محرم وشاعرو...

سلام عزیزم


به طاها به یاسین به معراج احمد به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی به وحی الهی به قرآن جاری به تورات موسی و انجیل عیسی بسی پادشاهی کنم در گدایی چو باشم گدای گدایان زهرا (س) چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما همه شیعه گردیم و بی تاب مولا غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا که دنیا به خسران عقبا نیرزد به دوری ز اولاد زهرا نیرزد. و این زندگانی فانی جوانی خوشی های امروز و اینجا به افسوس بسیار فردا نیرزد اگر عاشقانه هوادار یاری اگر مخلصانه گرفتار یاری اگر آبرو میگذاری به پایش یقینا یقینا خریدار یاری بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟ چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟ به شانه کشیدی غم سینه اش را؟ و یا چون بقیه تو سربار یاری اگر یک نفر را به او وصل کردی برای سپاهش تو سردار یاری به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟ چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟ دل آشفته بودن دلیل کمی نیست اگر بی قراری بدان یار یاری و پایان این بی قراری بهشت است بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری نسیم کرامت وزیدن گرفته و باران رحمت چکیدن گرفته مبادا بدوزی نگاه دلت را به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته خدایا به روی درخشان مهدی به زلف سیاه و پریشان مهدی به قلب رئوفش که دریای داغ است به چشمان از غصه گریان مهدی به لبهای گرم علی یا علی اش به ذکر حسین و حسن جان مهدی به دست کریم و نگاه رحیمش به چشم امید فقیران مهدی به حال نیاز و قنوت نمازش به سبحان سبحان سبحان مهدی به برق نگاه به خال سیاهش به عطر ملیح گریبان مهدی به حج جمیلش به جاه جلیلش به صوت حجازی قرآن مهدی به صبح عراق و شبانگاه شامش به آهنگ سمت خراسان مهدی به جان داده های مسیر عبورش به شهد شهود شهیدان مهدی مرا دائم الاشتیاقش بگردان مرا سینه چاک فراقش بگردان تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا مرا همدم و محرم و هم رکاب سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان یا مهدی یامهدی مدد التماس دعا یا ع بدادم برس  منهاج السرور – حاج شیخ علی قرنی گلپایگانی پانزده سالی بود که در قم ساکن بودم ایام محر و صفر بیشتر شب ها در مسجد جامع قم ( که اکنون در آخر شهر در جنب میدان کهنه است ) منبر می رفتم در مقابل مسجد جامع مدرسه ای به نام مدرسه خان قرار داشت که شاید قدیمی ترین مدرسه قم باشد این مدرسه به مرور ایام به صورت مخروبه ای درآمده بود حضرت آیت الله بروجردی آنرا بازسازی کرد و به صورت فعلی درآورد . یکی از دوستانم به عنوان مشهدی ابوالقاسم که شخص متدین و بااطلاعی بود به این مسجد می آمد او می گفت ( طلبه ای به نام عبدالرحیم سال ها ساکن این مسجد بود می گفت از اهل عراق و بغداد است او برای دیدار وطن – بغداد – از مدرسه رفت سال ها از او خبر نداشتیم تا اینکه یکی از طلاب مدرسه به قصد زیارت امام حسین به عراق مشرف شد وقتی بازگشت به نزدش رفتیم و از قضایای سفر سوال کردیم گفت : قضیه ای مهمتر از این سراغ ندارم که به برکت علی علیه السلام و توسل به آن حضرت جانم حفظ شد و به قم برگشتم پرسیدم مگر در سفر اتفاق مهمی روی داد؟ گفت : آری روزی که به قصد زیارت نواب اربعه امام عصر – عجل الله تعالی فرجه الشریف – به بغداد رفتم با شیخ عبدالکریم برخورد کردم او مرا در برگرفت و اظهار محبت زیادی کرد چون ما در مدرسه خان با هم هم مباحثه بودیم و روزها و شب هایی را با هم گذرانده بودیم لذا من هم از دیدن او خوشحال بودم چون محل قبر نواب اربعه را در بغداد نمی شناختم همراه او به زیارت مشرف شدم . ناهار را هم در یکی از آن مشاهد مشرفه صرف کردیم نزدیکی های عصر که از زیارت فارغ شدیم با او خداحافظی کردم تا به کاظمین برگردم او گفت : هرگز این تقاضا را قبول نمی کنم و امشب حتماً باید به بغداد و منزل ما بیایی . من هم قبول کردم و شب را به منزل او رفتم . خانه ای بیار مجلل و مرتب داشت متوجه شدم که میمونی در گوشه خانه اش نگهداری می کند لبخندی زدم و گفتم هم مباحثه خوبی انتخاب کرده ای ! گفت آری بهتر از شما است و قدری صورتش را درهم کشید آثار خشم در چهره اش پیدا بود وقتی هم که شام آورد با تندی با من سخن می گفت من از این تعجب می کردم که چرا او برخلاف سابق اینگونه سخن می گوید! به شوخی گفتم میزبان باید خوش صورت باشد هرچند میزبان خون گریه کند ناگاه غرق در غضب شد و گفت : خیر میزبان باید دریای آتشی را که ده سال می سوخت و صبر می کرد امشب با خون مهمانش خاموش کند . بسیار وحشت زده شدم چون طلبه غریبی در گوشه شهر بغداد بودم و نصف شب هم راه فراری نداشتم شیخ عبدالرحیم پرده از روی اسرار دلش برداشت و گفت : در شب و روز نهم ربیع آن چه صحنه ای بود که در مدرسه به وجود می آوردید؟( عید تاج گذاری حضرت صاحب العصر و الزمان که شیعیان جشن های بسیار مفصلی می گیرند ) من که چیزی برای گفتن نداشتم تنها به خنده ای بسنده کردم گفت : امشب در عوض آن بی احترامی ها تو را به سخت ترین صورت می کشم تا قلبم شفا یابد . تازه برایم معلوم شد که شیخ شیعه نبوده و می خواهد امشب مرا بکشد هر چه عذر می آوردم مفید واقع نمی شد تا اینکه در پایان کار گفت نه تنها تو را می کشم بلکه بعد از کشتن تو بدنت را هم به آتش می زنم تا قلبم شفا یابد . من که از وحشت و ترس حال سخن گفتن نداشتم فقط چند مرتبه در دل گفتم ( یا علی به دادم برس ) ناگاه چیزی به ذهنم رسید و گفتم من فقط یک تقاضا از تو دارم آن را بپذیر و بعد هرچه می خواهی انجام بده . با همان حشم سابق چشمان سرخ شده اش را به من دوخت و گفت بگو ! گفتم بیا نام چهار خلیفه پیغمبر را بر روی کاغذ بنویسیم و جلوی این میمون بگذاریم و حقانیت چهار خلیفه را از او بخواهیم ! گفت باشد و بی درنگ کاغذ و مدادی آورد و به طرف من پرتاب کرد و گفت بنویس . من در حالی که دستم می لرزید و اشک از چشمانم جاری بود با خود گفتم یا حلالّ مشکلات یا علی به دادم برس . کاغذ ها را جلوی میمون گذاشتیم بوزینه هر سه قطعه کاغذ را یک به یک برداشت نگاهی به آنها کرده و هر سه را کنار گذاشت کاغذ چهارم را که برداشت و باز کرد بوسید و بر سر و روی خود کشید و در گوشه دیگر نهاد . شیخ عبدالرحیم آن کاغذ را برداشت و دید که نام علی علیه السلام در آن نوشته شده است چند بار الله اکبر گفت . آنگاه دست مرا گرفت و مرا به طرف درب حیاط کشید و گفت حق به جانب شماست اما من هرگز از محبت ( شیخین ) دست برنمی دارم . او مرا در میان کوچه پرتاب کرد و درب خانه را به شدت برهم زد و بست . چند قدمی که آمدم پلیس بغداد رسید و پرسید نصف شب کجا بودی ؟ گفتم منزل شیخ عبدالرحیم . چند مرتبه با خود گفت شیخ کبیر. بعد پرسید کجا می روی ؟ گفتم به زیارت قبر ابوحنیفه مشرف می شوم . ساعتش را نگاه کرد و گفت نزدیک صبح است برو تا برسی اذان می گویند . من چون از دست همه رها شدم ماشین گرفتم و خودم را به حرم ( موسی بن جعفر علیه السلام ) و امام جواد علیه السلام رساندم و نماز صبح را با جماعت در حرم شریف به جا آوردم .   سلام اقا جان ...... دلتنگی باز باعث شد که این بنده گناهکار  یاد شما بیفتد...آمدم اندکی برای شما درد و دل کنم...آمدم اندکی با شما حرف بزنم...میدانم شما در میان این همه بنده خوب به حرفهای این نوکر بی مقدار خودت هم گوش میدهی...آقا و مولای من  ما آدمهایی که در این دنیا و در این کشور زندگی میکنیم مثلا مسلمان هستیم اینجا تو کشور ما خیلی ها هستند که چشم انتظار ظهور شما هستند و برای آمدن شما لحظه شماری میکنند توی این کشور ما بنده های خوب بسیار زیادی زندگی می کنند و افراد گناهکار و رو سیاهی هم مثل من هستند که امید به آن روز دارند که بالاخره اصلاح شده و هدایت شوند...آقا جان همه مردم این کشور شما رو دوست دارند و ادعا دارند که مسلمان واقعی هستند ولی اقا جان شرمنده هستم که این حرف را میزنم ولی این بنده های شما به راحتی آب خوردن به هم دروغ میگویند –  سر هم را کلاه میزارند –  با احساس هم بازی میکنن – خیلی از وقتها گرفتاریهای دنیا باعث میشه که شما رو فراموش کنن و کاریی را انجام میدهند که شما ما را از انجام ان منع کردید..آقا جان مولای مهربونم اندکی از نور وجودت را در ذات همه ما انسانها بتابان تا ما کمتر شما را شرمنده نماییم...تا ما انسانها کمتر شما را ناراحت کنیم..آقای من خیلی ها در حسرت دیدار شما از این دنیا رفتن لباس عافیت بر تن همه آنها بپوشان...آقای خوبم عاقب همه ما که در این دنیا مسافر شما هستیم و هنوز مهلت اقامت ما تمام نشده رو به خیر کن...مولایم در شب اول قبر آقا و اربابم علی ( ع ) – نگین خراسان پادشاه خوبان حضرت رضا ( ع ) و مادر پهلوی شکسته ما را خانم حضرت فاطمه زهرا ( س ) برای کمک و شفاعت ما حاضر کن....آقای خوبم یا صاحب الزمان(عج) با تمام وجود دوستت دارییم و هیچ پشت و پناهی غیر از شما نداریم.... ما مست علوفه ایم، مردن بهتر              بی برگ و شکوفه ایم، مردن بهتر از غیبت طولانی تان شد معلوم               ما مردم کوفه ایم، مردن بهتر . . .   عمریست که از حضور او جا ماندیم             در غربت سرد خویش تنها ماندیم  او منتظرست تا که ما برگردیم                     ماییم که در غیبت کبری ماندیم    این جشن‌ها برای من ” آقا ” نمی‌شود     شب بـا چـراغ عاریـه، فردا نمی‌شود  خورشیدی ونگـاه مـرا می‌کنی سفید       می‌خـواستـم ببینـمت؛ امـّا نمی‌شود    آقا اجازه خسته ام از این همه فریب از های و هوی مردم این شهر نا نجیب آقا اجازه پنجره ها سنگ گشته اند دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب آقا اجازه باز به من طعنه می زنند عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب «شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند «فرهاد»های کینه پرست پر از فریب . . .   ازشنبه درون خود تلنبار شدیم تا آخر پنج شنبه تکرار شدیم خیر سرمان منتظر دیداریم جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم . . .   تقصیر من است اینکه، کم می آیی هر گاه شدم اسیر غم می آیی این جمعه و جمعه های دیگر حرف است آدم بشوم ، سه شنبه هم می آیی . . .        از فراقت به جوانی همگی پیر شدیم بی تو از وادی دنیا همگی سیر شدیم بی خود از حادثه ی عشق تو دیوانه و مست عاشق کوی تو گشتیم و زمین گیر شدیم یه آتیش پر حرارت دوباره یک عشق کهنه یه ماجرای قدیمی یه آتیش پرحرارت یه حس گرم و صمیمی یه قصه آسمونی که راوی اون خدا بود خدا خودش اولین بار شاهد اون ماجرا بود یه شب دیدم توی رویا دارن فرشته ها برای نوکرها پیرهن سیاه می دوزند دیدم که بعد هزار سال سرها رو نیزه ها ست دلها تو خیمه هاست هنوز دارن می سوزن دلتنگم باز دوباره چشمام آروم نداره بی تابی میکنه تا هر شب بارون بباره دنیای من حسینه(ع) رویای من حسینه(ع) من بی تاب حسینم(ع) آقای من حسینه(ع) یه زخمی تو سینه ام که یادگار ی عشقه این یادگاری تو سینه ام تا زنده هستم باهامه مقدسه مثل بارون اشکی که رو گونه هامه دیگه به جز روضه این دل باهیچی آروم نمی شه تا تشنگی نا تمومه با من می مونه همیشه الحمدا... که امسال نمردم و برات تو مجلس عزات دخیل گریه بستم الحمدا... هنوزم برات می میرم و فدائی تو ام هنوز به پای تو نشستم بی تو کارم تمومه عشق تو آبرومه عادت کردم به درد بغضی که تو گلومه شنیدم جون سپردی چه جوری آروم بگیرم تو جای خود داری آقا(ع) برا رقیه ات بمیرم فدای اون مشک آبی که توی صحرا رها شد فدای آن غنچه ای که بروی دستت فدا شد قسم به لبهای خشکت به جون اکبرت(ع) به جون اصغرت(ع) قسم به چشم عباس(ع) یه کربلا آرزومه تمومه دلخوشیم یک بار دیدن غروب سرخ  اونجاست ماه شبهای تارم از عشقت بی قرارم میشه آقا(ع) قسمت کنی رو تربتت سر بزارم عاشقا سلام : با یاری خداوند متعال و استمداداز ارباب بی کفن(ع) یکسری از شعرهای سروده شده دررسای ماه حسین(ع) را جهت استفاده همه دوستداران ارباب(ع) خصوصامداحان عزیزآماده کردم و امیدوارم راه گشا و مثمر ثمر باشد برای آنان که محرم و هیئت از مهمترین دلمشغولی هایشان است: 1-باز ماه ماتم: باز ماه ماتم شد، گریه می کنم غم را/دست من بده امشب روزی محرم را پیش گریه های تو دست گریه ام خالیست/باز هم بیا پر کن کاسه های چشمم را   چشمه های شورم را اشک بر تو شیرین کرد/پس دوباره شیرین کن چشم شور آدم را در بهشت ، همسایه با شما شود هر کس/گریه کرده در دنیا این بهشت اعظم را خوب و بد ؛ برای تو گریه می کنیم آقا/پس قبول کن از ما گریه های درهم را من اجازه می خواهم از کلیم این روضه/تا کمی بخوانم از مقتل محرم را  2-خرج عزای محرم:   آماده می شوم که فراهم کنی مرا/خرج عزای ماه محرم کنی مرا   آشفته ام؛به سینه زدن عادتم بده/تا در صفوف نوحه منظم کنی مرا   فرموده ای که اشک شما مرهم من است/اشک مرا بریز که مرهم کنی مرا   آنقدر در طواف سرت گریه می کنم/تا پای نیزه چشمه زمزم کنی مرا   اصلا بعید نیست که در روضه خودت/همسایه رسول مکرم کنی مرا   روزی که اشک و خون تو در قتلگاه ریخت/می خواستی شهید محرم کنی مرا السلالک یا اباعبدا...(ع 10قافله سالار شهیدان تو راهه دیگه چیزی نمونده تا سینه پر از دردمون رو گره بزنیم به دست های حوائج دهنده پسر ام البنین (س). لباس سیاهاتون رو آماده کردین ؟ میخوای به زیارت عزیز دل رسول خدا(ص) بری ؟ پس بسم الله ... صلی الله علیک یا اباعبدالله     کاروانِ عاشورا در راه است و من دلم بی تابِ کودکانِ حسین(ع) است دل شوره دارم برای کودکانِ کاروان دلم شور میزند برای آخرین روزهای خندیدن هایشان برای آخرین روزهای پدر داشتن برای آخرین روزهای دیدنِ عمو برای آخرین روزهای آب چند سال پیش در روضه ی ارباب(ع) بود گمانم با خودم عهد کردم اگر پسری داشتم اسمش را حسین بگذارم و با خودم قرار گذاشتم اگرخدا یک پسر به من بدهد: اسمش را بگذارم «حسین به بقیه بسپارم که هوای «حسین»‌م را داشته باشند خاطر «حسین»‌م را اذیت نکنند صدا برای «حسین»‌م بلند نکنند یادم باشد که «حسین»‌م را جایی تنها نگذارم یک لیوان آب همیشه دم دستم باشد که هیچ وقت «حسین»‌م احساس تشنگی نکند و «حسین»‌م بشود برای من روضه‌ی مصور...   باز هم کاروان در راه است. صدای زنگ کاروان می آید.      گوش کن، نزدیک ... نزدیک ... نزدیک تر ... دارد می رسد:      کاروانی که قرن هاست در راه است، کاروانی که همیشه در حال رسیدن است، کاروانی که در حال رساندن است.      می رسد و می رساند و می گذرد و هرگز از رفتن بازنمی ایستد.      زندگی معنا می خواهد، هدف می خواهد. روحی باید به آن دمیده شود تا از جسمیت و مادیت هدف رها شود تا اوج بگیرد، بالا برود و به تکامل برسد.      معناها در پیچ و خم روزمرگی های مدام،در کوچه پس کوچه های نیازهای زمین و زیرغبار فراموشی، هر روز کمرنگ و کمرنگ تر می شوند. آن قدر که محو می شوند؛ گویی که هرگز از ابتدا نبوده اند. و انسان های اسیر خاک در گردش مدام این گردونه سراسردرد و رنج، سردرگم و پریشان احوال و گیج و گنگ دور خود  می چرخند و می گردند و راه به جایی نمی برند. کوله بار کاروانیان سرشار و لبریز است. از تمام آنچه که ما در عصر دود و سنگ و آهن نیازمند آن هستیم. عشق متاع گمشده قرن  ماست.     ایثار و گذشت واژه هایی هستندکه دیگر در دایره المعارف زندگی انسان های ماشینی پیدا نمی شود. صبر وسلام و توکل زیر چرخ دنده های آهنی این عصر جا مانده است.اما این کاروان هرچه خوبی و صفا است، هرچه مهر و نیکی است، همه را یک جا با خود می آورد.      عشق هنوز در راه است. قرن هاست که در راه است. گوش کن. صدای زنگ آشنایش را می شنوی. صدایت می کند. تو را به همراهی با همه خوبی ها فرا می خواند. می آید که در کوچه پس کوچه های یخ زده عصر دود و آهن دستت را بگیرد و به زندگی مادی ات معنا ببخشد. یادت بیاورد که به جز خور و خواب و غم و آب و نان چیزهای دیگری هم در این گردونه ی خاکی هست، چیزهایی که با آنها می توان به اوج رفت. فقط کافی است که به این کاروان دل بدهی، دل و جان بدهی. برخیز. مبادا که جا بمانی. کاروان امام در راه است و بیابان ها را یکی پس از دیگری را درمى نوردد و انبوه ستارگان در آسمان انوار ضعیفى را مى افشانند ریگها در پرتو آن مى درخشند و کاروانى که از کاروان حاجیان جلو زده و مکّه را ترک گفته ، در میان درّه ها به آرامى حرکت مى کند و صداى به هم خوردن خارها اسرار شب را فاش ‍ مى کند.کاروان ؛ آرام آرام به پهن دشتى نزدیک مى گردد که ریگهاى تفتیده اش آماده فرود میهمانى مى شود؛ که میزبانانى ، خیانت پیشه او را به آبهاى روان با باغهاى سرسبز،میوه هاى رسیده و اسلحه هاى آماده براى یارى ، دعوت نموده اند.اى کاش قلم هایشان مى شکست !!!  نگاه کن، خوب نگاه کن، با چشم دل ببین! وقتی دست های آسمانی سرو قامت ماه بنی هاشم(ع) بر خاک افتاد همان جا، کنار علقمه، کنار شط پرآبی که مهربانوی یاس ها بود،فداکاری جوانه زد. آن گاه آغوش پرمهر سرور و سالار شهیدان به روی گنهکار پشیمانی چون حر گشوده شد، مهر و رحمت و بخشش معنا گرفت.      وقتی قنداقه فرشته زرین بال سپیدپوش رباب روی شاخسار دست های پدر بالا رفت و شکوفه کرد و به خون نشست، گذشت و ایثار به بار نشست.     وقتی شانه های آسمانی زینب(س) زیر بار مصیبت برادر استوار ماند و خم نشد،صبر و توکل معنا گرفت وقتی خون پاک «حسین(ع)» زمین تفتیده نینوا را سیراب کرد «عشق» به خالق زیبایی ها، به پروردگار خوبی ها و عشق به همه کائنات و ذرات هستی معنا یافت.      عاشقا سلام:  پشت یه نیسان نوشته: ای حادثه شرم کن من بیمه عباسم(ع) حضرت عباس(ع) در چهارم ماه شعبان سال بیست و ششم هجری در مدینه به دنیا آمد. او فرزند بزرگ ام البنین(س) و پسرچهارم امیرالمومنین علی(ع) است. مادر او فاطمه دختر حزام بن خالد از قبیله کلاب است که تاریخ گواهی می دهد که پدران و دایی های ام البنین( س ) در دوران قبل از اسلام جزو دلیران عرب محسوب می شدند و مورخان آنان را به دلیری در هنگام نبرد ستوده اند، افزون بر این، آنان علاوه بر شجاعت وقهرمانی، سالار و بزرگ و پیشوای قوم خود نیز بوده اند، آن چنان که سلاطین زمان در برابرشان سر تسلیم فرود می آورده اند. اینان همانانند که عقیل به امیرالمومنین علی(ع) گفت: در میان عرب از پدرانش شجاعتر و قهرمان تر یافت نشود. ام البنین( س ) درحماسه کربلا چهار فرزند خود به نامهای عباس، جعفر،عون و عثمان را به پیشگاه الهی هدیه کرد و خود طلایه دار پیام آوران کربلا پس ازحضرت زینب (س) شد. مسلم است از چنین مادر طاهر و پاکدامنی فرزندان صالحی متولد شود که هر یک حماسه جاویدانشان بر تارک روزگار بدرخشد.  حضرت عباس(ع) نیز یکی از آن آزادگان است. در مورد شمایل آن حضرت، ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبین گفته:" عباس بن علی مردی خوش صورت و زیباروی بود و چون سوار بر اسب می شد پاهای مبارکش به زمین کشیده می شد و به او قمر بنی هاشم نیز می گفتند و پرچمدار لشکر حسین(ع) در روز عاشورا بود. نام آن حضرت را امام علی(ع) انتخاب کرده است . حضرت ابوالفضل (ع) نه فقط برادر جسمانی حضرت حسین(ع) بود بلکه برادر ایمانی و روحانی آن حضرت نیز بوده است. روی همان اصل و قاعده ای که پیغمبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) از نور واحد بودند و مکرر پیغمبر(ص) به آن وجود مقدس " انت اخی فی الدنیا و الاخره" می فرمود. این اخوت و برادری لازمه اش تساوی و برابری آن دو در جمیع جهات و درجات نیست. مقام امامت بالاتر، و ابوالفضل (ع) تابع امام بوده است. او عبدی صالح بود.  فضایل حضرت عباس(ع) 1- ادب: حضرت علی(ع) از همان اوایل خردسالی حضرت عباس(ع) ، توجه خاصی به تربیت او داشت و او را به تلاشها و کارهای مهم و سخت مانند کشاورزی، تقویت روح و جسم، تیراندازی، شمشیرزنی و سایر فضایل اخلاقی ، تعلیم و عادت داده بود. روایت شده است که حضرت عباس(ع) بدون اجازه در کنار امام حسین(ع) نمی نشست و پس از کسب اجازه مانند عبدی خاضع دو زانو در برابر مولایش می نشست. او تربیت شده حضرت علی(ع) است که از همین مکتب درخشان درس ادب آموخته بود. حضرت عباس (ع) هیچگاه به خود اجازه نداد امام حسین (ع ) را برادر خطاب نماید مگر در لحظه شهادت که فرمود ای برادر مرا دریاب. 2- وفا: وفای او نسبت به اهل بیت علیهم السلام به غایت زیاد و در خور نخستین است. در وفا همین بس که باقر شریف قریشی، نویسنده عرب زبان معاصر، در کتاب" حیاة الامام حسین بن علی علیهما السلام " می نویسد:" در تاریخ انسانیت، در گذشته و امروز، برادری و اخوتی صادق تر و فراگیرتر و با وفاتر از برادری ابوالفضل (ع ) نسبت به برادر بزرگوارش امام حسین(ع) نمی توان  یافت که براستی همه ارزشهای انسانی و نمونه های بزرگواری را در بر داشت." 3- دلاوری: دلاوری حضرت عباس(ع) نه تنها در حماسه کربلا نمایانگر بود،  بلکه در صفین نیز نمایان شده بود به ویژه در جنگ صفین افراد زیادی را کشت و حیرت همگان را از آن دلاوری برانگیخت.  القاب حضرت عباس(ع) حضرت عباس(ع) القاب گوناگونی دارد که ما در این قسمت به مهمترین آنان اشاره می کنیم: 1- باب الحوائج: بر اثر بروز کرامات و برآورده شدن حاجات متوسلین به او در السنه و افواه عامه و خاصه به این لقب مشهور شد. 2- سقا: در روزهایی که اهل کوفه آب را بر روی اهل بیت امام حسین(ع) بستند، قمر بنی هاشم(ع) برای آنها آب آورد. 3- سپهسالار: لقب سپهسالار به بزرگترین شخصیت فرماندهی و ستاد نظامی داده می شود و آن حضرت را نیز به سبب اینکه فرمانده نیروهای مسلح امام حسین(ع) در روز عاشورا بود و رهبری نظامی سپاه ایشان را بر عهده داشت سپهسالار نامیده اند. 4- قمر بنی هاشم: از آنجا که آن حضرت در میان بنی هاشم از نظر زیبایی ممتاز بود وی را ماه بنی هاشم می نامیدند. 5- اطلس: ظاهرا یکی از معانی اطلس شجاعت است و چون آن حضرت شجاع بوده و از کثرت شجاعت صفوف دشمن را می شکافته است، به وی اطلس می گفتند. 6- پرچمدار: از القاب مشهور حضرت ، پرچمدار و " حامل اللواء" است، زیرا ایشان ارزنده ترین پرچمها، پرچم سرور آزادگان امام حسین(ع) را در دست داشتند حضرت به دلیل توانایی های نظامی فوق العاده در برابر خود، از میان یاران خود، پرچم را تنها به ایشان سپردند. 7- طیار: دیگر از القاب حضرت ابوالفضل(ع) طیار است، یعنی پرواز کننده در فضای قدس و درجات و مقامات عالی بهشت. 8- المستجار: از دیگر القاب حضرت، مستجار یعنی منجی و نجات دهنده است. 9- العبد الصالح: دیگر از القاب آن جناب عبد صالح است، چنانکه در زیارت او می خوانیم" السلام علیک ایها العبد الصالح المطیع لله و لرسوله"؛ 10- حامی الضعیفه: از القاب مشهور حضرت ابوالفضل(ع) حامی الضعیفه به معنی حامی بانوان است به خصوص در نقشی که در دفاع از بانوان حرم و اهل بیت نبوت بر عهده داشت. یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست       حسین(ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... ستار صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، یکماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!  حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری ...! حسین (ع) هنوز مظلوم است  چون وقتی محرم می‌آید... فرشید پوسترهای آنجلینا جولی و  شارون استون  را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...!  حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را! حسین (ع) هنوز مظلوم است  چون وقتی محرم می‌آید... قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید...  سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌های عزاداری اسفند دود می‌کند! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... حاجی فلانی مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... حاج آقا سخنران، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا می‌کند! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع می‌کنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه می‌زنند و گریه می‌کنند ! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می‌آید... کل یوم عاشورا یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه کل ارض کربلا یعنی...چند مسجد و چند تکیه ! حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد او هم می‌رود تا سال بعد ! تا یاد بعد با حول و قوه الهی و نظر ویژه آقایمان(عج) "سرچشمه آفتاب و آئینه" مراسم عزای شهادت یادگار کوچک کربلا امام محمد باقر(ع) با مدا حی مداحان اهل بیت و حضور پر ثمر نوکرهای ارباب (ع)در میعادگاه همیشگی برگزار گردید  محرم که شروع می شود دلم می گیرد . نه تنها بخاطر واقعه دلخراشی که در محرم سال 61 بوقوع پیوسته و نه تنها بخاطر ظلم بزرگی که بر آل رسول علیهم السلام رفته است بلکه بیشتر برای آنچه بشریت در آن روز از دست داد . همه آنهائی که رو در روی امام (ع)صف کشیدند و از ریختن خون او و یارانش ابا نکردند خوب می دانستند که با چه کسی در ستیزند . بسیاری از آنها با او از نزدیک آشنا بودند . دوستی و عشق پیامبر(ص) به او را دیده بودند . بزرگی شخصیتش را می شناختند . خود او را دعوت کرده بودند . خود از او یاری خواسته بودند و اکنون که به یاریشان آمده بود .... وقتی کسی دانسته و با اذعان به حقانیت طرف مقابل با او می جنگد و سفاکانه خونش را با آنکه می داند گرامی ترین خونهاست ، می ریزد و خاندانش را با اینکه می داند که محترم ترین خانواده هاست به اسارت می گیرد بدون شک ابتدا انسانیت را در خود کشته است و بر پلیدی خود مهر تایید زده است . در آن عاشورا تمامی باطل با همه مظاهرش در مقابل تمامی حق با همه مظاهرش قد علم کرد و چه بی مهابا لاله های بهشتی را پر پر کرد . هر سال تاریخ عاشورا را مرور می کنم و هر بار چیز تازه ای به ذهنم میرسد .از اولین احضار به خانه والی مدینه و درخواست بیعت تا هجرت به مکه به بهانه حج ، دعای عرفه ، حج نیمه کاره ، نامه ها و نامه ها و نامه ها .... زیارت روز عاشورا را می خوانم . یا لیتنی کنت معکم ، تنم می لرزد ، اگر در آن روزگار بودم چه می کردم ، از اهل شام نمی شدم یا اهل کوفه ؟ آیا این سعادت را می یافتم که پیرو امام(ع) باشم ، و حتی در آن صورت آیا می توانستم تا به آخر بمانم ، آیا در تاریکی خیمه بی چراغ راه گریز نمی گرفتم ؟ یالیتنی کنت معکم . ظهر عاشوراست و امام(ع) به نماز ایستاده ، جلو او ایستاده ام و می بینم که باران تیر روان می شود . آیا خود را کنار نمی کشم تا تیر ها به من نخورند ؟ آیا بین جان و جانان جان را نمی گزینم ؟ تنم می لرزد . یا لیتنی کنت معکم . چه ادعای بزرگی . خداوندا به تو پناه می برم از دعوی بی معنی . دکترشریعتی درمورد عاشورا وقیام عاشورا تعابیر و تفکرات زیبائی داره که دلم نیومد با شما تقسیمش نکنم پس بدون کم و کاستی براتون نقل میکنم :   معنی شهیدشهادت، در یک کلمه برخلاف تاریخ‌های دیگر که حادثه‌ای، درگیری و مرگ تحمیل شده بر قهرمان و در نهایت یک تراژدی است، در فرهنگ ما، یک درجه است، وسیله نیست، خود هدف است، اصالت است، خود یک تکامل، یک علو است، خود یک مسئولیت بزرگ است، خود یک راه نیم‌بر به طرف صعود به قله معراج بشریت است و یک فرهنگ است.شهید هم‌چون قلبی، به اندام‌های خشک مرده بی‌رمق این جامعه، خون خویش را می‌رساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است که به یک نسل، ایمان جدید به خویشتن را می‌بخشد. آثار شهادت سید‌الشهدابرخی درباره آثار شهادت حسینی(ع) تردید کردند و آن را قیامی خوانده‌اند که شکست خورده است شگفتا! کدام جهاد و کدام جنگ پیروزی بوده است که دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق اندیشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاریخ، این همه گسترده و عمیق و بارآور باشد.  شهدا زنده جاویدآنها که تن به هر ذلتی می‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌های خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانی که سخاوتمندانه با حسین(ع به قتلگاه خویش آمده‌اند و مرگ خویش را انتخاب کرده‌اند درحالی که صدها گریزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود و صدها توجیه دیگر برای نرفتنشان. ” شهید هم‌چون قلبی، به اندام‌های خشک مرده بی‌رمق این جامعه، خون خویش را می‌رساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است که به یک نسل، ایمان جدید به خویشتن را می‌بخشد. “ شرعی و دینی برای زنده ماندن شان بود توجیه و تاویل نکرده‌اند و مرده‌اند، اینها زنده هستند.آیا آنها که برای ماندنشان تن به ذلت و پستی، رها کردن حسین(ع) و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده‌اند هر کس زنده بودن را فقط در یک لش متحرک نمی‌بیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش می‌بیند، حس می‌کند و مرگ کسانی را که به ذلت‌ها تن داده‌اند تا زنده بمانند، می‌بیند.  وظیفه امروز مااین که حسین(ع) فریاد می‌زند پس از این که همه عزیزانش را در خون می‌بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمی‌بیند فریاد می‌زند، که: آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد. مگر نمی‌داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سئوال، سئوال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سئوال، انتظار حسین(ع) را از عاشقانش بیان می‌کند و دعوت شهادت او را به همه کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام می‌کنند. حضرت زینب(س) در کربلانمی‌توان از کربلای حسین(ع) نوشت و در آن، از کار بزرگ زینبی(س) یادی نکرد، زیرا حادثه کربلا با نقش مکمل و بی‌بدیل حضرت زینب (س) کامل می‌شود.رسالت پیام از امروز عصر، آغاز می‌شود. این رسالت بر دوش‌های ظریف یک زن، "زینب(س)" زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‌تر از رسالت برادرش.آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده‌اند اما کار آنها که از آن پس زنده می‌مانند، دشوار است و سنگین.و زینب(س) مانده است، کاروان اسیران در پی‌اش، و صف‌های دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش، وارد شهر می‌شود.  خون امام حسین(ع)خون حسین(ع)، مایه حیات بخشی است که در گذر زمان بر کالبد ملت‌ها دمیده می‌شود و آنها را به زندگی فرا می‌خواند و حسین(ع) زنده جاویدی است که هر سال، دوباره شهید می‌شود و همگان را به یاری جبهه حق زمان خود، دعوت می‌کند.کلام آخرآنان که رفتند، کاری حسینی(ع) کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی(س) کنند، وگرنه یزیدی‌اند هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم و خروج آن حضرت از مکه معظمه نقطه عطفی در تاریخ اسلام به شمار می آید و بعد از این هجرت، حضرت سه بار به مکه سفر کرده اند. بار اول در سال هشتم پس از صلح حدیبیه به عنوان عمره وارد مکه شدند و طبق قراردادی که با مشرکین بسته بودند فوراً بازگشتند. بار دوم در سال نهم به عنوان فتح مکه وارد این شهر شدند، و پس از پایان برنامه ها و برچیدن بساط کفر و شرک و بت پرستی به طائف رفتند و هنگام بازگشت به مکه آمده و عمره بجا آوردند و سپس به مدینه بازگشتند. سومین و آخرین بار بعد از  هجرت که پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم وارد مکه شدند در سال دهم هجری بعنوان حجه الوداع بود که حضرت برای اولین بار به طور رسمی اعلان حج دادند تا همه مردم در حد امکان حاضر شوند. در این سفر دو مقصد اساسی در نظر بود، و آن عبارت بود از دو حکم مهم از قوانین اسلام که هنوز برای مردم به طور کامل و رسمی تبیین نشده بود: یکی حج، و دیگری مسئله خلافت و ولایت و جانشینی بعد از پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم حضرت چند روز به ماه ذی الحجه مانده از مدینه خارج شدند و بعد از ده روز طی مسافت در روز سه شنبه پنجم ذی الحجه وارد مکه شدند.   امیرالمومنین علیه السلام هم که قبلاً از طرف حضرت به یمن و نجران برای دعوت به اسلام و جمع آوری خمس و زکات و جزیه رفته بودند به همراه عده ای در حدود دوازده هزار نفر از اهل یمن برای ایام حج به مکه رسیدند.   با رسیدن ایام حج در روز نهم ذی الحجه حضرت به موقف عرفات رفتند و بعد از آن اعمال حج را یکی پس از دیگری انجام دادند، و در هر مورد واجبات و مستحبات آن را برای مردم بیان فرمودند. در عرفات دستور الهی نازل شد که علم و ودایع انبیاء علیهم السلام را به علی بن ابی طالب علیه السلام منتقل کند و او را به عنوان خلیفه و جانشین خود معرفی کند.   در منی پیامبر صلی اله علیه و اله و سلم اولین خطابه خود را ایراد فرمودند که در واقع یک زمینه سازی برای خطبه غدیر بود. در این خطبه ابتدا اشاره به امنیت اجتماعی مسلمین از نظر جان و مال و آبروی مردم نمودند، و سپس خونهای بناحق ریخته شده و اموال بناحق گرفته شده در جاهلیت را رسماً مورد عفو قرار دادند تا کینه توزیها از میان برداشته شود و جوّ اجتماع برای تامین امنیت آماده شود. سپس مردم را برحذر داشتند که مبادا بعد از او اختلاف کنند و بر روی یکدیگر شمشیر بکشند.   در اینجا تصریح فرمودند که:   اگر من نباشم علی بن ابی طالب در مقابل متخلفین خواهد ایستاد.   سپس حدیث ثقلین بر لسان مبارک حضرت جاری شد و فرمودند:   من دو چیز گرانبها در میان شما باقی می گذارم که اگر به این دو تمسک کنید هرگز گمراه نمی شوید: کتاب خدا و عترتم یعنی اهل بیتم.   اشاره ای هم داشتند به اینکه عده ای از همین اصحاب من روز قیامت به جهنم برده می شوند.   نکته جالب توجه اینکه در این خطابه، امیرالمومنین علیه السلام سخنان حضرت را برای مردم تکرار می کردند تا آنان که دورتر بودند بشنوند در مکه جبرئیل، لقب امیرالمؤمنین را به عنوان اختصاص آن به علی بن ابی طالب علیه السلام از جانب الهی آورد، اگر چه این لقب قبلاً نیز برای آن حضرت تعیین شده بود.   پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم هم دستور دادند تا یک یک اصحابش نزد علی علیه السلام بروند و به عنوان امیرالمؤمنین بر او سلام کنند و السلام علیک یا امیرالمؤمنین بگویند، و بدینوسیله در زمان حیات خود، از آنان اقرار بر امیر بودن علی علیه السلام گرفت.   در اینجا ابوبکر و عمر به عنوان اعتراض به پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم گفتند: آیا این حقی از طرف خدا و رسولش است؟ حضرت غضبناک شده فرمودند: حقی از طرف خدا و رسولش است، خداوند این دستور را به من داده است. با اینکه انتظار می رفت پیامبر خدا در اولین و آخرین سفر حج خود مدتی در مکه بمانند، ولی بلافاصله پس از اتمام حج حضرت به منادی خود بلال دستور دادند تا به مردم اعلان کند: فردا کسی جز معلولان نباید باقی بماند، و همه باید حرکت کنند تا در وقت معین در غدیر خم حاضر باشند.   غدیر کمی قبل از جحفه که محل افتراق اهل مدینه و اهل مصر و اهل عراق و اهل نجد بود به امر خاص الهی انتخاب شد. در این مکان، آبگیر و درختان کهنسالی وجود داشت. هم اکنون نیز، غدیر محل شناخته شده ای در دویست و بیست کیلومتری مکه و به فاصله دو میل قبل از جحفه به طرف مکه قرار دارد، و مسجد غدیر و محل نصب امیرالمؤمنین علیه السلام محل عبادت و زیارت زائران است.   برای مردم بسیار جالب توجه بود که پیامبرشان - بعد از ده سال دوری از مکه – بدون آنکه مدتی اقامت کنند تا مسلمانان به دیدارشان بیایند و مسایل خود را مطرح کنند، بعد از اتمام مراسم حج فوراً از مکه خارج شدند و مردم را نیز به خروج از مکه و حضور در غدیر امر نمودند.   صبح آن روز که پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم از مکه حرکت کردند، سیل جمعیت که بیش از صد و بیست هزار نفر (و به قولی صد و چهل هزار، و به قول دیگر صد و هشتاد هزار نفر) تخمین زده می شدند به همراه حضرت حرکت کردند. حتی عده ای حدود دوازده هزار نفر از اهل یمن که مسیرشان به سمت شمال نبود همراه حضرت تا غدیر آمدند. دو اقدام عملی بر فراز منبر   در اثناء خطبه، پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم دو اقدام عملی بر فراز منبر انجام دادند که بسیار جالب توجه بود:   1- علی بن ابی طالب علیه السلام بر فراز دست پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم اقدام دیگر حضرت آن بود که چون بیعت گرفتن از فرد فرد آن جمعیت انبوه، ار طرفی غیر ممکن بود و از سوی دیگر امکان داشت افراد به بهانه های مختلف از بیعت شانه خالی کنند و حضور نیابند، و در نتیجه نتوان التزام عملی و گواهی قانونی از آنان گرفت، لذا حضرت در اواخر سخنانشان فرمودند: ای مردم، چون با یک کف دست و با این وقت کم و با این سیل جمعیت، امکان بیعت برای همه وجود ندارد، پس شما همگی این سخنی را که من می گویم تکرار کنید و بگویید:   ما فرمان تو را که از جانب خداوند درباره علی بن ابی طالب و امامان از فرزندانش به ما رساندی اطاعت می کنیم و به آن راضی هستیم، و با قلب و جان و زبان و دستمان با تو بر این مدعا بیعت می کنیم ... عهد و پیمان در این باره برای ایشان از ما، از قلبها و جانها و زبانها و ضمایر و دستمان گرفته شد. هر کس به دستش توانست وگرنه با زبانش بدان اقرار کرده است.   پیداست که حضرت، عین کلامی را که می بایست مردم تکرار کنند به آنان القا فرمودند و عبارات آن را مشخص کردند تا هر کس به شکل خاصی برای خود اقرار نکند، بلکه همه به آنچه حضرت از آنان می خواهد التزام دهند و بر سر آن بیعت نمایند.   وقتی کلام پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم پایان یافت همه مردم سخن او را تکرار کردند و بدینوسیله بیعت عمومی گرفته شد بیعت زنان   پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم دستور دادند تا ظرف آبی آوردند، و پرده ای زدند که نیمی از ظرف آب در یک سوی پرده و نیم دیگر آن در سوی دیگر قرار بگیرد، تا زنان با قرار دادن دست خود در یک سوی آب، و قرار دادن امیرالمومنین علیه السلام دستشان را در سوی دیگر با حضرت بیعت کنند؛ به این صورت بیعت زنان هم انجام گرفت. عمامه سحاب   پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم در این مراسم عمامه خود را که سحاب نام داشت، به عنوان تاج افتخار بر سر امیرالمومنین علیه السلام قرار دادند و انتهای عمامه را بر دوش آن حضرت آویزان نمودند و فرمودند: عمامه تاج عرب است. واقعه عجیبی که به عنوان یک معجزه، امضای الهی را بر خط پایان غدیر ثبت کرد جریان حارث فهری بود. در آخرین ساعات از روز سوم، او به همراه دوازده نفر از اصحابش نزد پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم آمد و گفت:   ای محمد! سه سوال از تو دارم: آیا شهادت به یگانگی خداوند و پیامبری خودت را از جانب پروردگارت آورده ای یا از پیش خود گفتی؟ آیا نماز و زکات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده ای یا از پیش خود گفتی؟ آیا این علی بن ابی طالب که گفتی ٍّ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاه‏ ... از جانب پروردگار گفتی یا از پیش خود گفتی؟   حضرت در جواب هر سه سوال فرمودند:   خداوند به من وحی کرده است و واسطه بین من و خدا جبرئیل است و من اعلان کننده پیام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبری را اعلان نمی کنم.   حارث گفت:   خدایا اگر آنچه محمد می گوید حق و از جانب توست سنگی از آسمان بر ما ببار یا عذاب دردناکی بر ما بفرست.   و در روایت دیگر چنین است:               خدایا، اگر محمد در آنچه می گوید صادق و راستگو است شعله ای از آتش بر ما بفرست.   همینکه سخن حارث تمام شد و براه افتاد خداوند سنگی را از آسمان بر او فرستاد که از مغزش وارد شد و از دُبُرش خارج گردید و همانجا او را هلاک کرد. در روایت دیگر: ابر غلیظی ظاهر شد و رعد و برقی بوجود آمد و صاعقه ای رخ داد و آتشی فرود آمد و همه دوازده نفر را سوزانید.   بعد از این جریان، آیه سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِع (1) ‏ لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ (2) ... نازل شد. پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم به اصحابشان فرمودند: آیا دیدید و شنیدید؟ گفتند: آری.   و با این معجزه، بر همگان مسلم شد که غدیر از منبع وحی سرچشمه گرفته و یک فرمان الهی است. عاشقا سلام: باز هم شروعی دیگر،توفیق انجام وظیفه ای دیگر خداوند متعال را شاکریم که بعد از چند ماه وقفه اجازه داد که مجدد در دامان ائمه معصومین(ع) آرام گیریم و شفای دل تنگی هایمان را طلب کنیم از این خاندان نور و هدایت. پس به همین منظور در روز دوشنبه مورخه 01/08/1391 در شب شهادت امام محمد باقر (ع)گرد هم آمده و بر سر و سینه می زنیم مکان: شهرارآ خیابان شهید رامین ملکوتی،علامت پرچم زمان:دوشنبه مورخ 01/08/1391 از ساعت 20 الی 23 مداحان:کربلائی مجتبی خلیلی،کربلائی احسان ثملی و کربلائی امین پیامی فر عاشقا درود  یاعاشقا سلام: نام مبارک امام پنجم محمد بود . لقب آن حضرت باقر یا باقرالعلوم است ,بدین جهت که : دریاى دانش را شکافت و اسرار علوم را آشکارا ساخت . القاب دیگرى مانند شاکر و صابر و هادى نیز براى آن حضرت ذکر کردهاند که هریک بازگوینده صفتى از صفات آن امام بزرگوار بوده است . کنیه امام ابوجعفر بود . مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبى ( ع )است . بنابراین نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اکبر حضرت امام حسن ( ع )و از سوى پدر به امام حسین ( ع ) میرسید . پدرش حضرت سیدالساجدین , امام زین العابدین , على بن الحسین ( ع ) است . امام باقر ( ع ) داراى خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامى بود . سیرت و صورتش ستوده بود . پیوسته لباس تمیز و نومیپوشید . در کمال وقار و شکوه حرکت میفرمود . از آن حضرت میپرسیدند : جدت لباس کهنه و کم ارزش میپوشید , تو چرا لباس فاخر بر تن میکنى ؟ پاسخ میداد : مقتضاى تقواى جدم و فرماندارى آن روز , که محرومان و فقرا و تهیدستان زیادبودند , چنان بود . من اگر آن لباس بپوشم در این انقلاب افکار , نمیتوانم تعظیم شعائر دین کنم . امام پنجم ( ع ) بسیار گشادهرو و با مؤمنان و دوستان خویش برخورد بود . با همه اصحاب مصافحه میکرد و دیگران را نیز بدین کار تشویق میفرمود . حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19 سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زین العابدین ( ع ) زندگى کرد و در تمام این مدت به انجام دادن وظایف خطیر امامت , نشر و تبلیغ فرهنگ اسلامى , تعلیم شاگردان , رهبرى اصحاب و مردم , اجرا کردن سنتهاى جد بزرگوارش در میان خلق , متوجه کردن دستگاه غاصب حکومت به خط صحیح رهبرى و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعى و امام معصوم , که تنها خلیفه راستین خدا و رسول ( ص ) در زمین است , پرداخت و لحظهاى از این وظیفه غفلت نفرمود . سرانجام در هفتم ذیحجه سال 114 هجرى در سن 57 سالگى در مدینه به وسیله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست . پیکر مقدسش را در قبرستان بقیع - کنارپدر بزرگوارش - به خاک سپردند فرزندان آن حضرت را هفت نفر نوشتهاند : ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق ( ع ) و عبدالله که مادرشان ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر بود . ابراهیم و عبیدالله که از ام حکیم بودند و هر دو در زمان حیات پدر بزرگوارشان وفات کردند . على و زینب و ام سلمه که از ام ولد بودند . عاشقا درود چله نشینی تا لحظه صفر عاشقیغم ارباب (ع) دارها غم زینب(س)دارها غم لب تشنه سقای کربلا دارها غم سه ساله(س) و شش ماهه(ع) دارها غم علی اکبر و قاسم (ع)دارها  آهای حواستون باشه چله نشینی تا لحظه صفر عاشقی شروع شد در ادامه مطلب یکسری عکس گذاشتم طالب بودید نظری بندازیدتا آبی باشد بر آتش دل (یکی از بچه ها و خادمین هیئت همیشه میگه:من آب نمیخوام بلکه بنزین میخوام تا آتیشم بیشتر شه تا منو بسوزونه و خاکستر کنه) عاشقا درود سربازآقا فرمودید که:من هم دنبال تعداد نفراتم نه چیز دیگه. باید بگم که همه دیدند و می دوند که تعداد نفرات برای من اصلا مهم نیست بلکه کیفیت شونه که برام مهمه میزان تشنگی شونه که مهمه برای این موضوع نیز دو تا دلیل و مثال میارم و  امیدوارم در جا افتادن مطلب در ذهن تان مثمر ثمر باشد. 1- 313 یار تشنه شهادت و جهاد پیامبر در جنگ بدر بدون اسلحه و تجهیزات در مقابل لشگر تا دندان مسلح کفار با رمز تشنگی شهادت و ایمان به پیروزی قاطعی رسیدند که باعث حفاظت از نهال نو پای اسلام شد ولی در جنگ احد  با توجه به تعداد نفرات و تجهیزات که از جنگ بدر خیلی بیشتر بود متاسفانه شکست خوردند فکر میکنی چرا سربازآقا؟ 2- 72 یار تشنه شهادت ارباب(ع) در نینوا چنان قیامتی بپا کردند که هم پایه های حکومت غاصب بنی امیه رو لرزاند و باعث نابودی اش گردید و هم تا ابد پایدار ماند ولی چندین سال بعد یکی از فرزندان اما معصوم(ع) با 72 یار و خانواده اش به خونخواهی شهیدان کربلا در سرزمینی به نام فخ پس از مبارزه با عمال حکومت زمان(بنی امیه یا بنی عباس (لعنت ا... علیه)  به طرز فجیعی به شهادت رسیدند  سربازآقا آیا شما که به واسطه فعالیتتان در هیئت اطلاعاتی خوبی در این خصوص ها دارید چیزی از جریان فخ شنیده اید؟ یا آیا مراسمی حتی یک روز برای این شهدا میگیریم چرا سربازآقا فرق است بین بدر و احد بین شهداء کربلا و شهداء فخ برادر عزیز من دنبال عطش بچه هام. دنبال میزان تشنگی شون.  میزان نوکری شون در راه خدمت نه تعداد نفرات که به قول قدیمی ها: که یک مرد جنگی به از صد هزار می دونی برادر غیر از شما هیچ کس سراغی از مراسم های ماهانه و تعطیلی شون نگرفت حتی زنگی هم نزد که چرا؟ برادر من اونوقت موفق هستیم که چند روز مونده به مراسم همه رفقا خود جوش دنبال برگزاری مراسم باشند و اگر برگزار نشد فکر کنند که چیزی رو کم دارند باور کن دنبال تعداد و یا... نیستم.خودت میدونی  مراسمهای ماهانه ای داشتیم که با دو نفر هم برگزار شده .زیارت عاشورا  در خیمه ارباب(ع) خوندیم با دو الی سه نفر راستی نوشتی یه دلیل دیگه هم هست که بعضی ها میگن اما نگفتی چیه؟ لطفا خواهش میکنم بگید تا من هم در رفع ایراداتم بکوشم و اگر کاستی و یا اشتباهی دارم جبران کنم .لطفا.منتظر نظرات سازنده شما هستم.با تشکر عاشقا درود        شدم از عشق دیوانه حسین(ع) رادوست میدارم بود این حق من یا نه؟ حسین(ع) را دوست میدارم مرا از کودکی مادر بر این در آشنا کرده که آیم در عزاخانه حسین(ع) را دوست میدارم به هر جا سر زدم مایوس برگشتم بجز این در مگو از شمع و پروانه حسین(ع) را دوست میدارم در میخانه پیر مغان باز است ای عارف به دستم داده پیمانه که گویم مست و مستانه حسین(ع) را دوست میدارم مزن طعنه مگو گریه نمودن کار مردان نیست که گویم مست و مردانه حسین(ع) رادوست میدارم قرارم باش کنارم باش به یادم باش جهان تاریکی محض است میترسم کنارم باش کنارم باش کجاست آن نغمه جانسوز روزه . شور نوحه دلم تنگه برای گریه  کردن کجاست آن شور و شین و حس آزادی دلم تنگه برای گریه کردن کجاست عباس(ع) و دست و بازوان پرشرر,پرقدرتش ای دل دلم تنگه برای گریه کردن کجاست آن زینب(س) زهرا(س) سرشت و بوتراب(ع) مسلک  همانی که خطابی کرد آن ملعون یزید غاصب تخت ولایت را  همانیکه اگر بودش , نبود درآن سفر با یار محبوبش  تمام خون ارباب(ع) و همه یاران مجنونش , هدر می رفت دلم تنگه برای گریه کردن کجاست آن مرد مه پاره که مانند پیمبر(ص) بود , بی مانند دلم تنگه برای گریه کردن کجاست قاسم(ع) همان داماد دشت خون کجایند آن علی هائی که اکبر(ع) بودن و اصغر(ع) دلم تنگه برای گریه کردن دلم تنگه برای خیمه و سینه برای تکیه , آن بهترین جائی که خالی می شود دردم دلم تنگه برای گریه کردن خداوندا چگونه طاقت آرم این شصت و چهار روزه , تا محرم را دلم تنگه برای گریه کردن  گرفتار غم غربت او  سر هرسینه سری تکیه کند وقت وداع سرما وقت وداع برسر دیوار دل است دل من درحرم یار نرفته است هنوز لیک دلدار درون دل من جای گرفت این دل زار و نزارم  شده است  شرطی او لیک هر روز گرفتار غم غربت اوست شب ونان و خرما و مردی غریب شب و کوفه و باز دردی غریب شب رمز تکرار مشتی نگاه شب و شیون آهی سرد و غریب شب و تیغ و محراب و یک کوه صبر شب و صورت و رنگ زردی غریب شب و ضرب شمشیر بر فرق نور شب و یک سحر با نبردی غریب                                      این دستهای ساده و خالی دخیلتان                                     من را فقط به رسم رفاقت دعا کنید                       انجا وظیفه سلام ای آقا,شبتان مهتابی روز میلاد شما آمد و رفت, ای نفسها به فدای کف نعلین شما,                                                               خدا کندکه بیائی سلام ای آقا,میدانی غریب من,این جمعه و آن جمعه همه حرف است, صدف دین خدا را در یکدانه توئی         قدمی رنجه نما صاحب این خانه توئی   دگربارنیمه شعبان .خجسته میلادمولایمان فرارسیده و باز دستهای خالی وچشم امیدمان به آستان پرمهرعطوفت آن یار مهربان                                              یااباصالح گرچه شرمساریم اماتورادوست داریم ما را بپذیر و وجودمان را با عنایتی ونگاهی بنواز  عاشقا سلام: ماه رجب رفت و حسرتش به دل امثال من موند که نه تونستند ایام البیض رو درک کنند نه یه روز طعم روزه بودن تو رجب المرجب رو حس کنن همون ماهی که شاعرمیگه: رجب المرجب استارتی واسه عاشقی که میخواد ذکربگه عاشقونه تو رمضان تلخی حسرت رفتن ماه عشق بازی با معبود با اومدن طعم شیرین شعبان المعظم زیر زبون قابل تحمل ترمیشه و کیه که بچه هیئتی باشه و  ندونه که تو دوماه خون بچه شیعه به جوش میادیکی توشعبان المعضم یکی تو محرم الحرام پس آهای بچه هیئتی ها آستینهارو بزنید بالا که وقت عاشقی است و به قول یکی از رفقا: بایددستها رو به سمت افق بالابرد و فریاد زد : آهای عشق ادرکنی  جمعه غروب  دراون مکان مقدس چشم به راه هستیم عاشقا درود آقا نیامدی   حضرت زینب کبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد گردیده و جهان را به قدوم خویش مزین فرمودند.   نام مبارک آن بزرگوار زینب، و کنیه گرامیشان ام الحسن و ام کلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الکبرى، شریکة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، کامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد. در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد. هنگامی که  سه روز گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعت نمود و و همانگونه که رسم و سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا (علیها سلام ) وارد گشتند. امام علی (علیه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! خداوند متعال دختری به دخترت عطا فرموده است، نامش را معین فرمایید. فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من می باشند، لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی میباشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول الله! حق تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را " زینب " بگذار، چرا که  این را در لوح محفوظ نوشته ایم. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قنداقه آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید، ببوسید و نامش را زینب نهاد و فرمود:  به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم  که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه کبری (علیها سلام) شبیه است. هوش و ذکاوت: صاحب کتاب اساور من ذهب درباره حافظه و ذکاوت آن بانوى بزرگوار چنین می نویسد: در اهمیت هوش و ذکاوت آن بانوى بزرگوار همین بس که خطبه طولانى و بلندى را که حضرت صدیقه کبرى فاطمه زهرا صلوات اللّه و سلامه علیها در دفاع از حق امیرالمؤمنین علیهالسّلام و غصب فدک در حضور اصحاب پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایراد فرمودند، حضرت زینب علیها السلام روایت فرموده است. و ابن عباس با آن جلالت قدر و علو مرتبه در حدیث و علم، از آن حضرت روایت نموده و از آن حضرت به عقیله تعبیر می کند. چنانچه ابوالفرج اصفهانى در مقاتل می نویسد: ابن عباس خطبه حضرت فاطمه سلام اللّه علیها را از حضرت زینب سلام اللّه علیها روایت کرده و می گوید: حدثتنى عقیلتنا زینب بنت على علیهالسّلام..� دقت کنیم که حضرت زینب علیها السلام با اینکه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و یا کمتر) بود، این خطبه عجیب و غرّاء که محتوى معارف اسلامى و فسلفه احکام و مطالب زیادى است را با یک مرتبه شنیدن حفظ کرده، و خود یکى از راویان این خطبه بلیغه و غراء می باشد. فصاحت و بلاغت: کلمات و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبه هایى که از آن حضرت روایت شده، خود قوی ترین دلیل بر کمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار می باشد. همان بانویى که امام سجاد علیهالسّلام در حق ایشان فرمودند: �اَنْتِ بِحَمدِ اللّهِ عالِمَةٌ غَیرَ مُعَلَّمَة وَ فَهِمَةٌ غَیرَ مُفَهَّمَة� یعنى: �اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید که تعلیم ندیده، و بانوى فهمیده اى هستى که بشرى تو را تفهیم ننموده است�. در اینجا مرورى کوتاه به قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید که یکى از بزرگترین حرکتهاى آن حضرت، در واقعه کربلا بود که دستگاه حکومت بنى امیه را به شدّت لرزاند می کنیم: �به خدا قسم اى یزید، هر چه کردى بازگشت آن به سوى خودت خواهد بود، چرا که تو جز پوست خود نشکافتى و جز گوشت خود ندریدى. اى یزید! در آن روزى که خداوند بدنهاى پاک شهیدانمان را حاضر می کند تا حقوق خود را از ستمگر بستاند، تو بر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خواهى شد، امّا می دانى در چه حالى؟ در حالیکه خون عزیزان او را ریخته و حرمت ذرّیه او را از بین برده اى. آرى اى یزید! از این پیروزى ظاهرى که به دست آورده اى، غرق شادى مشو، و آن عزیزان را که در کربلا به خاک و خون کشیده اى، مغلوب و مرده مپندار. که خداوند می فرماید: (کسانى را که در راه خدا شهید شده اند مرده مپندارید. بلکه آنان زنده اند و در نزد خداى خود روزى می خورند). آل عمران: 169 و اى یزید! براى تو همین بس که حاکم در آن روز خداوند، و دشمن تو پیامبر خدا، و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و به زودى کسى که این مقام را براى تو زینت داده و تو را بر گردن مسلمین سوار کرده است (یعنى معاویه)، خواهد دانست که چه جانشین بدى براى خود تعیین کرده و در روز جزا درخواهید یافت که بدترین مکان از آنِ کیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد.  پس از واقعه خونبار کربلا نقش ایشان روند تازه تری یافت. آن حضرت در این دوران ضمن حضور در کاروان اسرای کربلا در برابر حکام جور قرار گرفتند و به افشاگری ظلم و ستم وارد بر آل طه از سوی خاندان امیه پرداختند. آن حضرت در این دوران سخت با حضور در کاخ برخی حکمرانان جور زمان مانند یزید و ابن زیاد، با تاکید برحقانیت طریق آل محمد بر سخنان و تبلیغات مسموم خاندان امیه درباره بنی هاشم خط بطلان کشیدند. صدیقه توانا، عقلیه دودمان وحی، تربیت شده خاندان نبوت، حضرت زینب کبری(س) است. همو که در بزرگواری و کرامتش بسیار سخن ها گفته و نوشته اند. او نمودار حق و جهاد در راه خدا و نگهدارنده ایمان و عقیده، قهرمان دلیری و شجاعت، جلوه فصاحت و بلاغت، شعله ستیزه جوی باطل و آتش افشان حق در برابر نیروهای ستمگر و کوبنده دژخیمان زورگو است.زینب(س) تجسم زهد، ورع، علم، عفاف و شهامت و عقیله طاهره، متعلق به اخلاق الهی است. این بزرگوار (س) راه مقاومت در برابر باطل را به امت نشان داد و فداکاری در راه خدا و چشم پوشی از همه چیز را در راه برافراشتن پرچم حق به همه یاد داد.  وفات آن حضرت: حضرت زینب سلام ا... علیها، شیرزن دشت کربلا سرانجام پس از عمری دفاع از طریق حقه ولایت و امامت در 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى که به همراه همسر گرامیشان عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، وفات نموده و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گردید. مزار ملکوتى آن حضرت (دمشق/سوریه)، اینک زیارتگاه عاشقان و ارادتمندان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السّلام مى باشد. و من مانده ام در این جمله اش در باره حادثه نینوا که فرمود: مارایت الی جمیلا(چیزی  بجز زیبائی ندیدم ) هنوز یه عاشقی هست حرم شما نرفته   دیگه روش نمیشه جائی بگه کربلا نرفت اولین شب جمعه ماه رجب به نام شب آرزوها و یا لیله الرغائب نامگذاری شده و بسیار فضیلت دارد بیداری و شب زنده داری در این شب پس آن شب را غنیمت بدان وبه خدایت بگو خدایامن عاشق تو هستم و به تو نیاز دارم ,به قلب من بیا و مرا لبریز ازعشق کن و درهنگام لحظه دیدار و عاشقی یادم آرید و دعایم کنید بابت تمام گناهان کرده و نکرده بابت رانده شدنم ازخویشتن خویش سرآغازفصل عبادت ونوشیدن ازنهرگوارای رجب المرجب و درآویختن در شاخه طوبای شعبان المعظم   وریاضت دربرج رمضان مبارک به امیدگل چیدن در  ماه  مهمانی دوست برهمه عاشقان مبارک امام محمدباقر(ع)میفرمایند: اگرمومنی رادوست دارید آمدن ماه رجب را به او خبردهیدرجب المرجب استارتی واسه عاشقی که میخواد ذکر بگه عاشقونه تو رمضون رجب المرجب درهارو به روت باز میکنن تاکه تاعرش خدا سربزنی برای قشنگی این ماه فقط ولادت حضرت امیر(ع) کافیه اونم بااون کیفیت که در زمان خودش به اون میپردازم یا ایام البیض که شاعردرموردش میگه: ایام البیض رو بگو نور میباره از آسمون واسه اون دلهایی که میخوان برن به کهکشون پس حلول ماه رجب برتمام عاشقان درگاه حضرت دوست مبارک باد التماس دعا دروب خلوت یه مسافر راه گم کرده مطلبی دراین خصوص انتشاردادم ممنون که سرمیزنید عشق,ارباب حسین(ع) ازنگاه دیگران تاملاس توندون(رئیس کنگره ملی هندوستان): این فداکاری های عالی ازقبیل شهادت امام(ع) سطح فکربشریت را ارتقا’بخشیده وبه همین دلیل شایسته است خاطره آن همیشه باقی بماندویادآوری گردد. سرپرسی سایکس(خاورشناس انگلیسی): حقیقتا آن شجاعت و دلاوری که این عده قلیل ازخود بروز دادند به درجه ای بوده است که درتمام این قرون متمادی هرکسی آن را  شنیده بی اختیار زبان به تحسین و آفرین گشوده است. توماس ماساریک: گرچه کشیشان ماهم باذکرمصائب مسیح مردم رامتاثر میسازند ولی آن شور و هیجانی که درپیروان حسین(ع)یافت میشوددرپیروان مسیح موجودنیست. ادواردبراون(شرق شناس انگلیسی): آیاقلبی پیدامیشودکه سخن کربلارابشنود و آغشته به حزن واندوه نگرددحتی غیر مسلمانان نیزنمی توانندپاکی  وصداقت روحی که در این جنگ بود را انکار کنند. توماس کارلایل(فیلسوف انگلیسی): مهمترین درسی که از تراژدی کربلا میگیریم این است که حسین(ع)ویارانش ایمان استواربه خدا داشتند,آنهاباعمل خودثابت کردند که برتری عددی درجائی که حق با باطل روبرو میشوداهمیتی ندارد وپیروزی حسین(ع)باوجوداقلیتی که داشت باعث شگفتی است. بی نظیربوتو(نخست وزیرپیشین پاکستان): مسلمانان فلسطین و کشمیر و بوسنی باید بر سیره امام حسین(ع) عمل کنند       لبیک  یا   حسین(ع) روز محشر کارما با فاطمه(س) است نقش پیشانی ما یا فاطمه (س)است تصورکن: پیمان شکنان سقیفه برای گرفتن بیعت به درب منزل مولا(ع)تعرض مینمایندزهرا(س) به شویش اجازه خروج نمیدهدوخودجوابگوی آن ناکسان میگرددازپشت درب  بگو و مگوآغازمیگردداصرار پیمان شکنان به خروج علی(ع) واعلام بیعت و انکارام ابیها (س)ازپشت درب که: آیاحق این است؟ آیااین چیزی است که پدرم میخواست؟ آیا بخن بخن گفتن روز غدیر باید به اینجا ختم گردد؟ چراحاصل زحمات پدرم را به بیراهه میبرید؟ چراپیمان خود را میشکنید؟ ناگهان فریاد آن لعین و فرمانبرداری بادمجان دور قاب چینانی که در تمام اعصاربوده اند مانندقنفذ آن فتنه را آغاز میکنند که آخرش به شهادت زهرای اطهر(س) ختم میگردد آتش زدن درب منزل مولا(ع)  ورود بدون اجازه و پرپرکردن یاس نبوی(س) در پشت درب بستن   دست مولا(ع)و کشاندنش درکوچه ها به سمت مسجد و زهرایی(س) که با آن حال نزار هم دست ازدامان مولایش جدانکردتاهنگامی که غلاف تیغ آن نانجیب دستش را محکوم به جدایی کرد از دامان مولایش و این جدایی سرآغازی شد بر جدایی همیشگی من ازسویی علی(ع)را میکشیدم دشمن از سویی غلاف تیغ باعث شد که دامانش رهاکردم و من بمیرم برای مولایم اوکه میتوانست به طرفه العینی تمام سقیفه نشینان را به درک واصل کند و این را در بدر و احد و خندق و خیبر ثابت کرده بود ببین که چگونه صبر میکنددر این غم عظمی تادرخت نوپای اسلام جان بگیرد.عجب صبری علی (ع)دارد حاصل فتنه آن فتنه گران لعین و صبر مولا(ع) میشود: شهادت محسن شکستن بازو و پهلوی زهرا(س)و شهادتش تیرباران شدن حسن(ع) برسرنیزه رفتن راس الحسین(ع) اسارت رفتن زینب(س)  و... ومن مانده ام که خداوندعزوجل چه صبری داردبارالها اجازه ظهورنمابه صاحب الامر(عج) تا بیایدومنتغم خون زهرا(س)وصبرعلی(ع)و بدن تیرباران حسن(ع)و سربریده حسین(ع) و قدخمیده زینب(س)گردد پس کجائی صاحب الامر(عج)تو را به عزای مادرت(س) بیا ما تشنه انتقامیم                           تورا به عزای مادرت(س) بیا ماتشنه انتقامیم  

شکفتن گل دعا


سلام عزیزم

شفایافته: پرستو قره گوزلی (محمدی )
اهل گرگان
تاریخ شفا: شانزدهم آبان 1369
بیماری: عفونت شدید گوش و حلق
شب از نیمه گذشته بود. ماه از لابلای ابرها رخ می نمایاند. سکوت غمگین در همه جای شهر سایه انداخته بود. در زیر آسمان مهتابی ، چراغ خانه ای محقر روشن بود و صدای لالایی مادری به گوش رسید که چشمان بی فروغ و رنگ باخته او به کودک نازش که پرستو نام داشت خیره مانده بود.
فاطمه مادر غم دیده، با تنها مریضش که همه زندگی او بود در دل شب به نجوا پرداخته و کودک معصومش را بر روی پاهایش تکان می دهد تابلکه صدف دیدگانـامید زندگی اشـبرای لحظه ای هم که شده به خواب برود و از درد و رنجی که او را فرا گرفته رهایی یابد.
پرستوی کوچولو با صدای گرم لالایی مادرش به خواب می رود و دقایقی نمی گذارد که از شدت درد چشمانش باز می شود.
با گریه پرستو، هوشنگ پدر خسته ای که تازه چشمانش را خواب فرا گرفته بود بیدار می شود و به طرف همسرش می رود! او را دلداری می دهد و پرستوی آرزوهایش را در آشیان گرمش جای می دهد و او را نوازش می کند و دور اتاق راه می رود. به همسرش می گوید: فاطمه جان! برو کمی استراحت کن، خیلی خسته شده ای . فاطمه طاقتش نمی آید، داروهای پرستو را می دهد و او را با آغوش گرم پدر تنها می گذارد.
این اولین شبی نبود که بدین منوال می گذشت. یک ماه و نیم کار این زن و مرد پرستاری و بیدار خوابی در راه عزیز بهتر از جانشان بود.
همه فکر و ذکر فاطمه، پرستو بود؛ پرستویی که هفت ماه بیشتر از عمر کوتاهش نمی گذشت، اما گویی هفتاد سال سختی و رنج را بر چهره پدر و مادرش به یادگار گذاشته بود. مادر با چشمان اشکبار، روزها به جسم نحیف چشم و چراغ عمرش خیره می شد، دیگر نه علاقه ای به خوراک داشت و نه میلی به خواب، همه چیز او در پرستو خلاصه می شد. سرنوشت و آینده پرستو مدام در ذهن فاطمه جای می گرفت، و او را به دنیای تاریک نا امیدی ها رهسپار می کرد. در افکار غرق شده اش، سالهایی از ازدواجش را به یاد می آورد، سالهایی که برای او و شوهرش یادآور خاطرات تلخ و شیرین انتظار بود.
آری ، سه سال انتظار برای فرزند، کم نبود. چه شبهایی که دست به دعا بر نداشته بود. چه سرزنشها و طعنه هایی که از این و آن نشنیده بود، چه نذر و نیازهایی که نکرده بود. عاقبت انتظار به پایان رسید و خداوند فرزند پسری به آنان عنایت کرد که روشنی بخش محفل کوچک خانه شان گردد. اما افسوس که این گرمی و نشاط عمری طولانی نداشت.
برخلاف تلاش پزشکان و عمل جراحی که انجام گردید، متأسفانه دست تقدیر و سرنوشت فرزند نه ماهه را که دچار عفونت گوش شده بود از آنان گرفت. دوباره کلبه محقر آنان چند سالی بی رونق ماند، تا این که مجدداً با توسل و دعا خداوند پرستو را به آنان عطا فرمود تا با خاطرات تلخ گذشته وداع گویند. آری فاطمه حق داشت که از چنین بیماری که فرزند قبلی اش را از او گرفته بود بترسد.
او خود را به آب و آتش می زد، تا ماجرای قبلی تکرار نشود. پزشکان مختلفی را برای درمان پرستو انتخاب کرده بودند. حتی از تجارب پزشکان قبلی فرزند اولش هم بهره می برد. پرستوی عزیز هم دچار عفونت شدید گوشها شده بود. به طوری که خون و ترشحات چرکی از دو گوش این طفل معصوم بیرون می آمد. به قدری بد بو بود که تاب تحمل اطرافیان را می گرفت. مداوا اثری نبخشید، و اضطراب فاطمه صد چندان شد.
نزد دکتر فرامرز دیلمی در گرگان رفت و او طی معرفی نامه ای ، کودک آنان را به بیمارستان قائم مشهدـبخش کودکان ( گوش و حلق و بینی ) معرفی کرد. تا اقدامات پزشکی صورت پذیرد. سراسیمه خود را به مشهد رساندند.
فاطمه با دیدن گنبد و بارگاه امام رضا(ع) بغضش ترکید و سفره دل خویش را بر آشنای غریبان عرضه داشت. پس از اقامت کوتاه در مسافرخانه و کمی استراحت، به حضور طبیب طبیبان، پناه دردمندان، امام علی بن موسی الرضا(ع) مشرف می شود دو بال و پر پرستوی بیمارش را به پنجره مراد می بندد. پرستوی کوچک مهمان نور است، دو شب از این ماجرا می گذرد، دیگر تب و تاب و ناله ای از پرستوی کوچک بر نمی خیزد. فاطمه نگاهش به طناب بازشده پرستو می افتد و پرستو را در فضای عطرآگین حرم رها شده بر دستهای شیفتگان والای امام غریبان می بیند...

منبع:
شبکه امام رضا (ع)

mashhad.ir


/




بهترین همسایه


غروب يك روز پاييزي است. باد شاخه‏هاي درختان را تكان مي‏دهد و برگ‏هاي زرد و نارنجي درخت روي زمين مي‏ريزد. هوا رفته‏رفته تاريك مي‏شود و اينجا در پارك كوهسنگي درست در پاي كوه جبل‏النور خبرهايي است. اينجا در اين نقطه از شهر، شهر آيينه‏ها، شهر امام آب و آيينه انگار قرار است اتفاقي بيفتد انگار قرار است... نه اصلا اتفاق افتاده است؛ اينجا در اين نقطه از شهر به مناسبت دهه كرامت از چند روز پيش نمايشگاه‏هايي برگزار شده و برنامه‏هاي جشن و سرور برپاست. درست از شب ميلاد حضرت معصومه(ع) شروع شده و قرار است تا شام ولادت حضرت رضا(ع) ادامه يابد و اين 10روز ها همه‏اش شادي است و سرور و جشن و شادماني. اينجا پارك كوهسنگي است. هوا تقريبا تاريك شده و باد پاييزي از لابه‏لاي شاخه‏هاي درختان عبور مي‏كند و در دل كوه مي‏پيچد. آن سوتر در نقطه بالاي كوه جايي كه هشت شهيد گمنام آرميده‏اند مرداني از جنس ايثار و شهادت نظاره‏گر اين جوش و خروش و جشن و شادماني‏اند.

اينجا همه هستند؛ از كوچك گرفته تا بزرگ، از پير گرفته تا جوان، از زن گرفته تا مرد، از مشهدي گرفته تا زائر، از مردم عادي گرفته تا مسئولان شهرداري و از هنرمندان گرفته تا سخنرانان، اينجا همه حضور دارند و از همه مهم‏تر آن هشت كبوتر سفيدي است كه از بالاترين نقطه كوه با افتخار نظاره‏گر اين سرور و شادماني‏اند كه به مناسبت دهه كرامت و ميلاد امام مهرباني‏ها برپا شده است. انگار قرار است امسال شهرداري مشهد سنگ تمام بگذارد، انگار قرار است امسال از جان مايه بگذارد، انگار قرار است نه بگذاريد راحت‏تر بگويم،به واقع از جان مايه گذاشته است، فقط كافي است به غرفه‏ها و نمايشگاه‏ها نگاه كني، فقط كافي است به جشن و برنامه‏هاي شاد امشب توجه كني، فقط كافي است لبخند مردم را و شادي كودكانه بچه‏ها را ببيني فقط كافي است... آن وقت به خوبي پي ‏خواهي برد كه امسال شهرداري مشهد سنگ تمام گذاشته است.

غرفه‏ها در كنار هم، نمايشگاه‏ها پشت به پشت هم و مردم شاد شاد در كنار هم؛ در واقع اين شب‏ها در پارك كوهسنگي جشني برپاست كه ميزبانش شهرداري و ميهمانانش همه مردم ايرانند.
وقتي مي‏‏رسم دكتر نبي در حال سخنراني است. مردم با شور و اشتياق به حرف‏هايش گوش مي‏دهند برنامه امشب درباره خانواده است. دكتر از خصوصيات خانواده خوب مي‏گويد و از اينكه خانواده رضوي چگونه خانواده‏اي است؟ از فرهنگ رضوي مي‏گويد و از رفتار محبت‏آميز امام مهرباني‏ها با خانواده‏اش. دكتر با شور حرف مي‏زند و مردم با اشتياق گوش مي‏دهند. صحبت‏هايش كه تمام مي‏شود جمعيت حسابي تشويقش مي‏كنند. انگار حرف‏هاي دكتر حسابي به دلشان نشسته است. خوب كه دقت مي‏كنم در لابه‏لاي جمعيت خانواده‏هايي را مي‏بينم كه نوزادشان را هم آورده‏اند. هوا تقريبا سرد است و در پارك كوهسنگي باد مي‏‏وزد اما سخنان دكتر نبي اين‏قدر دلنشين است كه خانواده‏ها ترجيح مي‏دهند نوزاد خود را با پتو و لباس گرم از سرما حفظ كنند اما صحبت‏هاي دكتر نبي را از دست ندهند.
غرفه‏هايي هم كه اينجا برپا شده، جالب است. آدم حيفش مي‏آيد به اين غرفه‏ها سري نزند. مي‏روم به طرف غرفه‏ها، اولين غرفه مربوط به كودكان و نوجوانان است. اينجا تعدادي از بچه‏ها نقاشي مي‏كشند، آن سوتر يك طلبه جوان براي بچه‏ها مجريگري مي‏كند و براي آن‏ها مسابقه گذاشته و بچه‏ها با همان شور و شوق كودكانه خود، طلبه جوان را در برگزاري مسابقه همراهي مي‏كنند.
غرفه بعدي مربوط به فرهنگسراي غدير است، خود غرفه يك طرف و تلسكوپ‏هايي كه جلوي غرفه گذاشته‏اند يك طرف. مردم زيادي اطراف تلسكوپ جمع شده و «مشتري» را نگاه مي‏كنند. جالب است بدانيد اينجا زنانه و مردانه دارد؛ يك تلسكوپ مخصوص مردان است و يك تلسكوپ مخصوص خانم‏ها اما بعضي‏ها جر مي‏زنند و به قول مشهدي‏ها زرنگ بازي در مي‏آورند. نوبت من كه مي‏شود از لنز تلسكوپ نگاهي به آسمان سياه و ابري مي‏اندازم چشمم كه به مشتري و دو قمر اطراف آن مي‏افتد يك بار ديگر به عظمت خدا پي مي‏برم.

غرفه بعدي مربوطه به ناشنوايان است، همان انسان‏هاي معصومي كه اگرچه گوش‏هايشان نمي‏شنوند اما حرف حق را از خيلي‏ها بهتر مي‏شنوند و به آن عمل مي‏كنند. آن سوتر اما غرفه‏اي است كه كمي دل آدم را رنج مي‏دهد. غرفه پيشگامان تفكر سالم درباره بلاي خانمانسوز اعتياد حرف مي‏زند و در آن عكس‏هايي از آدم‏هاي بيماري به چشم مي‏خورد كه گرفتار هيولاي اعتياد شده‏اند. بنرهايي هم نصب شده كه روي آن‏ها از اثرات منفي مصرف موادمخدر نوشته شده است. پيام‏هاي هشدار دهنده و آگاهي بخش سرتاسر غرفه به چشم مي‏خورد. دلم از ديدن عكس معتادهايي با چهره سوخته و لباس‏هاي مندرس مي‏گيرد. براي آن‏ها تاسف مي‏خورم و از اين غرفه بيرون مي‏آيم اما غرفه بعدي حال و هوايش با غرفه قبلي فرق دارد. اينجا غرفه نمايش‏هاي عروسكي است. شركت‏كنندگان در اين غرفه، كودكان معصومي هستند كه از بازي و نمايش عروسك‏ها قاه‏قاه مي‏خندند و از اين خنده پرشور آن‏ها، بزرگ‏ترها و خانواده‏هايشان هم بلندبلند مي‏خندند و از شادي كودكانه فرزندشان شادند.
آن سوتر اما غرفه بزرگي است كه فرهنگسراي خانواده آن را برگزار كرده است. غرفه‏اي كه حقيقتا در طراحي و اجرا سنگ تمام گذاشته است. اينجا كلا درباره خانواده صحبت مي‏شود، درباره روابط عاطفي خانواده‏ها و خطراتي كه كانون خانواده را تهديد مي‏كند. دوتا چشم كشيده‏اند روي يك تابلو و نصب كرده‏اند روي ديوار، اين يعني اينكه زن و مرد هركدام زندگي را از نگاه خود مي‏بينند. آن سوتر سفره‏اي است كه چند ظرف شكسته هم در آن به چشم مي‏خورد، اين نشان دهنده دعواي زن و شوهر است.
آن سوتر اما مشخصه‏هاي يك خانواده رضوي و موفق روي ديوار در قالب كلمات زيبا مانند صداقت، اعتماد، محبت و ... نصب شده است. اگر يك كلمه از آن را بردارند پازل خانواده موفق ناقص مي‏شود. غرفه زيبايي است و البته بزرگ و پرطول و دراز. نمادهايي كه نصب شده هركدام يك معنا و مفهوم مي‏دهد و شايد جالب‏ترين آن، آيينه‏اي باشد كه به معناي اين است كه فرد در زندگي بايد به خودشناسي برسد. آيينه شايد البته معناي خود انتقادي هم داشته باشد.
آن سوتر اما نمايشگاه ديگري است و غرفه‏هاي جالبي هم برپاست. اينجا هم يك غرفه مخصوص كودكان است هم يك غرفه مخصوص جنگ نرم. جنگ نرم همان جنگي كه امروز از همه جنگ‏ها مهم‏تر است. اينجا در اين غرفه، فضا به كلي فرق مي‏كند. يك نمايشگر دارند كه صحنه‏هاي جنگ و عمليات‏هاي مختلف را نشان مي‏دهد. دور تا دور آن، عكس‏هايي از شهدا نصب شده است، اينجا بايد مودبانه‏تر حركت كرد. حضور در غرفه‏اي كه مزين به عكس و نام شهداست و ياد شهدا در آن جاري است، بايد با معرفت و احترام همراه باشد. يك قسمت از غرفه، مخصوص پاسخگويي به شبهات است. ابزار و وسايل نظامي هم دور تا دور غرفه نصب شده است. يك بيسيم هم گذاشته‏اند جلوي در غرفه. بعضي‏ها شيطنت مي‏كنند. يك نفر بيسيم را برمي‏دارد و با صداي بلند حرف مي‏زند. جمعيت مي‏خندد. روح حاكم بر غرفه با وجود اين شيطنت‏ها، روحي معنوي است. پوتيني كه گوشه‏اي از نمايشگاه نصب شده نشان از عزم راسخ و ثبات قدم رزمندگان دارد.
از غرفه كه بيرون مي‏آيم، آن طرف‏تر نمايشگاه ديگري است كه مرا به سوي خود مي‏كشد. خيلي جالب است. اين را وقتي متوجه مي‏شوم كه پا به نمايشگاه مي‏گذارم. يك قسمت مربوط به مشهد قديم است. وارد كه مي‏شوم احساس مي‏كنم واقعا اينجا مشهد قديم است. محله‏هايي چون پنجرا پايين خيابان، محله سراب و ... به زيبايي به تصوير كشيده شده است. فضا، فضاي نوستالوژيكي است آدم اينجا احساس خوبي دارد. شغل‏هاي قديمي هم اينجا به تصوير كشيده شده‏اند. از آهنگري گرفته تا زرگري و پارچه فروشي و مسگري و نمدمالي. انتهاي نمايشگاه چند تخت گذاشته‏اند و دو سماور بزرگ و با چاي از بازديدكننده‏ها پذيرايي مي‏شود. اينجا ديگر يك مقدار شبيه كافه‏هاي سنتي مي‏شود.
اما در قسمت ديگري از نمايشگاه، داستان‏هايي زيبا از زندگي حضرت امام رضا(ع) در قاب‏هايي زيبا برروي ديوار نصب شده است. داستان‏هاي جذابي كه آدم حظ مي‏كند از خواندن آن‏ها. نوشته‏اند مستقيم وارد و از سمت چپ خارج شويد. همين كار را مي‏كنم و مستقيم وارد نمايشگاه مي‏شوم. دورتادور نمايشگاه روي ديوار تابلوهايي شامل داستان‏هاي زيبا از زندگي امام آب و آيينه به چشم مي‏خورد. بازديدكننده‏ها يك‏يك اين تابلوها را مي‏خوانند. داستان‏ها حسابي به دل مي‏نشينند. بعضي‏هايشان واقعا جذاب و دلنشين است. از مهرباني حضرت مي‏گويد و از لطف و صفاي آن امام به شيعيان و يارانش و سخاوتمندي امام و همچنين از علم و هوش و استعداد عالم آل محمد(ص). يك داستان حسابي به دلم مي‏نشيند؛ آنجايي كه مامون در حضور بزرگاني از اقوام و مذاهب و اديان ديگر در مجلس روبه امام مي‏گويد: مي‏خواهم خلافت را به تو واگذار كنم و امام درجواب دندان شكني به مامون مي‏گويد: اگر خلافت را خدا به تو داده، حق نداري آن را به كسي بدهي و اگر خدا به تو نداده چطور مي‏تواني چيزي را كه مال تو نيست، به ديگران ببخشي؟ مامون زبان به دهان مي‏گيرد و تا آخر مجلس ساكت مي‏شود.
اما اين پايان نمايشگاه و جشن و جنگ امشب نيست، آن سوتر نمايشگاه ديگري است كه زندگي امام را دوباره به تصوير كشيده است. آدمك‏هايي ساخته‏اند كه نقش مردم روزگار امام رضا(ع) را نشان مي‏دهد و باز هم داستان‏هايي از زندگي آن حضرت. اولش از داستان پناه آوردن گنجشك به حضرت و كمك خواستن حيوان از امام رضا(ع) شروع مي‏شود كه امام به سليمان يكي از يارانش مي‏گويد: چوب دستي‏ات را بردار و دنبال گنجشك برو و ماري را كه به لانه او حمله كرده است، بكش و جوجه‏هاي گنجشك را نجات بده. سليمان اين كار را مي‏كند و دوباره به مسجد باز مي‏گردد و از حضرت مي‏پرسد: شما از كجا مي‏دانستيد گنجشك چه مي‏گويد: و امام در جوابش فرمود: سليمان مگر نمي‏داني ما حجت خداييم.
نمايشگاه با اين داستان شروع مي‏شود و همان طور ادامه مي‏يابد. در ميان نمايشگاه يك راوي با لباس‏هاي عربي درباره داستان‏ها توضيح مي‏دهد. كمي بعد از اين نمايشگاه هم بيرون مي‏آيم. در اين دو ساعت تقريبا تمامي غرفه‏ها و بخش‏هاي نمايشگاه را بازديد كردم و در هر غرفه و هر بخش از نمايشگاه واقعا آنچه را كه به چشم ديدم، زيبايي بود و زيبايي.كم‏كم آماده رفتن مي‏شوم. از پله‏هاي كوهسنگي پايين مي‏آيم. در وسط پارك، جمعيت كمتري را مي‏بينم. باد سردي مي‏وزد پارك تقريبا خلوت شده اما هنوز در پاي جبل‏النور جايي كه ماه مي‏درخشد، صداي جشن و شور و شادي به گوش مي‏رسد و مردم از غرفه‏ها و بخش‏هاي مختلف نمايشگاه بازديد مي‏كنند.
مسئول دبيرخانه ستاد دهه كرامت شهرداري مشهد:هدف از برگزاري نمايشگاه «بهترين همسايه» ترويج فرهنگ رضوي است
مدير مراسم‌ و اكران‌هاي فرهنگي تبليغي سازمان‌ فرهنگي و تفريحي شهرداري مشهد و مسئول دبيرخانه ستاد دهه كرامت گفت: براي برگزاري نمايشگاه، «بهترين همسايه» تقريبا تمامي امكانات، ظرفيت و نيروهاي انساني سازمان‌هاي فرهنگي و تفريحي شهرداري مشهد بسيج شده و هدف از برگزاري اين نمايشگاه، تعميق و ترويج فرهنگ رضوي است.
سيدرحمان ميرزائيان با اعلام اين مطلب در گفتگو با شهرآرا افزود: پركردن اوقات فراغت شهروندان مشهدي و زائران حضرت رضا(ع)، ايجاد روحيه شور و نشاط و شادماني در جامعه و سطح شهر و از همه مهم‌تر اشاعه تعميق و ترويج فرهنگ و سيره رضوي از مهم‌ترين اهداف برگزاري اين نمايشگاه است كه در ايام دهه كرامت ميزبان زائران و مجاوران حرم رضوي است.او افزود: اين نمايشگاه به همراه جشنواره به بهانه دهه كرامت در بوستان كوهسنگي برپاست و زائران و مجاوران حضرت رضا(ع) مي‌توانند روزهاي عادي از ساعت 17 تا 22 و روزهاي جمعه از ساعت 15 تا 22 از اين نمايشگاه بازديد كنند.
ميرزائيان گفت: براي برگزاري اين نمايشگاه 180تشكل فراخوان شدند اما در مجموع به دليل محدوديت فضا، تعدادي از تشكل‌ها از جمله موسسه كتاب‌پردازان، انجمن ناشنوايان موسسه ياس نبي، موسسه پيشگامان تفكر سالم و ... در كنار فرهنگسراي غدير، فرهنگسراي خانواده، فرهنگسراي پايداري، فرهنگسراي كودك و آينده و فرهنگسراي حجاب فرصت حضور در اين نمايشگاه را پيدا كرده‌اند.وي افزود: در حال حاضر هر شب بيش از 2هزار نفر از اين نمايشگاه بازديد مي‌كنند.ميرزائيان خاطرنشان كرد: اين نمايشگاه و جشنواره به بهانه دهه كرامت به مدت 12شب برگزار مي‌شود كه روزهاي عادي يك برنامه و روزهاي جمعه دو برنامه براي بازديدكنندگان برگزار مي‌شود و در مجموع در 12شب 14 برنامه براي زائران و مجاوران تدارك ديده شده است.
وي همچنين از حضور چهره‌هاي سرشناس در اين نمايشگاه به عنوان مهمان خبر داد و افزود: چهره‌هاي معروفي مانند حسن كامراني‌فر كمك‌داور بين‌المللي، محمد الهي بازيگر تئاتر و تلويزيون، مسگراني قاري بين‌المللي قرآن كريم، گلريز خواننده سرودهاي انقلابي، بايزان‌منش بازيگر تئاتر و ... در طول برگزاري نمايشگاه «بهترين همسايه» به عنوان ميهمان در جمع مردم حضور خواهند يافت.

عکسی ازنامهای اصیل ایرانی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سخنراني مشهور " آري اينچنين بود برادر " دكتر شريعتي همراه با تصاوير منتخب (مونتاژ شده)



زندگينامه
دکتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حکيم، مردي فيلسوف و فقيه بود که در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل کرده و از شاگردان برگزيده حکيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس کانون حقايق اسلامي که هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. علي به سال 1319 در سن هفت سالگي در دبستان ابن يمين، ثبت نام مي کند، اما به دليل بحراني شدن اوضاع کشور ـ تبعيد رضا شاه و اشغال کشور توسط متفقين ـ خانواده اش را به ده مي فرستد و پس از برقراري آرامش نسبي در مشهد علي و خانواده اش به مشهد باز مي گردند. پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در 16 سالگي سيکل اول دبيرستان (کلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد. در سال 31، اولين بازداشت علي که در واقع نخستين رويارويي مستقيم وي با حکومت و طرفداري همه جانبه او از حکومت ملي بود، واقع شد. در همين زمان يعني 1331 وي که در سال آخر دانشسرا بود به پيشنهاد پدرش شروع به ترجمه کتاب ابوذر (نوشته عبدالحميد جوده السحار) مي کند. در اواسط سال 1331 تحصيلات علي در دانشسرا تمام شد و پس از مدتي شروع به تدريس در مدرسه کاتب پور احمدآباد کرد. و همزمان به فعاليتهاي سياسيش ادامه داد. کتاب «مکتب واسطه» نيز در همين دوره نوشته شده است. در سال 1334 پس از تاسيس دانشکده علوم و ادبيات انساني مشهد وارد آن دانشکده شد. در دانشکده مسئول انجمن ادبي دانشجويان بود در همين سالهاست که آثاري از اخوان ثالث مانند کتاب ارغنون (1330) و کتاب زمستان (1335) و آخر شاهنامه (1328) به چاپ رسيد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. در اين زمان فعاليتهاي سياسي ـ اجتماعي شريعتي در نهضت (جمعيتي که پس از کودتاي 28 مرداد توسط جمعي از مليون خراسان ايجاد شده که علي شريعتي يکي از اعضا آن جمعيت بود). آشنايي او با خانم پوران شريعت رضوي در دانشکده ادبيات منجر به ازدواج آن دو در سال 1337 مي گردد. و پس از چند ماه زندگي مشترک به علت موافقت با بورسيه تحصيلي او در اوايل خرداد ماه 1338 براي ادامه تحصيل راهي فرانسه مي شود. در طول دوران نحصيل در اروپا علاوه بر نهضت آزاديبخش الجزاير با ديگر نهضتهاي ملي افريقا و آسيا، آشنايي پيدا کرد و به دنبال افشاي شهادت پاتريس لومومبا در 1961 تظاهرات وسيعي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيک در پاريس سازمان يافته بود که منجر به حمله پليس و دستگيري عده زيادي از جمله دکتر علي شريعتي شد. دولت فرانسه که با بررسي وضع سياسي او، تصميم به اخراج وي گرفت اما با حمايت قاضي سوسياليست دادگاه، مجبور مي شود اجراي حکم را معوق گذارد. وي در سال 1963 با درجه دکتري يونيورسيته فارغ التحصيل شد و پس از مدتي او به همراه خانواده و سه فرزندش به ايران بازگشت و در مرز بازرگان توسط مأموران ساواک دستگير شد.


پس از بازگشت از اروپا
پس از پنج سال تحصيل و آموختن و فعاليت سياسي، در اروپا، بازگشت به فضاي راکد و بسته جامعه ايران و آن هم تدريس در دبيرستان بسيار رنج آور بود، سال بعد (وي) پس از قبولي در امتحان به عنوان کارشناس کتب درسي به تهران منتقل مي شود و با آقايان برقعي و باهنر و دکتر بهشتي که از مسئولين بررسي کتب ديني بودند، همکاري مي کند. ترجمه کتاب «سلمان پاک» اثر پروفسور لوئي ماسينيون حاصل تلاش او در اين دوره است. از سال 1345 او به استاديار رشته تاريخ در دانشکده مشهد استخدام مي شود. موضوعات اساسي تدرس او را مي توان به چند بخش تقسيم کرد: تاريخ ايران، تاريخ و تمدن اسلامي و تاريخ تمدنهاي غير اسلامي. از همان آغاز روش تدريس، برخوردش با مقررات متداول در دانشکده و رفتارش با دانشجويان، او را از ديگر استادان متمايز مي کرد. چاپ کتاب اسلام شناسي و موفقيت درسهاي دکتر علي شريعتي در دانشکده مشهد و ايراد سخنرانيهاي او در حسينيه ارشاد در تهران موجب شد که دانشکده هاي ديگر ايران از او تقاضاي سخنراني کنند اين سخنرانيها از نيمه دوم سال 1347 آغاز شد. مجموعه اين فعاليتها مسئولين دانشگاه را بر آن داشت که ارتباط او با دانشجويان را قطع کنند و به کلاسهاي وي که در واقع به جلسات سياسي ـ فرهنگي بيشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. در پي اين کشمکشها و دستور شفاهي ساواک به دانشگاه مشهد کلاسهاي درس او، از مهرماه 1350، رسماً تعطيل شد. از اواخر آبان ماه 51 بخاطر سخنراني هاي ضد رژيم، زندگي مخفي وي آغاز شد و پس از چند ماه زندگي مخفي درمهرماه سال 1352 خود را به ساواک معرفي کرد که تا 18 ماه او را در سلول انفرادي زنداني کردند؛ که نهايتاً در اواخر اسفند ماه سال 53 او از زندان آزاد مي شود و بدين ترتيب مهمترين فصل زندگي اجتماعي و سياسي وي خاتمه مي يابد. در اين دوران که مجبور به خانه نشيني بود؛ فرصت يافت تا به فرزندانش توجه بيشتري کند. در سال 55، با فرستادن پسرش (احسان) به خارج از کشور فرصت يافت تا مقدمات برنامه هجرت خود را فراهم کند. دکتر شريعتي نهايتا در روز 26 ارديبهشت سال 1356 از ايران، به مقصد بلژيک هجرت کرد و پس از اقامتي سه روزه در بروکسل عازم انگلستان شد و در منزل يکي از بستگان نزديک همسر خود اقامت گزيد و پس از گذشت يک ماه در 29 خرداد همان سال به نحو مشکوک درگذشت و با مشورت استاد محمد تقي شريعتي و کمک دوستان و ياران او از جمله شهيد دکتر چمران و امام موسي صدر در جوار حرم مطهر حضرت زينب (س) در سوريه به خاک سپرده شد.

                                                                                                                 پاتوق۳۰.کام

نمونه بودن معنی اش فقط 20نیست ازدنیای نوجوانی

امروز هوا باراني است و من كنار پنجره نشسته‌ام و به اين فكر مي‌كنم كه چگونه مي‌توانم دانش‌آموز نمونه‌اي باشم و فرداي آينده را بسازم؟!
ديروز برخلاف انتظار هميشگي‌ام همان‌طور كه داشتم تلويزيون نگاه مي‌كردم، ناگهان به خودم گفتم: مگر مي‌شود وضع دنيا تا ابد همين طور بماند؟ بالاخره بايد يكي سرنوشت و آينده اين سرزمين را تغيير دهد. خودم هم گيج شده‌ام.
نمي‌دانم آيا واقعا دانش‌آموز نمونه بودن يعني فقط اينكه همه جا نمره 20 بگيريم و يا اينكه آن‌قدر باهوش باشيم كه بتوانيم همه جا مقام بياوريم؟ نه... نه نمونه بودن فقط در نمره خلاصه نمي‌شود.
مادرم مي‌گويد: «دخترم! دانش‌آموز نمونه كسي است كه درس‌هايش را خوب بخواند و به بزرگ‌ترها احترام بگذارد. در ضمن بايد اخلاقش هميشه نمونه باشد!» اما به قول قديمي‌ها آن‌قدر بايد دود چراغ خورد تا بالاخره براي خودمان كسي بشويم.
دوباره به موضوع فكر مي‌كنم. باران بند آمده، اما خبري از خيال‌ها و آرزوهاي من نيست. چون من ديگر نمي‌خواهم هميشه نمره 20 بگيرم. فقط مي‌خواهم همان دختري باشم كه اخلاق و رفتارش هميشه نمونه بوده و هست. دلم مي‌خواهد آينده‌ساز كشورم باشم. خدايا يعني مي‌شود؟!

                                                                                                                  شهرآرا.کام