جریان فکری شما تلاش دارد ولایت فقیه را با بحث امام زمان تحت‌الشعاع قرار دهد؟

جواب: این خیلی‌ها را محکم نگویید، چون خیلی نیستند. من معتقدم که نباید زیاد روی این حرف‌ها حساب باز کرد، نباید روی این آدم‌ها حساب باز کرد، باید روی مردم حساب کرد، مردم اینگونه فکر و نگاه نمی‌کنند، خنده‌دار است که کسی از امام زمان صحبت کند بعد بگویند معنای این حرف این است که ولایت فقیه را قبول ندارد. اصلا ولایت فقیه مگر غیر از امام زمان موضوعیت دارد، ولایت فقیه یعنی چه؟ یعنی ولایت فقیهی در زمان غیبت و وقتی امام زمان موضوعیت نداشته باشد، ولایت فقیه هم موضوعیت نخواهد داشت، ولایت فقیه یک نظام مستقل سیاسی نیست، بلکه یک نظام سیاسی برآمده از فقاهت دوران غیبت است. آن کسی که صحبت از امام زمان نمی‌کند نمی‌تواند به ولایت فقیه معتقد باشد. آن کسی که از امام زمان یاد نمی‌کند، صحبت نمی‌کند، نمی‌تواند به ولایت فقیه معتقد باشد.

عده‌ای ولایت فقیه را یک جریان سیاسی می‌دانند که می‌خواهند از قبل آن چیزی گیرشان بیاید. مگر می‌شود یک نفر امام زمان را فراموش کند و بعد بگوید من معتقد به ولایت فقیه‌ام. ما باید سوال کنیم که کسانی که نه اسم امام زمان را می‌برند و نه یادی از او می‌کنند و نه مایل هستند اسمی از او مطرح شود، چطور دم از ولایت فقیه می‌زنند؟ من راجع به احمدی‌نژاد به شما چه گفتم، من ولایت را از احمدی‌نژاد در عمل فهمیدم. آیا این‌که یک نفر اموالش پر از کالاهای متحکر شده است و بیاید دم از ولایت فقیه بزند درست است. هزاران تن کالا در انبارهای خود مخفی کرده، ولی در جامعه دم از ولایت فقیه می‌زند و خود را اینگونه به مردم معرفی می‌کند آیا درست است؟ آیا صحبت از امام زمان کردن مساله‌دار شدن در مورد ولایت فقیه است یا کسی که احتکار می‌کند، ترسیده است، جا زده است، سر پیمان‌ها نیستاده است و اهل مبارزه نیست و می‌آید، دم از ولایت فقیه می‌زند. آنهایی ولایت فقیه‌شان زیر سوال است که وقتی آقای احمدی‌نژاد با شجاعت نیروگاه نطنز را فک پلمپ کرد گفتند که نباید چنین کاری می‌کرد و نباید از حقوق مردم دفاع می‌کرد، کدام یک طرفدار ولایت فقیه هستند؟ اصلا ولایت فقیه چیست و مشخصات آن چیست. حقیقت امروز امام عصر است، انسان کامل است و این نظر امام خمینی و شهید مطهری است، ما این را از خودمان در نیاوردیم، این ادبیات مقام معظم رهبری است.

این‌که ما بخواهیم برای این‌که خودمان را مطرح کنیم، دیگران را نفی کنیم یک حسادت ناپسند است که همیشه مطرود بوده و هیچ وقت جواب نداده است. باید طرف خود را اثبات کند. ببینید وقتی آقای احمدی‌نژاد می‌آید و در مورد ولایت فقیه صحبت می‌کند، ادبیاتش چگونه است، چگونه آن را بیان می‌کند. در نقطه مقابل نیز یک نفر وقتی می‌خواهد ولایت فقیه را مطرح کند می‌آید و می‌گوید ولایت فقیه همان کسی است که می‌تواند زن آدم را به صورت غیابی طلاق دهد، پس نوع نگاه فرق می‌کند. ما وقتی می‌گوییم ولایت فقیه، منظور کسی است که با ظلم و تبعیض مخالف است، با پایمال کردن حقوق مردم مخالف است، با پیشرفت، رشد و کمال جامعه موافق است. در جامعه ممکن است اسلام و ولایت فقیه را صد جور معرفی کنند. ولایت فقیه‌ای که در چارچوب امام زمان مطرح می‌شود کسی است که عدالت را در جهان مستقر می‌کند و خط‌الراس است، پرچم است، ولی فقیه در زمان غیبت جامعه را به سمت امام هدایت می‌کند و به قول آقای احمدی‌نژاد نظام ولایت فقیه تمرین زیستن در زمان امام زمان است، آیا از این تعبیر قشنگ‌تر و زیباتر وجود دارد؟

سوال: پس چرا می‌گویند احمدی‌نژاد و مشایی در مقابل ولایتند و این سخنان را مطرح می‌کنند؟

جواب:کسانی که اینگونه صحبت‌ها را مطرح می‌کنند حساب کردند و گفتند اگر یک‌چنین جاهایی را خالی کنیم و احمدی‌نژاد چنین جاهایی را نیز بگیرد پس ما کجا بایستیم. آنها حلقه‌ای در این ارتباط درست کردند و کسی را در این حلقه راه نمی‌دهند.

سوال: ولی آقای احمدی‌نژاد در مورد بحث وزیر اطلاعات آقای مصلحی به دیدگاه برخی از تحلیلگران در برابر رهبری ایستاد و با حکم رهبری مخالفت کرد؟

جواب: آقای احمدی‌نژاد هرگز در برابر رهبری نایستاده‌اند. ممکن است جایی نظرشان با نظر رهبری یکی نباشد، ولی همواره نظر رهبری را تمکین کردند. هزاران جا ممکن است با نظرات ایشان موافق باشند و ممکن است یک جایی موافق نباشند، ولی تمیکن کردند مثلا در مورد یک فرد. ممکن است که آقای احمدی‌نژاد نظر داشته باشند که فلان فرد در دولت نباشد و آقا بگویند مصلحت است که باشند که آقای احمدی‌نژاد تبعیت کرده است. اکنون وزیر اطلاعات چه کسی است؟

سوال: اخیرا برخی از اعضای شورای نگهبان اعلام کردند که اگر کوچک‌ترین بوی انحراف از کاندیداها مشاهده کنند، آنها را ردصلاحیت می‌کنند و با توجه به این‌که از شما به عنوان لیدر جریان انحرافی نام برده می‌شود عده‌ای می‌گویند ردصلاحیت می‌شوید، نظر شما در این ارتباط چیست؟

جواب: این حرف‌ها چه اهمیتی دارد. خوب است شما بپرسید که وظیفه شورای نگهبان چیست؟

سوال: وظیفه شورای نگهبان چیست؟

جواب:باید به قانون عمل کند و ملاک قانون است.

سوال: برخی می‌گویند باید انتخابات را مهندسی کرد، البته بعدها توضیحاتی در این باره داده شد ، نظر شما چیست؟

جواب:من نمی‌دانم منظور کسانی که می‌گویند باید انتخابات را مهندسی کرد چیست؟ اگر منظورشان خط دادن به مردم است، این در جامعه جواب نمی‌دهد و یا به عبارت دیگر برعکس جواب می‌دهد. یک بار آقای احمدی‌نژاد گفتند که مردم دیگران را مدیریت می‌کنند، باید به مردم اعتماد کرد و از طرف دیگر نظام ما نظامی نیست که خدای نکرده به خاطر یک انتخاب غلط دچار مشکل شود.

البته سلیقه‌های مختلف وقتی یک سلیقه دیگری انتخاب می‌شود ممکن است ناراحت شوند و این طبیعی است، ولی این عدم رضایت آنها نباید در جامعه تبدیل به معضل برای کشور شود. اکنون انتخابات برای ما مهم است بخصوص در این موقعیت کنونی که خیلی‌ها در داخل و خارج منتظر نتیجه انتخابات هستند. همه باید در این عرصه حضور پیدا کنند و مردم به صالح‌ترین و بهترین از نظر خودشان رای دهند. ما نمی‌گوییم چه کسی بهترین و اصلح‌ترین است، این مردم هستند که باید تصمیم بگیرند.

سوال: به نظر شما بهترین و اصلح‌ترین چه ویژگی‌هایی دارد؟

جواب:به نظرم در این مورد به اندازه کافی صحبت شده است. مردم خود بهترین را انتخاب می‌کنند و رای بالایی نیز می‌دهند تا رییس‌جمهور منتخب در داخل و خارج اثرگذاری بیشتری داشته باشد. انتخابات باید موجب تحکیم روابط در داخل و اثرگذاری در مناسبات بین‌المللی شود. باید وحدت و ایجاد آرامش در جامعه شود. بسیار مهم است که در تبلیغات انتخاباتی جانب آرامش و وحدت حفظ شود. ما همه اعضای یک خانواده هستیم و نباید به امر تخریب و نفی بپردازیم. نباید این رقابت تبدیل به خصومت شود.

ما تاکنون در کشور بیش از ۳۰ انتخابات برگزار کردیم. مردم ما فهیم هستند و کشور ما از سیاسی‌ترین جوامع است، دارای ظرفیت بالایی است. توصیه من این است که حرفی نزنیم و از ادبیاتی استفاده نکنیم که اساس آن بر تهمت و اتهام باشد، باید گفت‌وگو کنیم و هر کاندیدا نظر خود را اعلام کند تا مردم استفاده کنند و تصمیم بگیرند. من فکر نمی‌کنم که مردم دوست داشته باشند که یک نفر به آنها دائم توصیه کند و به مردم خط بدهد. مردم خود خط‌ها را خوب می‌فهمند، خط بهتر، منطقی‌تر، قدرتمند‌تر، بانفوذ‌تر و اثرگذارتر را خوب می‌فهمند.

http://www.iranvij.ir

اسراییل : باید به سوریه حمله کرد تا ایران بترسد

سلام عزیزم

الکین افزود:اگر عبور سوریه از خط قرمز با واکنشی مواجه نشود ایرانی ها به این نتیجه می رسند که برنامه های هسته ای شان را بدون توجه به خط قرمزهای تعیین شده پیش ببرند و نگران نباشند.

282333_224معاون وزیر خارجه اسراییل در سخنانی خواستار واکنش آمریکا و جامعه بین الملل در قبال آنچه که استفاده رژیم بشار اسد از سلاح های شیمیایی علیه مخالفانش خواند ، شد.

به گزارش روزنامه ” جروزالم پست” ، ” زئیو الکین” معاون وزیر خارجه رژیم صهیونیستی روز گذشته در مصاحبه با رادیو ارتش اسراییل ضمن اشاره به این موضوع که رژیم بشار اسد با استفاده از سلاح های شیمیایی علیه مخالفان، از خط قرمز آمریکا و جامعه جهانی عبور کرده است، افزود که واکنش شدید و جدی به این اقدام می تواند در مهار برنامه های هسته ای ایران نیز موثر باشد.

وی افزود:” عدم واکنش آمریکا و جامعه جهانی به استفاده رژیم سوریه از سلاح شیمیایی ایران را به این نتیجه گیری می رساند که آمریکا واکنشی در قبال عبور از خط قرمزهایش نشان نمی دهد.”

باراک اوباما رییس جمهور آمریکا شش ماه پیش به دولت بشار اسد هشدار داده است در صورت استفاده از سلاح شیمیایی ، آمریکا واکنش (احتمالا نظامی )نشان خواهد داد.

اوباما روز گذشته نیز در دیدار با عبدالله دوم پادشاه اردن در کاخ سفید با اشاره به اینکه استفاده رژیم بشار اسد از سلاح شیمیایی بازی را در سوریه عوض خواهد کرد، هشدار داد در صورت ثبات این مساله واشنگتن موضع فعلی خود را در قبال تحولات سوریه تغییر خواهد داد.

معاون وزیر خارجه اسراییل در ادامه افزود:” ایرانی ها در حال تماشای صحنه هستند و سوال اساسی این است که آیا (دولت سوریه) از خط قرمز تعیین شده عبور کرده است و در صورت عبور واکنش آمریکا و جامعه جهانی چه خواهد بود.”

الکین افزود:” اگر عبور سوریه از خط قرمز با واکنشی مواجه نشود ایرانی ها به این نتیجه می رسند که برنامه های هسته ای شان را بدون توجه به خط قرمزهای تعیین شده پیش ببرند و نگران نباشند.”

گفتنی است هم اکنون وزارت خارجه اسراییل با توجه به کناره گیری “آویگدور لیبرمن ” وزیر خارجه پیشین از سوی بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسراییل اداره می شود و وزیر خارجه جدید هنوز معرفی نشده است.

http://www.iranvij.ir

بزرگ‌ترین مفت‌خور جهان!

سلام عزیزم

کوسه‌نهنگ، بزرگ‌ترین ماهی جهان است که علی‌رغم طول نزدیک به ۱۰ متری‌اش کاری به انسان ندارد.

کوسه‌نهنگ، بزرگ‌ترین ماهی جهان است که علی‌رغم طول نزدیک به ۱۰ متری‌اش کاری به انسان ندارد. این شکارچی عظیم‌الجثه برای سیرکردن شکم بزرگش روش ساده و پربازدهی را پیدا کرده و آن چیزی نیست جز کمک گرفتن از انسان!

282795_535این ماهی عظیم‌الجثه در نزدیکی قایق‌ها و کشتی‌های ماهیگیری می‌پلکد و وقتی ماهیگیران در حال جمع‌آوری تور ماهی‌گیری هستند، به آن حمله می‌کند و در یک حرکت، تعداد زیادی ماهی بادآورده را روانه شکم خود می‌کند.

شایان ذکر است که وال‌ها از کوسه‌نهنگ‌ها بزرگ‌ترند، ولی وال‌ها پستاندارند نه ماهی و به همین دلیل کوسه‌نهنگ را بزرگ‌ترین ماهی جهان لقب داده‌اند.


www.iranvij.ir